eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.2هزار دنبال‌کننده
779 عکس
642 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
چرا وقتی عین خودتون باهاتون برخورد می کنیم دلخور میشین، چیه از خودتون بدتون میاد؟
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ -شماره ناشناس کیه؟ دستام شروع کرد به لرزیدن و بشقاب روی کانتر افتاد. به خیال خودم با بلاک کردن مشکل رو حل کرده بودم اما اسی با خط دیگه زنگ زده بود. الناز که شاخک هاش فعال شده بود گفت: -چی شده عزیزم؟ حالا دلم می‌خواست بمیرم. میدونستم اسی بالاخره نابودم میکنه. حالا فقط خدا می‌تونست نجاتم بده. ایزد با اخم زل زده بود به صفحه گوشیم و تماس رو برقرار کرد: -بله؟ چند لحظه ای سکوت شد و اینبار با غیظ گفت: -میگی کی هستی یا خودم پیدات کنم؟ وقتی سگرمه هاش بیشتر توی هم رفت بند دلم پاره شد. نگاه برزخیش به طرفم چرخید و خیره شد به چشمام. فقط همین کافی بود تا خودم رو ببازم. -برای چی بهش زنگ میزنی ؟ مگه نگفتم دیگه به زن من زنگ نزن؟ صدای فریادش توی خونه پیچید و الناز رو به آشپزخونه کشید. با صدای آرومی پچ زد: -چی شده؟ ولی من خیره مونده بودم به ایزد که تقریبا فریاد : -گـ.ه خوردی مردک بی ناموس! برای چی این موقع شب بهش زنگ زدی؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ الناز که اخماش توی هم رفته بود جلو اومد و بازوی ایزد رو گرفت : -آروم باش عزیز من الان سکته میکنی اما ایزد گوشش شنوا نبود و حتی شک داشتم حرفش رو شنیده باشه. پاهام شروع کرده بود به لرزیدن و به لبه کانتر چنگ زدم تا نقش زمین نشم. از استرس شدید حالت تهوع گرفته بودم. اینبار به خدا قسم که تیکه تیکه م میکردم و مینداخت تو بشکه اسید تا از دستم خلاص بشه. وقتی صدای یه مرد رو از پشت گوشی میشنید دیوونه میشد. شکاک بود و حتی به یه گربه نر هم واکنش نشون میداد. حتی وقتی یه مرد توی خیابون بهم نگاه میکرد من توی خونه تاوانش رو پس میدادم. بازوش رو به ضرب از دست الناز بیرون کشید و دوباره گفت: -شر و ور تحویل من نده میگم به چه حقی این موقع شب به زن من زنگ زدی؟ چکار واجبی داشتی ؟ سکوت سنگینی کرد و خیره به پنجره غرید: -۵ ساله از اون خراب شده کشیدمش بیرون که الان زنگ بزنی بگی باهاش کار واجب داری؟ کار واجبت با زن مردم چیه؟ اینبار فریاد زد: -من اگه نـ.اموس تو رو پرچم نکردم از تخم بابام نیستم به اون داداش بی غیرتشم بگو حساب منو تو بمونه به وقتش بدون اینکه تماس  رو قطع کنه گوشی رو به دیوار کوبید و صدای خرد شدنش باعث شد الناز جیغ بزنه: -چته ...چرا اینجوری میکنی؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
نوشته بود : اعتبار آدم به امن بودنشه اعتبار چشم به سیر بودنشه
هدایت شده از کانال هواداران دکتر انوشه
خواهر شوهرم زن زیبایی بود که بعد از جدایی از همسرش اومد خونه ما بمونه روزای اول همه چی عادی بود افسردگی بعد طلاق و توجه های زیاد همسرم به خواهرش ....اما روز ب روز توجه اش به خواهرش بیشتر می‌شد حتی بعضی شبا بدون من میرفتن بیرون بعد از مدتی همسرم وام گرفت برا خواهرش خونه جدا گرفت اولش خوشحال شدم که رفت ولی همسرم خیلی از شب ها میرفت خونه خواهرش همونجا هم میموند به رفتارهای همسرم شک کردم تصمیم گرفتم سر از رفتارهای عجیبش در بیارم تا اینکه . . . . . تا اینکه 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c حتما بخونید خیلی جالبه👌
هدایت شده از حکایت های بهلول
🔴 شوهرم حین حمام کردن کجا میرود؟! ساعت ۱۰ صبح جمعه ۲۴ شهریورماه  زنی گریان با همسرش به دادگاه وارد شدند و زن هق هق میکرد و مى گفت هر روز ساعت ۳ بعدازظهر همسرم باحالت عادی به  حمام میرود و بعد از ۳ ساعت از حمام بیرون می آید... او میگفت در این ۳ ساعت همسرم در گوشه ای از حمام است و فقط صدای شیر آب می آید...زن گریه میکرد و میگفت که شوهرش رفتار کاملا غیر عادی دارد... با رضايت شوهر دادگاه ترتيبى داد تا   در حمام منزل دوربين قرار دهند ... تا واقعيت ثبت شود روز اول در ابتدا كاملا عادى شوهر به شستشوی خود پرداخت و همه چيز خوب بود تا در ساعت ٣:٢٥ دقيقه شوهر به گوشه ای از حمام پناه برد و ... ادامه داستان https://eitaa.com/joinchat/2123235837C58a1f703d4
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ نگاهم به طرف گوشی بیچاره م چرخید،تنها چیز باارزشی که داشتم. آیفون قشنگم که خان بابا برام خریده بود و بیشتر از جونم دوستش داشتم. حالا جنازه ش چند قدم اون طرف تر افتاده بود و دیگه توی خوابمم آیفون نمیدیدم. به گمونم بعد از اون تمام راه های ارتباطیم رو با دنیای بیرون قطع میکرد. با صداش توی جام پریدم،رو به الناز غرید: -برو تو اتاقت باید باهاش حرف بزنم الناز روبروش وایساد و گفت: -الان عصبانی هستی قربونت برم بیا بشین یه لیوان آب بدم بخوری ایزد کلافه به پله ها اشاره کرد: -برو الناز...سگم نکن -خب چرا اینجوری میکنی؟ هوران که گفت بلاکش کرده... از خجالت اگه میمردم بهتر بود. حالا الناز می‌خواست پا درمیونی کنه شوهرش کاری به کارم نداشته باشه. اما ایزد رو نشناخته بود. نفسی گرفت تا آرامشش رو به دست بیاره و اینبار با مهربونی گفت: -برو عزیزم...نگران نباش باید باهاش حرف بزنم الناز ازش قول گرفته بود که آروم باشه و ایزد هم قول داده بود،اما فقط من میدونستم پشت اون ظاهر آروم چه خبره. برای همین تنم یخ زده بود و پاهام میلرزید. وقتی الناز از پله ها بالا رفت به طرفم اومد. ۲ تا گوی تریاکیش آروم بود،مثل همیشه. روبروم که وایساد نفسم توی سینه حبس شد. دستاش رو دو طرفم روی کانتر گذاشت و یکم خم شد،سرش رو نزدیک آورد و کنار گوشم گفت: -ترسیدی عسلم؟‌ منکه هنوز کاری نکردم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏