eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.2هزار دنبال‌کننده
785 عکس
644 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دردناک ترین شکل بی وفایی.... ➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
محمود درویش چقدر قشنگ میگه: تـو نَه دوری تا انتظارت کشم و نَه نزدیکی تا ديدارت كنم و نَه از آن مَنی تا قلبم آرام گیرد و نَه مَن محروم از توام تا فراموشت کنم تـو در میانه‌ی همه چیزی...:) ‌ 
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو‌سی‌ثانیه‌پایانی‌عمر‌منی:)🖤
Saye_orginal4_5825514355474570413.mp3
زمان: حجم: 14M
📦آهنگ‌کامل‌پست‌بالا ✈️@saye_orginal
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ در که باز شد چشمام رو بستم تا برق چشماش رو از دیدن وضعیتم نبینم. به گمونم سکته همون شکلی بود. بدن منقبض میشد و قلب برای چند ثانیه نمیزد. دست و پاها یخ میزد و  مغز برای ادامه زندگی هیچ فرمانی صادر نمیکرد. منتظر یه حرف یا خنده تمسخر آمیز بودم اما وقتی سکوت ادامه دار شد سر بلند کردم و به روبرو خیره شدم. ایزد توی چارچوب در وایساده بود و هیبت مردونه ش کاملا جلوی دیدم قرار داشت. اونقدر شوک بزرگی بهم وارد شده بود که چیزی نمونده بود غش کنم. دستم رو روی قلبم گذاشتم و به دیوار تکیه دادم. صدای قدم هاش رو که شنیدم انگار خدا عمر دوباره بهم داده بود. آروم و محکم قدم برمیداشت،طوری که دلم رو میلرزوند. جلوی وان که رسید برای اینکه بتونم صورتش رو ببینم سرم رو بالا گرفتم. قدش اونقدر بلند بود که برای دیدنش باید گردن میکشیدم. دستاش رو با ژست خاصی توی جیبش فرو کرد و گفت: -به حسابش واریز شد! درسته که عذابم داده بود اما آدم بیشعوری نبودم،میدونستم اون هیچ وظیفه ای نداره پول مواد برادرم رو بده. سرم رو پایین انداختم و به پاهای ل..ختم خیره شدم: -آره زنگ زد گفت واقعا ممنون... ولی خیلی زیاد بود همه شو تو یه ساعت دود میکنه... -نگران نباش...جبران میکنی! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ اگه اون‌حرف رو نمیزد برام عجیب بود ایزد به راحتی همچون لطفی در حقم نمیکرد معلوم بود که باید جبران کنم. صد برابرش رو با تحقیر و شکستن باقی مونده ی غرورم. زیر نگاه سنگینش بودم که  بی هوا پرسید : -چرا نبردیش کمپ مثل خودت ترک کنه؟ از شرم تیره کمرم به عرق نشست‌. وقتی حرف از ترک من میزد دلم می‌خواست از خجالت آب شم و توی زمین فرو برم. دوست نداشتم در مورد تاریک ترین دوران زندگیم حرف بزنم. آب دهنم رو قورت دادم و بدون اینکه سر بلند کنم گفتم: -چند بار بردمش... ترکم کرد... اما خب...بابام دوباره  اون بچه رو آلوده ش میکنه تا واسه خاطر مواد خودشم که شده با اسی همکاری کنه و پول موادشم رایگان در بیاد چند ثانیه ای سکوت کرد،میدونستم خیره شده بهم برای همین دستپاچه می‌شدم. اینبار پرسید: -تو چی؟ چجوری شد که ترک کردی؟ اولین باری بود که در مورد من کنجکاو بود و از گذشته م می‌پرسید. کاش مثل همیشه بی‌تفاوت بود و زخم‌ زبون میزد و اون چیزا رو نمی‌پرسید. با اینکه جواب دادن در مورد همچون موضوعی برام سخت بود گفتم: -خان بابا کمکم کرد... منو برد کمپ...بعدش... اینبار وسط حرفم پرید: -با خان بابا چجوری آشنا شدی؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
من میگم ناراحت نیستم و برام مهم نیست ولی وقتی یکی راجبش ازم میپرسه یهو پیامام کوتاه و خشک میشه.
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ کاش سوال و جواب کردن رو تموم میکرد شوهری که بعد از ۵ سال هیچ شناختی ازم نداشت حالا چرا باید کنجکاوی میکرد. اصلا چرا اونقدر حرف زدن باهاش سخت بود،من عادت نداشتم در مورد زندگیم باهاش حرف بزنم. مکثی کردم و تا خواستم جوابش رو بدم تلفنش زنگ خورد : -الو...جانم؟ خیلی خب آشتی... واسه شام؟ اوکیه الان راه میفتم یجا کار دارم تا یه ساعت دیگه میام دنبالت جانم گفتنش چقدر قشنگ بود. به گمونم خیلی می‌چسبید که جان ایزد باشی. تا حالا حتی یبار هم به من جانم نگفته بود،که اگه می‌گفت به خدا که از ذوق دیوونه میشدم. تلفن رو که قطع کرد به طرف در رفت و گفت: -برای شام برنمیگردیم برای ما چیزی تدارک نبین لباسا رو که شستی خشک کن اتو بزن ،تا کن و بذار تو کشو بعدش استراحت کن فعلا کاری باهات ندارم مثل یه کل..فت جیره بگیره باهام حرف میزد،اصلا هوران رو زن خودش نمیدونست. با رفتنش خیالم راحت شد و دوباره آب رو باز کردم. همینکه الناز نبود برام کافی بود،من سرنوشتم رو قبول کرده بودم. لباسارو که شستم احساس می‌کردم بوی عرق گرفتم. لباسای خودمم در آوردم و شستم و همونجا دوش گرفتم. حوله ی سفید رو دورم پیچیدم و با لباسای شسته شده از حموم بیرون زدم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏