درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۴۱
منحالم خوب نبود،تمام سیستم بدنم بهم ریخته و ه..ورمون هام بالا و پایین میشد.
درد داشتم و تبم بالا بود.
ولی اون چرا به حرفاش فکر نمیکرد،چرا یادش نمیاومد چی به روزگارم آورده.
با غیظ گفت:
-چرا مسکن نخوردی؟
غذا چیزی خوردی از دیروز ؟
دست لرزونم رو جلو بردم تا تیشرت رو بگیرم، دیگه نمیتونستم.
بوی خ حالم رو بهم میزد:
-میشه...بديش بهم...
-با توام ...قرص خوردی؟
-من...پول نداشتم...
آب پاکی رو ریختم روی دستش تا بلکه ولم کنه.
اما برعکس شد.
صداش از عصبانیت میلرزید، درست مثل بدن من.
مثل لحظه هایی که داشتم میمردم.
با حرص روی میز پر کرد و غرید:
-بمون تا بیام...
تکون نخور تا برگردم
نمیفهمیدم چرا عصبی شده،حس می کردم بازم کار اشتباهی کردم.
حتما رفته بود تا ترکه آلبالو از ته باغ بیاره.خودش گفته بود اینبار با اون میزنه و دردش بیشتره.
حتی وقتی درد ترکه های دیشب رو یادم میاومد دوباره از اول درد میکشیدم.
شایدم از پاره کردن تیشرت ناراحت شده بود،تمام اون خونه،حتی لباسای منم مال خودش بود.
حق داشت روی اموالش حساسیت به خرج بده.
بدون اینکه تیشرت رو بردارم به طرف در راه افتادم.
داشتم با اون حال خراب فرار میکردم اما یادم نبود من جایی رو ندارم.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که جلوم ظاهر شد:
-مگه نگفتم تکون نخور؟
چونه لرزوندم،دیگه مهم نبود دارم التماس میکنم:
-من...من...ببخشید...میشه...نزنی...بخدا...دیگه نمیتونم...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۴۲
نفس پر حرصی کشید و قرص و رو به طرفم گرفت:
-بیا اول یه قرص بخور
بعد از این پ.د استفاده کن
سرم گیج میرفت و دیگه تعادل نداشتم،به عقب تلنگری خوردم و گفتم:
-پولش و ندارم...
دوباره از بین دندونای کلید شده غرید:
-بسه...چرت و پرت نگو
بیا ببینم
اینبار مچ دستم رو که گرفت حس کردم که هیکل مردونه ش لرزید.لرزش شونه های پهنش رو با چشمای خودم دیدم.
سگرمه هاش توی هم رفت و با تعجب گفت:
-چرا اینقدر یخی
از کی غذا نخوردی؟
دندونام از سرمایی که به جونم افتاده بود بهم میخورد،سردم بود:
-یادم ...نیست...
دیروز...یا...یا...پریروز...یا...نمیدونم
-لعنت بهت مرد...
شنیدم زیر لب این رو گفت،با گوشای خودم شنیدم.
دستم رو گرفت و صندلی رو عقب کشید و گفت:
-بشین یه چیز بیارم بخوری..
بعد قرص میدم بهت با معده خالی ضرره
احساس میکردم دیگه به اون خونه تعلق ندارم،خودم رو یه بار اضافه میدیدم.
یه موجود زیادی و بی مصرف.
الناز کار میکرد.
وجهه اجتماعی خوب و پدر پولدار داشت.
مهماندار بود.
درآمد زیادی داشت اما من چی؟
یه مفت خورِ به درد نخورِ بی پول.
یه دختر پایین شهری مواد فروش با یه خانواده معتاد و فقیر که یه پول سیاه هم نداشتن.
دستم رو که کشید سعی کردم سرجام بمونم:
-فردا...الان پولش و ...ندارم...
-هوران خفه شو...بیا بشین تا...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۴۳
تا چی؟
میخواست تو اون حال هم بزنه؟
دستش رو که با غیظ بالا برد چشمام رد دستش رو دنبال کرد و بریده بریده گفتم:
-امروز...نزن...دیگه...تحمل ندارم...ایزد...
به جون...هادی...درد...
قسم راستم هادی بود،چون عزیز تر از اون توی زندگیم نداشتم.
حرفم تموم نشده پکیج بدبختی هام کامل شد،صدای الناز بود که آب سرد رو ریخت روی تن یخ زده ام:
-این خ..ون چیه؟...
وای خونه به گند کشیده شده
دستم رو جلوی دهنم گرفتم و بی صدا اشک ریختم،هق هقم زیادی مظلومانه بود.
درد داشت اون نگاه تحقیر آمیز و پر از چندش.
وارد آشپزخونه شد و با دیدن شلوار و زمین زیر پاهام عق زد و دستش رو جلوی دهنش گرفت:
-وای...حالم بهم خورد
شعور نداری ؟
آخه وسط خونه ؟
به گه کشیدی همه جا رو که...اه...
کاش حداقل پیش الناز کوچیک نمیشدم.
یهو سرم گیج رفت و بدنم سبک شد.
زانوهام خالی کرد و چیزی نمونده بود سقوط کنم که بین زمین و هوا توی بغلش فرو رفتم.
توی بغ..ل نامردی که دلیل تمام حال بدم بود.
ب..دن کثیف و رو به خودش چسبوند و نفسش رو پر صدا از دماغش بیرون فرستاد:
-زنگ بزن از بیرون غذا بیارن...
به فریبا هم بگو بیاد سوپ و غذای مقوی درست کنه
-این کثافت و قراره کی جمع کنه؟
همچین خودش و لوس کرده انگار دو قلو زاییده افتاده به خونریزی
بی توجه به غر غر کردن های زنش اینبار گفت:
-فریبا خودش تمیز میکنه...
غذا که آوردن بیار بالا
فقط دست بجنبون فشارش افتاده
-به من چه ربطی داره؟
مگه کـ..لفت خانومم!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۴۴
خودش باعث اون حالم شد و حالا توی بغ..لش بودم.
اونم آدم وسواسی ای که همیشه روی نظافت حساس بود.
شک نداشتم باز قراره یه بلایی سرم بیاره.
سرکوفت و تحقیرهاش هنوز شروع نشده بود،پیش زن عزیزش فقط کوتاه میاومد تا نقش یه شوهر خوب رو بازی کنه.
اونقدر معذب بودم که سعی میکردم از ب..غلش برم بیرون.کاش فقط ازم دور میشد.
از طرفی هم نجس بود،تمام هیکلش کثیف میشد و خودم بیشتر خجالت میکشیدم:
-بذارم...زمین...کثیف میشی
نگاه برزخی ای بهم انداخت و با غیظ گفت:
-حرف نزن هوران...
حرف نزن...
بذار یه امروز نیفتم به جونت...
سگم نکن از دیشب ریدی به اعصابم
محکم منو رو به آغوش کشید و به ناچار سرم افتاد روی سینه ش.
جرات نداشتم بهش نگاه کنم.
ازش میترسیدم.
اما گرمای تنش رو طلب میکردم.بدن یخ زده م به اون گرما احتیاج داشت.
بوی سیگار که مشامم رو پر کرد وارد آسانسور شدیم.
تا حالا ندیده بودم سیگار بکشه،پرستیژ خاص خودش و داشت.
این آخرین چیزی بود که از اون مجسمه سنگی میتونستم ببینم.
بویی که عجیب ارومم میکرد. شبیه یجور رایحه خوب و مردونه بود.
یه ادکلن با برند ایزد خان توتونچی.
حس میکردم اونقدر ن..جسم که به اون عطر گرون قیمت و بوی سیگار نمیاد.
فقط میخواستم از خودم دورش کنم:
-ایزد...بذار...برم...
-لال...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
تنهایی ، پیششرطِ عشقِ واقعی است .
کسی که تنها نمیماند ، عشقِ دروغین را با حقارت میپذیرد .