eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.3هزار دنبال‌کننده
781 عکس
643 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ تا چی؟ می‌خواست تو اون حال هم بزنه؟ دستش رو که با غیظ بالا برد چشمام رد دستش رو دنبال کرد و بریده بریده گفتم: -امروز...نزن...دیگه...تحمل ندارم...ایزد... به جون...هادی...درد... قسم راستم هادی بود،چون عزیز تر از اون توی زندگیم نداشتم. حرفم تموم نشده پکیج بدبختی هام کامل شد،صدای الناز بود که آب سرد رو ریخت روی تن یخ زده ام: -این خ..ون چیه؟... وای خونه به گند کشیده شده دستم رو جلوی دهنم گرفتم و بی صدا اشک ریختم،هق هقم زیادی مظلومانه بود. درد داشت اون نگاه تحقیر آمیز و پر از چندش. وارد آشپزخونه شد و با دیدن شلوار و زمین زیر پاهام عق زد و دستش رو جلوی دهنش گرفت: -وای...حالم بهم خورد شعور نداری ؟ آخه وسط خونه ؟ به گه کشیدی همه جا رو که...اه... کاش حداقل پیش الناز کوچیک نمیشدم. یهو سرم گیج رفت و بدنم سبک شد. زانوهام خالی کرد و چیزی نمونده بود سقوط کنم که بین زمین و هوا توی بغلش فرو رفتم. توی بغ..ل نامردی که دلیل تمام حال بدم بود. ب..دن کثیف و رو به خودش چسبوند و نفسش رو پر صدا از دماغش بیرون فرستاد: -زنگ بزن از بیرون غذا بیارن... به فریبا هم بگو بیاد سوپ و غذای مقوی درست کنه -این کثافت و قراره کی جمع کنه؟ همچین خودش و لوس کرده انگار دو قلو زاییده افتاده به خونریزی بی توجه به غر غر کردن های زنش اینبار گفت: -فریبا خودش تمیز میکنه... غذا که آوردن بیار بالا فقط دست بجنبون فشارش افتاده -به من چه ربطی داره؟ مگه کـ..لفت خانومم! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ خودش باعث اون حالم شد و حالا توی بغ..لش بودم‌. اونم آدم وسواسی ای که همیشه روی نظافت حساس بود. شک نداشتم باز قراره یه بلایی سرم بیاره. سرکوفت و تحقیرهاش هنوز شروع نشده بود،پیش زن عزیزش فقط کوتاه می‌اومد تا  نقش یه شوهر خوب رو بازی کنه. اونقدر معذب بودم که سعی می‌کردم از ب..غلش برم بیرون.کاش فقط ازم دور میشد. از طرفی هم نجس بود،تمام هیکلش کثیف میشد و خودم بیشتر خجالت میکشیدم: -بذارم...زمین...کثیف میشی نگاه برزخی ای بهم انداخت و با غیظ گفت: -حرف نزن هوران... حرف نزن... بذار یه امروز نیفتم به جونت... سگم نکن از دیشب ریدی به اعصابم محکم منو رو به آغوش کشید و به ناچار سرم افتاد روی سینه ش. جرات نداشتم بهش نگاه کنم. ازش میترسیدم. اما گرمای تنش رو طلب میکردم.بدن یخ زده م به اون گرما احتیاج داشت. بوی سیگار که مشامم رو پر کرد وارد آسانسور شدیم. تا حالا ندیده بودم سیگار بکشه،پرستیژ خاص خودش و داشت. این آخرین چیزی بود که از اون مجسمه سنگی میتونستم ببینم. بویی که عجیب ارومم میکرد. شبیه یجور رایحه خوب و مردونه بود. یه ادکلن با برند ایزد خان توتونچی. حس میکردم اونقدر ن..جسم که به اون عطر گرون قیمت و بوی سیگار نمیاد. فقط میخواستم از خودم دورش کنم: -ایزد...بذار...برم... -لال... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
تنهایی ، پیش‌شرطِ عشقِ واقعی است . کسی که تنها نمی‌ماند ، عشقِ دروغین را با حقارت می‌پذیرد .
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ اونقدر درد داشتم که چاره ای جز سکوت نبود. نه تحمل زخم زبون هاش رو داشتم ،نه دردِ کتک رو. توی کابین آسانسور فقط صدای نفس های تند و کشدارش به گوش می‌رسید. عصبی بود و من هنوز نمیدونستم چرا. اگه از کثافت کاری توی آشپزخونه عصبی بود،پس حالا با اون لباسای توی بغ.لش چکار میکردم. اصلا باورم نمیشد توی همچون شرایطی ب.غلم کنه،اونم مردی مثل ایزد که حتی با زیباترین لباس ها هم بهم نیم نگاهی نمینداخت. از کابین که پیاده شدیم سریع به طرف اتاقم راه افتاد. در رو با آرنجش باز کرد و وارد شدیم. چشمام رو باز کردم و منتظر شدم که من رو روی زمین بذاره اما به طرف سرویس راه افتاد. موقع باز کردن در سرویس بی‌هوا جلو رفت و کمرم که به دستگیره در خورد از درد ناله م بلند شد. انگار که تیر غیب بهم خورده بود و صدای هق هقم توی حموم پیچید. درد داشتم و تن تبدارم ضعیفم میکرد. اما ایزد باز کاری کرد که شوکه شم. منو بیشتر به خ.ودش چسب.وند و زمزمه وار گفت: -هیش...اروم الان خوب میشی نگاهم به طرف صورت خشک و اخم آلودش کشیده شد،با اینکه سرم سنگین بود اما میدیدمش که انگار از برزخ فرار کرده. بازم منتظر بودم وسط حموم رهام کنه و بره اما جلو رفت و تنم رو با احتیاط روی لبه وان گذاشت و گفت: -تکون نخور تا بیام... دندون روی هم سابید و با غیظ گفت: -نیام ببینم واسه خودت راه افتادی! اما... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ بدون هیچ حرفی قرص رو  قورت دادم،به یکم گرما و انرژی نیاز داشتم تا بتونم درد رو تحمل کنم. از اینکه تا اون حد ترحم برانگیز شدم که ایزد بهم کمک کنه از خودم متنفر بودم. اما دیگه توان ادامه دادن نداشتم. توی فکر بود که ایزد ازم فاصله گرفت و  ژاکت توی تنش رو در آورد هنوز درکی از کارش نداشتم و اون بلافاصله تیشرت ش رو هم در آورد و آویزون کرد. برام شبیه یه شوک بزرگ بود به طرفم اومد. اینجا دیگه آخر بی رحمی و نامردی بود. تا کجا می‌خواست ازم انتقام بگیره. حال بدم رو نمیدید؟ دلش نمیسوخت؟ چشم بستم  تا نبینم اون شوهری رو که از هر نامحرمی بهم نامحرم تر بود. وقتی روبروم وایساد تنم لرزید. با اون همه خ..ونریزی و درد می‌خواست باز.. بغضم رو قورت دادم و صداهای توی مغزم رو خاموش کردم. حقم بود هر بلایی سر یه آویزونِ بی خانواده می‌آورد. دو طرف لب....اسم رو که گرفت و تو یه حرکت از در آورد اشک پشت پلک هام صف بست. میخواستم اعتراض کنم اما مگه فایده ای هم داشت. اون مرد یبار دیگم بیرحمانه اذیتم کرده بود و حالا هم می‌تونست. اصلا هم مهم نبود. من هیچ وقت به خواست  خودم پیش شوهرم نبودم. بغض که گلوم رو فشار داد بی نفس لب زدم: -ایزد... -ایزد و مرگ... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
‌از یه جا به بعد از "نه بابا امکان نداره" رد میشی و به مرحله‌ی "هیچی از هیچکس بعید نیست" میرسی.
➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal