در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۷۱
هر شبی که من توی اتاقم اشک میریختم اون کنار زنش بود.
هر شبی که کتک میخوردم و تا صبح اشک ریختم و از درد به خودم میپیچیدم اون با خیال راحت توی تختش میخوابید.
اون روزا هم غرورم له شد اما جنس شکستن اون روزم فرق داشت.
اشک هام رو با انگشت شست پاک کرد:
-وقتی اینجوری گریه میکنی نمیتونم بهت نه بگم
شماره کارت بفرست و برو اتاق من و الناز
خودت که میدونی باید چکار کنی؟
سرم رو به علامت آره تکون دادم.
خوب میدونستم باید چکار کنم.برای پول مواد برادرم لباسای چرک خودش و زنش رو میشستم:
-خوبه...تمام لباس زیرا مون و با دست میشوری و خشک میکنی
باز اگه به پول نیاز داشتی فقط کافیه که بگی
چشم بستم، توی دلم هزار بار ترک خوردم و با یه تلنگری شکستم:
-حالا میتونی بری سر کارت
بقیه ش با من
تشکر هم لازم نیست
به هر حال زنمی،منم یه مسئولیت هایی گردنم دارم
دستم رو روی زانوهام گذاشتم و خواستم بلند شم اما اجازه نداد.
موهام رو پشت گوشم زد و سرش رو نزدیک آورد:
-تمام این ۵ سال زور الکی زدی و حتی یبار هم پیشم سر خم نکردی
اما امروز برای برادرت خودت و غرورت و شکستی و به این نتیجه رسیدی که بدون من هیچی نیستی!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۷۲
نه فقط شکسته بلکه نابود شده بودم.
جوری که انگار یه مرده متحرکم.
یه عروسک خیمه شب بازی که بی اراده به طرف اتاق ایزد و الناز قدم بر میداشت.
وقتی سبد رخت چرکا رو برداشتم بغض داشت خفه ام میکرد،انگار یه قلوه سنگ توی گلوم گیر کرده و راه نفسم رو بسته.
به طرف سرویس راه افتادم و لباسا رو توی وان ریختم.
پودر رخت شویی رو روی لباسا پاشیدم و پاچه شلوارم رو بالا زدم و واردش شدم.
الناز بزودی میاومد و من رو در حالی میدید که دارم رخت چرکای خودش و شوهرش رو میشورم.
ش.ورتایی که توی تن شون کثیف شده
اگهمن رو توی اون وضعیت میدید مردن برام بهتر بود.
ایزد برای همین خواست توی اتاق خودشون لباسا رو بشورم.
چون میخواست زن عزیزش بیاد و هووش رو که حالا کلفت شون شده رو ببینه و دعوای شب قبل رو فراموش کنه.
هنوز کارم رو شروع نکرده بودم که تلفنم زنگ خورد.
هادی بود.
بی حال تماس رو برقرار کردم و لب زدم:
-جانم؟
-دمت گرم هوری جون
۲۰ میل زدی؟
به خدا نوکرتم
اصلا فکرشم نمیکردم اینقدر بزنی
بخدا جبران میکنم
نجاتم دادی آبجی هوری...
استخوونام داشت میترکید...
تو که میدونی خماری چجوریه!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۷۳
نگاهم به طرف پایین کشیده شد
روی لباس زیرای گرون قیمت الناز که کنارش ش..ورت ایزد هم به چشم میخورد.
حالم بد شده بود،هر دفعه بهونه جدیدتری برای آزارم پیدا میکرد.
خلاقیت داشت لعنتی،میدونست چکار کنه که تا ته بسوزم.
دندون روی هم سابیدم و در حالیکه کم کم از عصبانیت به نقطه جوش میرسیدم یه قدم به عقب برداشتم و غریدم:
-من کلفتت نیستم جناب توتونچی
اینم بده الناز جونت بشوره همینکه هر شب کنارت میخوابه
اون زنته...وظیفشه
نیشخندش آتیش به جونم زد:
-خودت میگی الناز زنمه پس با تو فرق داره
خنده هیستریکی کردم و به طرف در اتاق رفتم:
-برو به درک!
-تو حسابت هیچ پولی نیست بهش احتیاج داری
-فعلا که ۴۰ تومن دارم بعدش خدا بزرگه
-نداری
پاهام به زمین میخکوب شدن،انگار گوشام اشتباه شنیده بودن.
با تعجب به عقب برگشتم:
-یعنی چی؟
من ۴۰ میلیون پول دارم
-تا دیشب آره...
ولی الان نداری
از حسابت برداشت کردم
نمیدونستم عصبانیم یا گیج.
شایدم گوشام مشکل پیدا کرده بودن و درست نمیشنیدم:
-چرا...چرا اینکارو کردی؟
-چون من شوهرتم
اختیار دارتم میتونم
و بعد با بدجنسی به سبد اشاره کرد و گفت:
-حالا هم اگه به پول نیاز داری هر کاری رو که گفتم بدون چون و چرا انجام میدی
تا ساعت ۱۲ وقت داری اینا رو بشوری
حتی یه دقیقه بعد از ۱۲ بیاری بهت هیچ پولی نمیدم
و بعد بی توجه به حال بد و بدنی که مثل بید مجنون میلرزید از کنارم رد شد و از اتاق بیرون زد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
راستش من خیلی سعی کردم طوری رفتار کنم که برام مهمین، شرمنده ولی دیگه مهم نیستین هرجور رفتار کنید بدتر باهاتون رفتار میشه*
آخی بهت برخورد که در مقابل ناراحت کردنم ناراحتت کردم؟ درست رفتار میکردی که اینجوری نشه.