درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۴
اخر شب بود که آهسته و پاورچین پاورچین از پله ها پایین رفتم
تا مبادا صدایی ایجاد کنم و بیدار بشن اما به طبقه پایین که رسیدم اه از نهادم بلند شد.
سالن فقط با نور تلوزیون روشن بود و الناز و ایزد کنار هم روی کاناپه دراز کشیده و فیلم میدیدن.
دیگه نمیتونستم فرار کنم چون کاملا جلوی دیدشون بودم.
برای هر کاری دیر شده بود،بدون اینکه به ایزد نگاه کنم به اجبار به طرف آشپزخونه رفتم.
ـ
هنوز واردش نشده بودم که صدای الناز باعث شد سر جام وایسم:ـ
-هوران جون...
تحمل دعوای بیشتر نداشتم،احساس میکردم یکم دیگه بیهوش میشم.
کاش ولم میکرد و حرف زدن رو میذاشت برای یروز دیگه.
به عقب برگشتم و اون با ناز از کنار ایزد بلند شد و به طرفم اومد.
حتی راه رفتنش ناز و عشوه داشت،با همون کاراش دل شوهرش رو برده بود.
روبروم که وایساد منتظر حرفای توهین آمیز بیشتر بودم اما با شرمندگی گفت:
-واقعا ازت معذرت میخوام...
خیلی عصبی شده بودم تند رفتم
ـ
ایزد گفت حالت بد شده بود و کمکت کرده که دوش بگیری
تازه الانمتوجه شدم راست میگه،رنگت بدجوری پریده
یه نفس راحت کشیدم و سرم رو پایین انداختم:
-واقعا نمیخواستم اینجوری بشه
من..یعنی...چجوری بگم ... توی اتاقت اتفاقی نیفتاده
-میدونم...ایزد گفت...ــ
امیدوارم حالت خوب شده باشه و معذرت خواهی منم قبول کنی
لبخندی به روش پاشیدم:
-پیش میاد...
-به ایزد گفتم اینا همش به خاطر خستگی و فشار زیاده
ما واسه فردا برنامه شمال چیدیم با بچه ها
تو هم آماده شو با هم بریم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۵
اصلا مایل نبودم باهاشون برم اما با اصرارهای الناز بالاخره رضایت دادم.
با اینکه که راضی نبودم اما نتونسته بودم از زیرش در برم.
اونجا بیشتر با ایزد رودر رو میشدیم و تحمل دیدن راب..طه شون رو نداشتم.
اون روزا خیلی خسته و کسل بودم و فقط دلم میخواست تنها باشم.
با صدای پیامک گوشیم و دیدن نوتیف فورا وارد پیامک ها شدم.
انگار برای هوران آرامش معنا نداشت.
پیام از طرف اسی بود:
-هوری ...به کمکت احتیاج دارم
به جون خودت به کسی جز تو اعتماد نداشتم والا مزاحمت نمیشدم
با ترس و لرز به سالن نگاهی انداختم و وقتی خیالم راحت شد که هنوز مشغول دیدن فیلم هستن جواب دادم:
-مگه نگفته بودم دیگه به من پیام نده؟
من نمیتونم کمکت کنم ...
بلاکت میکنم که دیگه پیام ندی
هر بار که اسی زنگ میزد یا پیامک میداد توی دردسر میافتادم و دیگه نمیخواستم ایزد رو حساس کنم.
پیامش بلافاصله روی صفحه ظاهر شد:
-بلاک نکن سر جدت...
به حرمت گذشته ها...
همون موقعا که عاشقت بودم
خاک بر سر من که نتونستم نگهت دارم و مفتی مفتی پروندمت
عرق روی پیشونیم رو با پشت دست پاک و تایپ کردم:
-هر چی بود مال گذشته ست من الان شوهر دارم...
چه مرگت شده که الان این حرفا رو میزنی؟ تمومش کن
دست از سر هادیم بردار
-من هنوز عاشقتم بی وجدان...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
🔴تاجری بودعقیم. هرچه زن می گرفت بچه اش نمی شد و زنها را روی اصل نزاییدن با زور طلاق می داد. بعد از اینکه چند زن گرفت و طلاق داد، دختری را عقد کرد. این دختر مادری داشت آتشپاره و خیلی زرنگ. دختر که به خانه تاجر رفت یک هفته بعد از آن مادرش قدری خمیر درست کرد و روی شکم دخترش گذاشت و رویش پوست کشید و به دختر گفت:« هروقت که تاجر به خانه آمد به او بگو من بچه دار هستم.»😳 دختر گفت:« مادرجان، من که بچه ندارم. تو قدری خمیر روی شکم من گذاشته ای. من چطور بگویم بچه دارم؟»🏃♂️
مادرگفت:« نترس بچه خمیره، خدا کریمه» و هر طوری بود دختر را متقاعد کرد.
تاجر که شب به خانه آمد، ....
‼️👈ادامه داستان..
‼️👈ادامه داستان..
حامله شدن عجیب سه خواهر مجرد ‼️
🔹 پیرمرد فقیری دارای سه دختری جوان بود که هنوز ازدواج نکرده بودن یک روز صبح دختر بزرگ احساس درد عجیبی در شکمش داشت پدر گمان کرد موضوع چیز مهمی نیست و او را نزد پزشک برد پس از معاینه پزشک با نگاهی عجیب به او گفت دخترت باردار است این خبر مانند صاعقه بر دل پدر فرود آمد چهره اش یخ زد با صدای لرزان از دخترش پرسید بگو چه کسی این کار را با تو کرده؟ دختر گفت...🙈😭
https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cd7a72a6a99
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۶
قلبم انگار توی دهنم میکوبید.
بعد از اون همه سال اسی انگار میخواست دردسر درست کنه.
اگه ایزد میفهمید سرم رو بیخ تا بیخ میبرید و میذاشت روی سینه م:
-میفهمی چی میگی؟
من الان شوهر دارم...
این حرفا واسه چیه؟
میخوای بدبختم کنی؟
دنبال دردسر نیستم بلاکی
پیام رو ارسال کردم و بلاکش کردم.
دیگه اعصاب اون یکی رو نداشتم.
خودم به اندازه کافی بدبختی پشت بدبختی روی سرم نازل میشد.
اما هنوز گوشی رو توی جیبم برنگردونده بودم که پیامک بعدی با یه خط دیگه ارسال شد:
ـ
-میدونم دوستت نداره و رفته سرت زن گرفته!
نگاهم میخ گوشی شد،این یکی رو باید کجای دلم میذاشتم:
-طلاق بگیر هوری
به مولا خودم نوکری تو میکنم
میذارمت رو تخم چشمام
ـ
واسه چی موندی اون زندگی و تحمل میکنی؟
یعنی اینقدر بی غیرت شدم که بذارم با یه بی شرف بمونی؟
ته دلم خالی شد و به کابینت تکیه دادم تا پس نیفتم.
از ترس داشتم سکته میکردم.
وقتی شماره ش روی صفحه افتاد فورا رد تماس کردم اما نگاه ایزد رو دیدم که به طرفم چرخید.
اون مرد به حدی تیز بود که سریع میفهمید یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست.
گوشیم رو به سرعت سایلنت کردم و توی جیبم گذاشتم و خودم رو مشغول کردم تا به چیزی شک نکنه.
دلشوره داشت بیچاره م میکرد،نوک انگشتام یخ زده بود.
روی پلو خورشت میریختم که حضورش رو پشت سرم حس کردم:
-کی بود این وقت شب زنگ زد؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۷
ایزد به شدت شکاک و ریز بین بود،مخصوصا در مورد چیزایی که به من مربوط میشد.
فقط از روزی میترسیدم که میفهمید اسی هنوز بهم پیام میده و عاشقمه.
مخصوصا حالا که اونقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد و وقت نکردم پیام و تماس اسی رو پاک کنم.
آخرش هم اسی سرم رو به باد میداد.
بدون اینکه برگردم و بهش نگاه کنم سعی کردم عادی رفتار کنم تا شک نکنه.
ملاقه رو توی قابلمه برگردوندم و با صدای بی حال و خشدار گفتم:
-هادی!
-دیگه چکار داشت؟
عصبانی به نظر نمیرسید و این برای من زنگ خطر بود.
همیشه با خونسردی روح و روانم رو بهممیریخت.
آب دهنم رو قورت دادم و به لبه بشقاب چنگ زدم،اون همه نزدیکی باعث میشد دستپاچه بشم :
-میگفت... یروز برم خونه...
دوباره باز یه قدم جلو اومد و من گرمای تنش رو کاملا حس میکردم:
-فک...فکر کنم از قرچک که برگشته یه مشکلی پیش اومده
جون میکندم تا حرف بزنم و کاش نفس های گرمش روی گردنم پخش نمیشد:
-گفتم...گفتم نمیام زنگ زد که حرف بزنیم... جواب ندادم
صداش اونم وقتی درست پشت سرم وایساده بود قوی تر و ترسناک تر به نظر میرسید، طوری که دل شوره میگرفتم:
-وقتی یبار برای مواد بهش پول بدی دیگه ولت نمیکنه
اون ازت حساب نمیبره
گوشیت و بده خودم باهاش حرف میزنم...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏