eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.2هزار دنبال‌کننده
782 عکس
642 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهای بسته برای آدم‌هایی باز می‌شود که جرئت در زدن داشته باشند.
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ شاید اگه ایزد حرف نمیزد به اون حال و روز نمی‌افتادم . شاید پیش خودم فکر میکردم اون عشق یه طرفه ست. یجوری سر خودم رو کلاه میذاشتم اما وقتی که حرف میزد حالم از خودم بهم میخورد: یجوری خوشگلی که نمیتونم نگات نکنم... به کمک دیوار قدم برداشتم اما میل داشتم روی زمین سقوط کنم. هوران اونشب تموم‌ شده بود. آب از سرم که گذشت دیگه مهم نبود چی میشه. دردم از تحمل قلبم رد شده بود. چکار میتونستم کنم،بختم سیاه بود. دیگه حتی نمیتونستم خودم رو سرزنش کنم چون به فرار هم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم همونجا امن ترین جاست برای من. هیچ راهی نداشتم،همه مسیرها بن بست بود و بی راهه. به هر دری که میزدم اخرش یا بسته میشد،یا یه قفل بزرگ روش میزدن. صدای دلبریای الناز و پشت بندش ایزد مثل یه غده سرطانی آزارم میداد: -لعنتی... خانواده ام و ایزد و ادمای اطرافم تمام امیدهام رو جلوی چشمام سر بریده بودن. همه چیز شده بود یه حسرت بی پایان و یه درد عمیق از زندگی پر از دردم! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ انگار فقط منتظر بودم کارشون تموم شه تا بتونم قدم بردارم. دستم رو به دیوار گرفتم و به طرف آسانسور رفتم. توی اون ۵ سال هیچ وقت از آسانسور بین طبقات استفاده نکرده بودم علاقه ای بهش نداشتم اما اون روز فرق داشت. کمرم داشت از وسط نصف میشد. وارد آسانسور که شدم به دیواره تکیه دادم تا روی زمین آوار نشم و دکمه طبقه اول رو زدم. شاید فقط ۲۰ ثانیه طول کشید تا به پایین برسم اما برای من یه عمر گذشت. در که باز شد چند باری پلک زدم تا جلوی پاهام رو ببینم. نمیفهمیدم چرا درد لعنتی هر لحظه بیشتر می‌شد. تک و تنها بدن دردمندم رو از آسانسور بیرون کشیدم و به طرف آشپزخونه رفتم. تیشرتم رو مثل یه جنس باارزش توی بغلم فشار میدادم،انگار تنها چیزی بود که از دار دنیا داشتم. منی که حتی پول خریدن پد بهداشتی نداشتم تیشرت برام مثل طلا باارزش بود. به گمونم به سرم زده بود. درد که از توانم خارج شد همونجا وایسادم و به در قسمت خدمه نگاه کردم. دیگه تحمل اون همه درد رو نداشتم. اگه به یکی شون میگفتم بره برام مسکن بخره اتفاقی نمی‌افتاد. فقط غرورم له میشد اما بهتر از دردی بود که میکشیدم. بعدا میتونستم کار کنم و پولش رو بدم. هوران که همه چیزش رو باخته بود،اینم روش. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
زمان میگذره و چیزایی برات عادی میشه که فکر میکردی بدون اونا هیچی نیستی .
كسي چه ميداند؟! شايد همه آرزوها ما همين طورند. شايدم تمام آرزوهايمان جايی منتظرند منتظرند كه ما آنها را از تَهِ دل بخواهيم تا برآورده شوند
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ اما قدم اول رو برنداشته بودم که یکی توی وجودم بهم نهیب زد. هورانی که هیچ وقت پیش کسی سر خم نکرده بود حالا هم نمیتونست پیش یه خدمتکار خودش رو کوچیک کنه. درسته که شوهرم دنبال عشق و حال با زنش بود و جز درد بهم چیزی نمی‌داد  اما برای من کسر شان داشت خدمه‌ من رو توی اون حال خراب ببینن. درسته که توی کاخی که زندگی میکردم حق و حقوقی نداشتم. درسته شوهرم باهام مثل یه کلف.ت رفتار میکرد و برای یقرون پول باید بهش التماس میکردم اما هنوز ته مونده غرورم رو داشتم. هنوز عزت نفسم نمرده بود. هوران نه گدای محبت بود،نه سرش رو برای چیزی خم میکرد. با همون حال خراب وارد آشپزخونه شدم  اونقدر سرگیجه داشتم که نزدیک بود روی زمین بیفتم اما تحمل کردم و سر پا موندم. یخچال فقط چند قدم باهام فاصله داشت اما دیگه نمیخواستم توی اون خونه چیزی بخورم. من پول اون غذاها و خوراکی های اعیونی و گرون رو نداشتم. اصلا یه پایین شهری مفنگی رو چه به عسل اعلا و حلوا ارده  اصل اردکان. دیگه باید جایگاه خودم رو می‌فهمیدم . با دیدن گوشی آیفونم که هنوز از دیشب اونجا بود ریز ریز خندیدم. معلوم بود که جمع نمیکنن،من کلفت اون خونه بود،خودم باید تمیز میکردم. به گمونم دیوونه شده بودم،دیگه حتی به خودم حق نفس کشیدن هم نمی‌دادم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏