eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.2هزار دنبال‌کننده
781 عکس
643 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
به درد مینویسمش به آه تا بخوانی‌ام؛ بخواه تا بگویمت، امید زندگانی‌ام‌ :))
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ من‌حالم خوب نبود،تمام سیستم بدنم بهم ریخته و ه..ورمون هام بالا و پایین میشد. درد داشتم و تبم بالا بود. ولی اون چرا به حرفاش فکر نمیکرد،چرا یادش نمی‌اومد چی به روزگارم آورده. با غیظ گفت: -چرا مسکن نخوردی؟ غذا چیزی خوردی از دیروز ؟ دست لرزونم رو جلو بردم تا تیشرت رو بگیرم، دیگه نمیتونستم. بوی خ حالم رو بهم میزد: -میشه...بديش بهم... -با توام ...قرص خوردی؟ -من...پول نداشتم... آب پاکی رو ریختم روی دستش تا بلکه ولم کنه. اما برعکس شد. صداش از عصبانیت میلرزید، درست مثل بدن من. مثل لحظه هایی که داشتم میمردم. با حرص روی میز پر کرد و غرید: -بمون تا بیام... تکون نخور تا برگردم نمیفهمیدم چرا عصبی شده،حس می کردم بازم کار اشتباهی کردم. حتما رفته بود تا ترکه آلبالو از ته باغ بیاره.خودش گفته بود اینبار با اون میزنه و دردش بیشتره. حتی وقتی درد ترکه های دیشب رو یادم می‌اومد دوباره از اول درد میکشیدم. شایدم از پاره کردن تیشرت ناراحت شده بود،تمام اون خونه،حتی لباسای منم مال خودش بود. حق داشت روی اموالش حساسیت به خرج بده. بدون اینکه تیشرت رو بردارم به طرف در راه افتادم. داشتم با اون حال خراب  فرار میکردم اما یادم نبود من جایی رو ندارم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که جلوم ظاهر شد: -مگه نگفتم تکون نخور؟ چونه لرزوندم،دیگه مهم نبود دارم التماس میکنم: -من...من...ببخشید...میشه...نزنی...بخدا...دیگه نمیتونم... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ نفس پر حرصی کشید و قرص و رو به طرفم گرفت: -بیا اول یه قرص بخور بعد از این پ.د استفاده کن سرم گیج میرفت و دیگه تعادل نداشتم،به عقب تلنگری خوردم و گفتم: -پولش و ندارم... دوباره از بین دندونای کلید شده غرید: -بسه...چرت و پرت نگو بیا ببینم اینبار مچ دستم رو که گرفت حس کردم که هیکل مردونه ش لرزید.لرزش شونه های پهنش رو با چشمای خودم دیدم. سگرمه هاش توی هم رفت و با تعجب گفت: -چرا اینقدر یخی از کی غذا نخوردی؟ دندونام از سرمایی که به جونم افتاده بود بهم میخورد،سردم بود: -یادم ...نیست... دیروز...یا...یا...پریروز...یا...نمیدونم -لعنت بهت مرد... شنیدم زیر لب این رو گفت،با گوشای خودم شنیدم. دستم رو گرفت و صندلی رو عقب کشید و گفت: -بشین یه چیز بیارم بخوری.. بعد قرص میدم بهت با معده خالی ضرره احساس می‌کردم دیگه به اون خونه تعلق ندارم،خودم رو یه بار اضافه میدیدم. یه موجود زیادی و بی مصرف. الناز کار می‌کرد. وجهه اجتماعی خوب و پدر پولدار داشت. مهماندار بود. درآمد زیادی داشت اما من چی؟ یه مفت خورِ به درد نخورِ بی پول. یه دختر پایین شهری مواد فروش با یه خانواده معتاد و فقیر که یه پول سیاه هم نداشتن. دستم رو که کشید سعی کردم سرجام بمونم: -فردا...الان پولش و ...ندارم... -هوران خفه شو...بیا بشین تا... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هر چیزی به وقتش قشنگه حتی آدما🖤 ‌‌‍‌‌
گُ‍‌ذش‍‌ـ‍‌ت‍‌م،از گُ‍‌ذشـ‍‌تہ‌ای کہ،گُ‍‌ذشـ‍‌ت💔..!
ـ روحَم‌‌ میکنه‌‌ هِر ثانِیه‌‌ جِسمَمو اعِدام .