حامله شدن عجیب سه خواهر مجرد ‼️
🔹 پیرمرد فقیری دارای سه دختری جوان بود که هنوز ازدواج نکرده بودن یک روز صبح دختر بزرگ احساس درد عجیبی در شکمش داشت پدر گمان کرد موضوع چیز مهمی نیست و او را نزد پزشک برد پس از معاینه پزشک با نگاهی عجیب به او گفت دخترت باردار است این خبر مانند صاعقه بر دل پدر فرود آمد چهره اش یخ زد با صدای لرزان از دخترش پرسید بگو چه کسی این کار را با تو کرده؟ دختر گفت...🙈😭
https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cd7a72a6a99
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۶
قلبم انگار توی دهنم میکوبید.
بعد از اون همه سال اسی انگار میخواست دردسر درست کنه.
اگه ایزد میفهمید سرم رو بیخ تا بیخ میبرید و میذاشت روی سینه م:
-میفهمی چی میگی؟
من الان شوهر دارم...
این حرفا واسه چیه؟
میخوای بدبختم کنی؟
دنبال دردسر نیستم بلاکی
پیام رو ارسال کردم و بلاکش کردم.
دیگه اعصاب اون یکی رو نداشتم.
خودم به اندازه کافی بدبختی پشت بدبختی روی سرم نازل میشد.
اما هنوز گوشی رو توی جیبم برنگردونده بودم که پیامک بعدی با یه خط دیگه ارسال شد:
ـ
-میدونم دوستت نداره و رفته سرت زن گرفته!
نگاهم میخ گوشی شد،این یکی رو باید کجای دلم میذاشتم:
-طلاق بگیر هوری
به مولا خودم نوکری تو میکنم
میذارمت رو تخم چشمام
ـ
واسه چی موندی اون زندگی و تحمل میکنی؟
یعنی اینقدر بی غیرت شدم که بذارم با یه بی شرف بمونی؟
ته دلم خالی شد و به کابینت تکیه دادم تا پس نیفتم.
از ترس داشتم سکته میکردم.
وقتی شماره ش روی صفحه افتاد فورا رد تماس کردم اما نگاه ایزد رو دیدم که به طرفم چرخید.
اون مرد به حدی تیز بود که سریع میفهمید یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست.
گوشیم رو به سرعت سایلنت کردم و توی جیبم گذاشتم و خودم رو مشغول کردم تا به چیزی شک نکنه.
دلشوره داشت بیچاره م میکرد،نوک انگشتام یخ زده بود.
روی پلو خورشت میریختم که حضورش رو پشت سرم حس کردم:
-کی بود این وقت شب زنگ زد؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۷
ایزد به شدت شکاک و ریز بین بود،مخصوصا در مورد چیزایی که به من مربوط میشد.
فقط از روزی میترسیدم که میفهمید اسی هنوز بهم پیام میده و عاشقمه.
مخصوصا حالا که اونقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد و وقت نکردم پیام و تماس اسی رو پاک کنم.
آخرش هم اسی سرم رو به باد میداد.
بدون اینکه برگردم و بهش نگاه کنم سعی کردم عادی رفتار کنم تا شک نکنه.
ملاقه رو توی قابلمه برگردوندم و با صدای بی حال و خشدار گفتم:
-هادی!
-دیگه چکار داشت؟
عصبانی به نظر نمیرسید و این برای من زنگ خطر بود.
همیشه با خونسردی روح و روانم رو بهممیریخت.
آب دهنم رو قورت دادم و به لبه بشقاب چنگ زدم،اون همه نزدیکی باعث میشد دستپاچه بشم :
-میگفت... یروز برم خونه...
دوباره باز یه قدم جلو اومد و من گرمای تنش رو کاملا حس میکردم:
-فک...فکر کنم از قرچک که برگشته یه مشکلی پیش اومده
جون میکندم تا حرف بزنم و کاش نفس های گرمش روی گردنم پخش نمیشد:
-گفتم...گفتم نمیام زنگ زد که حرف بزنیم... جواب ندادم
صداش اونم وقتی درست پشت سرم وایساده بود قوی تر و ترسناک تر به نظر میرسید، طوری که دل شوره میگرفتم:
-وقتی یبار برای مواد بهش پول بدی دیگه ولت نمیکنه
اون ازت حساب نمیبره
گوشیت و بده خودم باهاش حرف میزنم...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
حاج محمود کریمی قرار مداحی / @gharar_madahi586990896389431040_1321632786571158.mp3
زمان:
حجم:
2.8M
🏴تو خیمه های داغ دیده
عطش دوباره پا گرفته
برای بی تابی گلها
میر حرم عزا گرفته
🎙حاج محمود کریمی
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۹
توی دلم غوغایی به پا شده بود.
اینبار ماجرا ناموسی بود و پیامای آخر اسی حکم تیر داشت.
از اینکه بهش دروغ میگفتم عذاب وجدان داشتم ولی اگه واقعیت رو میفهمید واویلا میشد.
حالا صدام از بغض و بیچارگی میلرزید:
-داداشمه...دلم براش میسوزه
اون بچه...فقط منو داره
مادر که از بچگی بالا سرش نبود
بابامم که...
بغض اونقدر بزرگ شده بود که دیگه نتونستم ادامه بدم.
فقط توی دلم خدا رو صدا میزدم که به خیر بگذره.
نفسش رو کلافه بیرون فرستاد و گفت:
-خیلی خب...حالا گریه نداره
اگه باز اذیت کرد یا پول بیشتر خواست بهم بگو خودم آب پاکی رو بریزم رو دستش
فکر نکنه بازم میتونه ازت پول بگیره
چون من دیگه واسه همچین چیزی یقرونم کف دستت نمیذارم
سرم رو که به علامت باشه تکون دادم گفت:
-اگه بخوای خودم میبرمش کمپ...
پولشم کار میکنی میدی
ایزد آدم حسابگری بود،هیچ چیزی رو مفتی بهم نمیداد.
سرم رو بالا انداختم و گفتم:
-فایده نداره
نه بابام میذاره ترک کنه
نه آدمایی که باهاشون میگرده
منم دیگه به تماسش جواب نمیدم
خیالت راحت...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۰۰
چند لحظه ای توی سکوت همونجا وایساد.
فقط صدای نفس هاش به گوش میرسید
و گرمای تن..ش که ب..دنم طلب میکرد برم و خودم و بچپونم بین بازوهاش.
یا مثل فیلما دستاس رو میذاشت روی کانتر و سرش رو فرو میبرد توی گـ..ودی گردنم و یه دم عمیق میگرفت.
.
از اینکه همچون فانتزی هایی با شوهرم داشتم خجالت میکشیدم.
احساس میکردم گناه بزرگی مرتکب شدم.
مردی که دلش باهام نبود رو نمیتونستم حتی توی خواب و خیال هم مال خودم کنم.
نگاه خیره ش رو حس میکردم و زیر بار اون نگاه داشتم له میشدم.
عذاب وجدانم دستش رو گذاشته بود بیخ گلوم و فشار میداد.
کاش میشد صداش رو خفه کنم.
برای فرار از اون شرایط غذام رو برداشتم تا برگردم اتاقم.
هر چقدر ازش دورتر میشدم احساس امنیت بیشتری داشتم.
اما هنوز قدمی برنداشته بودم که با زنگ خوردن گوشی تو جیبم تنم یخ زد.
انگار فرو رفته بودم توی استخر پر از یخ.
من گوشی رو خاموش کرده بودم و حالا داشت زنگ میخورد.
قبل از اینکه بجنبم و بشقاب رو روی میز بذارم
ایزد دستش رو جلو آورد و گوشی رو از توی جیبم بیرون کشید:
-بذار ببینم چی میگه!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏