درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۶۹
گوشی رو که قطع کردم همونجا توی خودم جمع شدم.
دستم رو جلوی دهنم گرفتم و هق زدم.
خودم کم بودم که حالا باید غصه هادی رو هم میخوردم.
مستاصل و درمونده به اطراف نگاه کردم.
لعنت به کارت بانکی که از وقتی که اومد هیچ کس تو خونه پول نداشت.
کاش یکم مثل قدیما پول قایم میکردم تا همچین روزی به دادم میرسید.
گوشیم رو برداشتم و به اسی زنگ زدم.
اونم هنوز خاموش بود.
تمام طلاهامم توی گاوصندوق بود و من رمزش رو نداشتم.
حتی اگه رمزش رو هم داشتم ایزد اگه میفهمید به طلاها دست زدم بیچاره م میکردم.
از جام بلند شدم و به اطراف نگاه کردم.
هیچ چیز قیمتی ای نداشتم که بفروشم.
جز لباسام که اونم نمیتونستم بفروشم.
اصلا مگه چقدر بابتش میدادن.
تنها راهم خود نامردش بود.
به در بسته اتاق نگاهی انداختم،باید غرورم رو میشکستم و میرفتم سراغش .
اون وقت به هدفش میرسید و بیشتر خردم میرد.
وقتی پیامک هادی روی گوشیم ظاهر شد دلم هری ریخت:
-بجنب هوری،شارژمم داره تموم میشه دارم میرم عابر پیدا کنم
قدم اول رو به طرف در برداشتم.
پاهام رمق نداشت اما به خاطر برادرم باید میرفتم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۷٠
من لعنتی از همون شبی که دیدمش عاشقش شدم و هنوز هم دیوانه وار عاشقش بودم.
تمام این ۵ سال و خورده ای صبوری کردم، احترام دادم،عشق دادم.
اما جز تحقیر و زخم زبون هیچ چیز ندیدم.
حالا داشت ته مونده غرورم رو له میکرد:
-واسه هادی میخوام...
اگه میگفتم برای خرج مواد ممکن نبود بده،اما دروغ هم اگه میگفتم میفهمید.
موضوع کاملا واضح بود:
-قرچک گیر افتاده
پول نداره
آروم موهام رو نوازش کرد و طره های ل..خت روی گونه م رو پشت گوشم فرستاد:
-من پول اضافه ندارم خرج داداش مفنگیت کنم
باید چکار میکردم تا رحم کنه.
شونه هام از بغض لرزید و لب زدم:
-بده به من
بابتش کار میکنم
مگه...مگه نگفتی حقوق میدی ؟
الان لازم دارم
انگشت هاش از زاویه فکم رد شد و زیر چونه م نشست.
با دو انگشت سرم رو بالا گرفت و مستقیم زل زد توی چشمای خیسم:
-یعنی الان داری التماس میکنی که واسه خرج مواد داداش معتادت بهت پول بدم و تو در عوض برام کـ..لفتی میکنی؟
چشم هام صورت بی رحمش رو کم سو و تار می دید، تمام این ۵ سال تحقیر شدم و دم نزدم.
اما حالا شکسته بودم.
قطره های درشت اشک که از لای پلکام پایین چکید نیشخند زد.
خود نامردش از شکستنم لذت میبرد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۷۱
هر شبی که من توی اتاقم اشک میریختم اون کنار زنش بود.
هر شبی که کتک میخوردم و تا صبح اشک ریختم و از درد به خودم میپیچیدم اون با خیال راحت توی تختش میخوابید.
اون روزا هم غرورم له شد اما جنس شکستن اون روزم فرق داشت.
اشک هام رو با انگشت شست پاک کرد:
-وقتی اینجوری گریه میکنی نمیتونم بهت نه بگم
شماره کارت بفرست و برو اتاق من و الناز
خودت که میدونی باید چکار کنی؟
سرم رو به علامت آره تکون دادم.
خوب میدونستم باید چکار کنم.برای پول مواد برادرم لباسای چرک خودش و زنش رو میشستم:
-خوبه...تمام لباس زیرا مون و با دست میشوری و خشک میکنی
باز اگه به پول نیاز داشتی فقط کافیه که بگی
چشم بستم، توی دلم هزار بار ترک خوردم و با یه تلنگری شکستم:
-حالا میتونی بری سر کارت
بقیه ش با من
تشکر هم لازم نیست
به هر حال زنمی،منم یه مسئولیت هایی گردنم دارم
دستم رو روی زانوهام گذاشتم و خواستم بلند شم اما اجازه نداد.
موهام رو پشت گوشم زد و سرش رو نزدیک آورد:
-تمام این ۵ سال زور الکی زدی و حتی یبار هم پیشم سر خم نکردی
اما امروز برای برادرت خودت و غرورت و شکستی و به این نتیجه رسیدی که بدون من هیچی نیستی!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۷۲
نه فقط شکسته بلکه نابود شده بودم.
جوری که انگار یه مرده متحرکم.
یه عروسک خیمه شب بازی که بی اراده به طرف اتاق ایزد و الناز قدم بر میداشت.
وقتی سبد رخت چرکا رو برداشتم بغض داشت خفه ام میکرد،انگار یه قلوه سنگ توی گلوم گیر کرده و راه نفسم رو بسته.
به طرف سرویس راه افتادم و لباسا رو توی وان ریختم.
پودر رخت شویی رو روی لباسا پاشیدم و پاچه شلوارم رو بالا زدم و واردش شدم.
الناز بزودی میاومد و من رو در حالی میدید که دارم رخت چرکای خودش و شوهرش رو میشورم.
ش.ورتایی که توی تن شون کثیف شده
اگهمن رو توی اون وضعیت میدید مردن برام بهتر بود.
ایزد برای همین خواست توی اتاق خودشون لباسا رو بشورم.
چون میخواست زن عزیزش بیاد و هووش رو که حالا کلفت شون شده رو ببینه و دعوای شب قبل رو فراموش کنه.
هنوز کارم رو شروع نکرده بودم که تلفنم زنگ خورد.
هادی بود.
بی حال تماس رو برقرار کردم و لب زدم:
-جانم؟
-دمت گرم هوری جون
۲۰ میل زدی؟
به خدا نوکرتم
اصلا فکرشم نمیکردم اینقدر بزنی
بخدا جبران میکنم
نجاتم دادی آبجی هوری...
استخوونام داشت میترکید...
تو که میدونی خماری چجوریه!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏