هدایت شده از کانال هواداران دکتر انوشه
سنگسار عروس ۱۸ساله شیعه در عربستان😱
افرادی که ناراحتی قلبی دارند وارد نشوند اینجا🥺
https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b
https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b
🥺فیلمش ببین ☝️☝️🥺😭
هدایت شده از حکایت های بهلول
🔴 شوهرم حین حمام کردن کجا میرود؟!
ساعت ۱۰ صبح جمعه ۲۴ شهریورماه زنی گریان با همسرش به دادگاه وارد شدند و زن هق هق میکرد و مى گفت هر روز ساعت ۳ بعدازظهر همسرم باحالت عادی به حمام میرود و بعد از ۳ ساعت از حمام بیرون می آید... او میگفت در این ۳ ساعت همسرم در گوشه ای از حمام است و فقط صدای شیر آب می آید...زن گریه میکرد و میگفت که شوهرش رفتار کاملا غیر عادی دارد...
با رضايت شوهر دادگاه ترتيبى داد تا در حمام منزل دوربين قرار دهند ... تا واقعيت ثبت شود
روز اول در ابتدا كاملا عادى شوهر به شستشوی خود پرداخت و همه چيز خوب بود تا در ساعت ٣:٢٥ دقيقه شوهر به گوشه ای از حمام پناه برد و ... ادامه داستان
https://eitaa.com/joinchat/2123235837C58a1f703d4
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۱
سراسیمه از اتاق بیرون زدم و ایزد رو دیدم که با عجله از پله ها بالا اومد.
اونم مثل من از صدای جیغ ترسیده بود:
-چی شده؟
چرا فکر می کرد من میدونم که چرا زنش جیغ کشیده.
شونه ای بالا انداختم و دنبالش رفتم و با هم وارد اتاقشون شدیم.
ایزد به اطراف نگاهی انداخت و گفت:
-الناز کجایی؟
چی شده... چرا جیغ کشیدی؟
هر دو گیج و مستاصل وسط اتاق وایساده بودیم و نمیدونستیم چه اتفاقی افتاده.
چند لحظه بعد در حم..وم باز شد و الناز در حالی که روی نوک انگشتش لباس قرمز من قرار داشت از سرویس بیرون اومد.
با دیدن لباسم تمام تنم یخ زد،تنی که تا اون لحظه داغ بود حالا بیشتر شبیه یه تیکه یخ به نظر میرسید.
چشماش از عصبانیت سرخ شده و با نفرت بهم نگاه کرد و گفت:
-این چیه؟ مال توئه دیگه نه؟
س...وتینت تو حموم ما چکار میکنه؟
تازه یادم اومده بود جدا شسته بودم و لحظه اخر یادم رفت از لبه وان بردارم.
بدجوری گند زده بودم و نمیدونستم چطور جمعش کنم.
صدام از شرم و خجالت میلرزید و به سختی گفتم:
-من...من...حواسم نبود...
وقتی نگاه برزخی ایزد به طرفم چرخید حرفم رو خوردم.
لال شده بودم.
اصلا چجوری باید میگفتم داشتم لباسای شما رو با دست میشستم،ابروم میرفت.
همون طورکه حوله رو دور تنش پیچیده و با یه دست محکم گرفته بود تا نیفته تقریبا جیغ کشید:
-واقعا بی شرمی
یروز نبودم چشمم و دور دیدی اومدی توی اتاق من با شوهرم؟
توی حموم اتاق من؟
چی رو میخواستی ثابت کنی؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۲
دلم داشت میترکید و کاش حداقل ایزد باور نمیکرد.
لباس خیس رو از توی صورتم برداشتم و بغض تا چشمام بالا اومد.
به ایزد نگاه کردم تا شاید یکم دلم اروم بگیره اما اخماش رو توی هم کشید و ازم رو گرفت.
این یعنی گورت و با دستای خودت کندی.
آروم و با حوصله به طرف الناز رفت و نازش رو خرید :
-چرا شلوغش میکنی عزیز دلم؟
بذار توضیح بدم بعد اینجوری گریه کن
مگه من مردم که اینجوری اشک میریزی؟
الناز سرش رو بالا انداخت و اشکاش شدت بیشتری گرفت:
-دیگه گول نمیخورم ایزد
خیلی ناراحتم ...واقعا فکرش و نمیکردم...
ایزد وسط حرفش پرید و گفت:
-باور کن اتفاقی نیفتاده
دیروز شیر حمومش خراب شده از من اجازه گرفت اومد اینجا
-آره...منم عر عر...
خرم نمیفهمم
آخه این خونه دیگه حموم نداره
اَدل باید بیاید تو حموم اتاق ما؟
برو خودت و خر فرض کن
ایزد رو بهم کرد و بی توجه به چشمای لبریز از اشکم بهم توپید:
-واسه چی اینجا وایسادی؟
برو خودم آرومش میکنم
-آره.. برو بازم خرم میکنه
۷ سال کم از دستت کشیدم...حالا هم اینجوری دقم بده نزدیک شدو
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
eitaa: @saye_orginalbargardirani_۲۰۲۶_۰۶_۱۳_۰۱_۳۰_۴۵_۴۰۶.mp3
زمان:
حجم:
12.7M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
هدایت شده از کانال هواداران دکتر انوشه
حامله شدن عجیب سه خواهر مجرد ‼️
🔹 پیرمرد فقیری دارای سه دختری جوان بود که هنوز ازدواج نکرده بودن یک روز صبح دختر بزرگ احساس درد عجیبی در شکمش داشت پدر گمان کرد موضوع چیز مهمی نیست و او را نزد پزشک برد پس از معاینه پزشک با نگاهی عجیب به او گفت دخترت باردار است این خبر مانند صاعقه بر دل پدر فرود آمد چهره اش یخ زد با صدای لرزان از دخترش پرسید بگو چه کسی این کار را با تو کرده؟ دختر گفت...🙈😭
https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۴
اخر شب بود که آهسته و پاورچین پاورچین از پله ها پایین رفتم
تا مبادا صدایی ایجاد کنم و بیدار بشن اما به طبقه پایین که رسیدم اه از نهادم بلند شد.
سالن فقط با نور تلوزیون روشن بود و الناز و ایزد کنار هم روی کاناپه دراز کشیده و فیلم میدیدن.
دیگه نمیتونستم فرار کنم چون کاملا جلوی دیدشون بودم.
برای هر کاری دیر شده بود،بدون اینکه به ایزد نگاه کنم به اجبار به طرف آشپزخونه رفتم.
ـ
هنوز واردش نشده بودم که صدای الناز باعث شد سر جام وایسم:ـ
-هوران جون...
تحمل دعوای بیشتر نداشتم،احساس میکردم یکم دیگه بیهوش میشم.
کاش ولم میکرد و حرف زدن رو میذاشت برای یروز دیگه.
به عقب برگشتم و اون با ناز از کنار ایزد بلند شد و به طرفم اومد.
حتی راه رفتنش ناز و عشوه داشت،با همون کاراش دل شوهرش رو برده بود.
روبروم که وایساد منتظر حرفای توهین آمیز بیشتر بودم اما با شرمندگی گفت:
-واقعا ازت معذرت میخوام...
خیلی عصبی شده بودم تند رفتم
ـ
ایزد گفت حالت بد شده بود و کمکت کرده که دوش بگیری
تازه الانمتوجه شدم راست میگه،رنگت بدجوری پریده
یه نفس راحت کشیدم و سرم رو پایین انداختم:
-واقعا نمیخواستم اینجوری بشه
من..یعنی...چجوری بگم ... توی اتاقت اتفاقی نیفتاده
-میدونم...ایزد گفت...ــ
امیدوارم حالت خوب شده باشه و معذرت خواهی منم قبول کنی
لبخندی به روش پاشیدم:
-پیش میاد...
-به ایزد گفتم اینا همش به خاطر خستگی و فشار زیاده
ما واسه فردا برنامه شمال چیدیم با بچه ها
تو هم آماده شو با هم بریم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۵
اصلا مایل نبودم باهاشون برم اما با اصرارهای الناز بالاخره رضایت دادم.
با اینکه که راضی نبودم اما نتونسته بودم از زیرش در برم.
اونجا بیشتر با ایزد رودر رو میشدیم و تحمل دیدن راب..طه شون رو نداشتم.
اون روزا خیلی خسته و کسل بودم و فقط دلم میخواست تنها باشم.
با صدای پیامک گوشیم و دیدن نوتیف فورا وارد پیامک ها شدم.
انگار برای هوران آرامش معنا نداشت.
پیام از طرف اسی بود:
-هوری ...به کمکت احتیاج دارم
به جون خودت به کسی جز تو اعتماد نداشتم والا مزاحمت نمیشدم
با ترس و لرز به سالن نگاهی انداختم و وقتی خیالم راحت شد که هنوز مشغول دیدن فیلم هستن جواب دادم:
-مگه نگفته بودم دیگه به من پیام نده؟
من نمیتونم کمکت کنم ...
بلاکت میکنم که دیگه پیام ندی
هر بار که اسی زنگ میزد یا پیامک میداد توی دردسر میافتادم و دیگه نمیخواستم ایزد رو حساس کنم.
پیامش بلافاصله روی صفحه ظاهر شد:
-بلاک نکن سر جدت...
به حرمت گذشته ها...
همون موقعا که عاشقت بودم
خاک بر سر من که نتونستم نگهت دارم و مفتی مفتی پروندمت
عرق روی پیشونیم رو با پشت دست پاک و تایپ کردم:
-هر چی بود مال گذشته ست من الان شوهر دارم...
چه مرگت شده که الان این حرفا رو میزنی؟ تمومش کن
دست از سر هادیم بردار
-من هنوز عاشقتم بی وجدان...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏