درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۰۷
وارد باغ تاریک که شدیم دل دل زدم
و به اطراف نگاه کردم،ایزد رو بد عصبی کرده بودم.
به قول هادی مگسی شده بود،یه اصطلاح کوچه بازاری که به اون حال ایزد میاومد.
گوشت بازوم زیر انگشتاش له میشد و وقتی طاقتم تموم شد گفتم:
-اخ...ایزد...دستم شک...
حرفم تموم نشده دست سنگینش روی ل.ب هام نشست:
-صدات و امشب نشنوم خانومم...
دستم رو روی ل.ب هام گذاشتم تا از دردش کم بشه
اما اونقدر زود متورم شد که نمیدونستم از دردش شکایت کنم یا از کب..ودی و خ..ونی که توی دهنم جمع شده بود.
تن تبدار و داغم رو وسط باغ ول کرد و به طرف درخت انجیری رفت که عاشق انجیرهای درشت و شیرینش بودم.
هر سال اونقدر مربا باهاش درست میکردم که تا عید مهمون میز صبحانه مون بود.
با صداش یه قدم به عقب برداشتم:
-تا حالا چند بار ازم کتک خوردی و ادم نشدی؟
منکه حسابش از دستم در رفته
دستم رو به درخت پشت سرم گرفتم تا پس نیفتم:
-ایزد...طلاقم بده...
اون۵ سال هر چقدر عذابم داده بود دم نزدم اما حالا که الناز رو داشت و هر بار پیشش تحقیر میشدم برامگرون تموم میشد.
ابروهاش توی تاریکی بالا پرید.
نگاهش پر از تمسخر شد و تک خنده ای تحویلم داد:
-طلاقت بدم؟!
بعد بری خونهی کی؟
خونهی رضا شیره ای؟
یا فکر کردی طلاقت میدم و اون پسره مواد فروش میاد میگیردت؟
اینو گفت و...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
سنگسار عروس ۱۸ساله شیعه در عربستان😱
افرادی که ناراحتی قلبی دارند وارد نشوند اینجا🥺
https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b
https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b
🥺فیلمش ببین ☝️☝️🥺😭
هدایت شده از کانال هواداران دکتر انوشه
حامله شدن عجیب سه خواهر مجرد ‼️
🔹 پیرمرد فقیری دارای سه دختری جوان بود که هنوز ازدواج نکرده بودن یک روز صبح دختر بزرگ احساس درد عجیبی در شکمش داشت پدر گمان کرد موضوع چیز مهمی نیست و او را نزد پزشک برد پس از معاینه پزشک با نگاهی عجیب به او گفت دخترت باردار است این خبر مانند صاعقه بر دل پدر فرود آمد چهره اش یخ زد با صدای لرزان از دخترش پرسید بگو چه کسی این کار را با تو کرده؟ دختر گفت...🙈😭
https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۰۹
درد تیز ترکه خیس تا مغز و استخوونم رو میسوزوند.
جوری که دلم میخواست از ته دل جیغ بکشم،شاید یکم از دردم کم میشد.
اما ایزد عصبانی بود و منم جرات نفس کشیدن نداشتم.
راست میگفت اگه صدام بلند میشد محکم تر میزد،جلادی بود برای خودش.
ض.ربه بعدی رو که روی تن.م کوبید نفهمیدم کجا خورد ولی نفسم رفت.
بدنم خیس عرق بود،تب داشتم و حالا با ترکه افتاده بود به جونم.
اونقدر محکم میزد که انگار با دشمن خونیش طرفه.
وقتی از درد و ضعف خم شدم و دستم رو روی بدنم پیچیدم دندون روی هم سابید و گفت:
-صاف وایسا...سریع
نفس بریده هق زدم:
-چی از... جونم... میخوای؟
با تمسخر تک خنده ای تحویلم داد:
-از جونت هیچی نمیخوام
ولی میخوام هر روز همینجوری جون دادنت و ببینم
نمیدونی چه لذتی داره وقتی عین س.گ میزنمت و از درد زوزه میکشی
دستم رو جل.وی دهنم گرفتم و تا صدام بلند نشه.
تا کسی نفهمه هوران زیر دست شوهرش کتک میخوره.
تا هووش شاد نشه.
هنوز درد ض.ربه قبلی آروم نگرفته بود که به موهام چنگ زد و ت.نم رو بالا کشید.
پش.تم رو به درخت زبر کوبید و غرید :
- امشب باز یادت رفته بود تو آدم نیستی...
حتما باید میزدمت تا یادت بیاد حد و حدودت و جلوی من بدونی!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۱۰
ضرباتش یکی پشت اون یکی روی تن تبدارم فرود میاومد.
اونقدر درد داشتم که تنم سر شده بود.
حتی روی لباس زنگ روشنم رد خون رو میدیدم.
دیگه نفس نداشتم،جونم به لبم رسیده بود.
هر روز همین بساط رو داشتیم.
من کتک میخوردم و ایزد هم کتک میزد.
هیچ لـذتی از زندگی نمیبردیم.
دنبال بهونه بودم والا خودمم میدونستم جایی رو ندارم که برم.
من ته خط رو دیده بودم.
دختر فراری بودن یعنی بدیختی..
توی خیابون گیر آدمایی میفتادم که سال ها ازشون فرار کرده بودم.
اما نمیدونستم دنبال چی هستم.
وقتی ترکه رو دوباره پشت سر هم روی پاهام کوبید زار زدم:
-بسه...دارم میمیرم...
مگه تو دل نداری نامرد؟
صدای نیشخندش و ضرب ترکه باعث شد از ته دل هق بزنم:
-طلاقم بده ایزد...
این چه زندگی ایه که داریم
بذار برم...بزرگی کن
مردونگی کن و این ۵ سال و ببخش
میدونم گند زدم ولی تو...
بازم نیشخند صدا داری زد،اون شب هر دو نفرمون آتیش گرفته بودیم :
-طلاقت بدم که بری با اون پسره مواد فروش؟
کور خوندی عسلم
آرزوش و به دلت میذارم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏