eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.3هزار دنبال‌کننده
785 عکس
645 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ نگاهم به طرف پایین کشیده شد روی لباس زیرای گرون قیمت الناز که کنارش ش..ورت ایزد هم به چشم می‌خورد. حالم بد شده بود،هر دفعه بهونه جدیدتری برای آزارم پیدا می‌کرد. خلاقیت داشت لعنتی،میدونست چکار کنه که تا ته بسوزم. دندون روی هم سابیدم و در حالیکه کم کم از عصبانیت به نقطه جوش میرسیدم یه قدم به عقب برداشتم و غریدم: -من کلفتت نیستم جناب توتونچی اینم بده الناز جونت بشوره همینکه هر شب کنارت می‌خوابه اون زنته...وظیفشه نیشخندش آتیش به جونم زد: -خودت میگی الناز زنمه پس با  تو فرق داره خنده هیستریکی کردم و به طرف در اتاق رفتم: -برو به درک! -تو حسابت هیچ پولی نیست بهش احتیاج داری -فعلا که ۴۰ تومن دارم بعدش خدا بزرگه -نداری پاهام به زمین میخکوب شدن،انگار گوشام اشتباه شنیده بودن. با تعجب به عقب برگشتم: -یعنی چی؟ من ۴۰ میلیون پول دارم -تا دیشب آره... ولی الان نداری از حسابت برداشت کردم نمیدونستم عصبانیم یا گیج. شایدم گوشام مشکل پیدا کرده بودن و درست نمیشنیدم: -چرا...چرا اینکارو کردی؟ -چون من شوهرتم  اختیار دارتم میتونم و بعد با بدجنسی به سبد اشاره کرد و گفت: -حالا هم اگه به پول نیاز داری هر کاری رو که گفتم بدون چون و چرا انجام میدی تا ساعت ۱۲ وقت داری اینا رو بشوری حتی یه دقیقه بعد از ۱۲ بیاری بهت هیچ پولی نمیدم و بعد بی توجه به حال بد و بدنی که مثل بید مجنون میلرزید  از کنارم رد شد و از اتاق بیرون زد. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
راستش من خیلی سعی کردم طوری رفتار کنم که برام مهمین، شرمنده ولی دیگه مهم نیستین هرجور رفتار کنید بدتر باهاتون رفتار میشه*
‌آخی بهت برخورد که در مقابل ناراحت کردنم ناراحتت کردم؟ درست رفتار میکردی که اینجوری نشه.
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱 • در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را.... 👈 خواندن ادامه داستان https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
حامله شدن عجیب سه خواهر مجرد ‼️ 🔹 پیرمرد فقیری دارای سه دختری جوان بود که هنوز ازدواج نکرده بودن یک روز صبح دختر بزرگ احساس درد عجیبی در شکمش داشت پدر گمان کرد موضوع چیز مهمی نیست و او را نزد پزشک برد پس از معاینه پزشک با نگاهی عجیب به او گفت دخترت باردار است این خبر مانند صاعقه بر دل پدر فرود آمد چهره اش یخ زد با صدای لرزان از دخترش پرسید بگو چه کسی این کار را با تو کرده؟ دختر گفت...🙈😭 https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cd7a72a6a99
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ در اتاق که بسته شد حس میکردم دارم خفه میشم. ایزد دیوونه م میکرد. هر بار که یکم اوضاع بهتر میشد با  چنان قدرتی برمیگشت و اذیتم میکرد که تا مدت ها نمیتونستم ویرونه هایی که ازم باقی مونده بود رو سر پا کنم. با حرص به سبد رخت چرکا لگد کوبیدم و جیغ کشیدم. اون مرد روانیم کرده بود،چجوری می‌تونست هر بار بدتر از قبل آزارم بده؟ لباس ها رو زیر پاهام له کردم و از اتاق بیرون زدم. داشتم منفجر میشدم و نمیدونستم باید چکار کنم. وارد اتاقم شدم و چنان در رو محکم کوبیدم که شک نداشتم صداش تا حیاط هم رفته. ولی برام مهم نبود. فقط میخواستم آروم شم. به طرف آیینه اتاق رفتم،یکی از عطر های گرون قیمتم رو برداشتم و توی آیینه کوبیدم. صدای شکستنش روحم رو التیام میداد. تنم اما هنوز از خشم میلرزید . به طرف بالکن رفتم و هوای تازه که وارد ریه هام شد عصبانیتم فروکش کرد. روی صندلی نشستم و بغضم با صدا شکست. آخه چطور باید خودم رو از اون منجلاب نجات میدادم. دستام رو روی صورتم گذاشتم و زار زدم،کاش حداقل یه نفر رو داشتم که کمکم  کنه. تلفنم که زنگ خورد گوشیم رو از توی جیبم بیرون آوردم ، شماره هادی رو که دیدم فورا تماس رو برقرار کردم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو....🥂♥️ ᥫ گوشی رو که قطع کردم همونجا توی خودم جمع شدم. دستم رو جلوی دهنم گرفتم و هق زدم. خودم کم بودم که حالا باید غصه هادی رو هم میخوردم. مستاصل و درمونده به اطراف نگاه کردم. لعنت به کارت بانکی که از وقتی که اومد هیچ کس تو خونه پول نداشت. کاش یکم مثل قدیما پول قایم میکردم تا همچین روزی به دادم میرسید. گوشیم رو برداشتم و به اسی زنگ زدم. اونم هنوز خاموش بود. تمام طلاهامم توی گاوصندوق بود و من رمزش رو نداشتم. حتی اگه رمزش رو هم داشتم ایزد اگه میفهمید به طلاها دست زدم بیچاره م میکردم. از جام بلند شدم و به اطراف نگاه کردم. هیچ چیز قیمتی ای نداشتم که بفروشم. جز لباسام که اونم نمیتونستم بفروشم. اصلا مگه چقدر بابتش میدادن. تنها راهم خود نامردش بود. به در بسته اتاق نگاهی انداختم،باید غرورم رو می‌شکستم و میرفتم سراغش . اون وقت به هدفش میرسید و بیشتر خردم میرد. وقتی پیامک هادی روی گوشیم ظاهر شد دلم هری ریخت: -بجنب هوری،شارژمم داره تموم میشه دارم میرم عابر پیدا کنم قدم اول رو به طرف در برداشتم. پاهام رمق نداشت اما به خاطر برادرم باید میرفتم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
حسین پناهی : کودکی‌ام را دوست داشتم، روزهایی که به‌جای دلم سرِ زانوهایم زخمی بود ...❤️‍🩹 ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal