درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۴۸
جوری غرید که نفسم به شماره افتاد.تحمل دعوا کردنش رو نداشتم.
بی توجه به حالم به کارش ادامه داد مثل یه بچه وادارم کرد بلند شم.
دستام رو دورم پیچیدم،با اینکه ک..راپ تنم بود خجالت میکشیدم..
اما فاجعه تموم شدنی نبود.
شوک بعدی رو بزرگ تر و محکم تر بهم داد.
دیگه نمیتونستم سکوت کنم،بغضم بی صدا شکست و اشک از گوشه هاش چشمم سرازیر شد.
یه دستم رو گذاشتم تا خ.......ودم رو ب......پ......وشونم،اونم از شـ..........وهرم.
شوهری که اسمم شرعی و قانونی توی شناسنامه ش بود اما قلبی هیچ نسبتی با هم نداشتیم.
دست دیگه م رو روی شـ.....ونه های پهنش گذاشتم و به عقب هلش دادم:
-ایزد...چکار میکنی؟
ترس وحشتناکی افتاده بودم به جونم.
اگه توی اون شرایط اذیت میکرد میمردم،نابود میشدم.
مظلومانه هق زدم:
-ایزد...تو رو خدا...
لال شده بودم،من اون روز در مقابلش از همیشه تنها تر و بی پناه تر به نظر میرسیدم و اون بازم به کارش ادامه میداد.
لباسای کثیفم رو که توی سطل زباله انداخت دوباره به طرفم برگشت.
دیوونه شده بود انگار.
زده بود به سیم آخر.
موهای بازم رو پشت سرم جمع کرد و منو هل داد تا روی زانوهام بشینم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۵۰
شوهری که انـ..دامم رو براش ساخته بودم برای اون عمل کردم.
پرسینگ بینی زدم.حتی ان..دام هم پرسینگ داشت.
ساعت ها ورزش کردم تا کمرم باریک خوش فرم بشه اما هیچ کدوم از اونا باعث نشد به چشمش بیام.
میخواستم عاشقش کنم اما به بی راهه رفتم.
خیلی دیر فهمیدم که هیچ کدوم تاثیری نداره.
حالا بعد از ۵ سال احساس میکردم نه تنها به چشمش نیومدم بلکه اونقدر ازم متنفره که حتی در حد یه مع..اشقه ساده هم من رو نمیخواد و به الناز خیانت نمیکنه.
عاشق واقعی یعنی ایزدی که برای من دیو بود و برای الناز یه شوهر وفادار که برای به دست آوردنش ۷ سال صبر کرد.
لباسم رو که توی سبد رخت چرکا انداخت لب گزیدم و سرم رو پایین انداختم.
من حتی از بـ.....دنی که خودش زخمی و کـ....بود کرده بود هم خجالت میکشیدم.
وای به حال که روی وان شره کرده بود.
دلم میخواست بمیرم.
شیر آب رو که باز کرد بدنم منقبض شد،کاش میفهمیدم چرا یهو مهربون شده!
لیف رو برداشت و داخل وان کف زیادی درست کرد.
یه حسی بهم میگفت قرار نیست کتک بخورم و تحقیر بشم.
مثل اون شبی که توی اتاقم خوابیده و با هم مثل دو تا رفیق فقط حرف زدیم و چایی خوردیم.
با یه لگن کوچیک آب رو که روی تنم ریخت از یهویی بودن کارش هین بلندی کشیدم.
ایزد توی سکوت کف رو ریخت و شروع کرد به شستن و لیف کشیدم.
هر بار که لیف رو روی زخم ها و کـ...بودی هاممیکشید نفسم از درد میرفت.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اون اصلا عاشقت نبوده🥲❤️🩹
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
اگه واقعا کسی نمیخوادت بذار بره
چون اگه کسی که واقعا بخواد بمونه
به هر بهونه ای که شده میمونه و
تمام تلاششو برای موندن کنارت میکنه
پس نگران رفتن و اومدن ادما نباش
و برای هیچکسی توی زندگی تمام خودتو نذار
چون بعد یه مدت براشون
اضافی و تکراری میشی و خوب بودنت میشه وظیفت !
ACIOĞLU موزیکدل449_114542583316253.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۵۱
به هر چیزی واکنش نشون میدادم.
فشار عصبی ای که تحمل میکردم خارج از توانم بود.
اگه کتک میزد اونقدر اذیت نمیشدم.
از اینکه بهم ترحم کنه متنفر بودم.
من اون همه بدبختی نکشیدم که حالا دلش به حالم بسوزه و توی اون شرایط بد بهم کمک کنه.
پـ.شتم رو که کف مالی کرد اومد سراغ سر شونه هام و خیلی زود لیف رو روی قفسه سینه کشید.
هنوز از خودم محافظت میکردم که دیده نشه.
میپوشوندم انگار که یه غریبه ست.
وقتی دستم رو پس زد تا کارش رو ادامه بده مچش رو گرفتم و بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:
-بده...خودم میتونم...
تو برو...زنت ناراحت میشه
-بعدا از دلش در میارم ...تو نگران نباش
اشک که به چشمام نیش زد سعی کردم از حسادت گریه نکنم.
همین حرف یه خنجر آغشته به زهر بود که توی قلبم فرو میرفت.
دلم برای بار هزارم شکست و صدای شکستنش گوشم رو کر میکرد:
-چرا داری اینکارو میکنی؟
-واضحه...چون زنمی
مثل همیشه جوری جواب میداد که اگه منم جواب میدادم انتهاش کتک بود ،اگه چیزی نمیگفتم حرفا یه غده سرطانی میشد بیخ گلوم.
بدون اینکه لمس منظور داری کاری کنه لیف کشید و حتی از دیدن رد کب.ود کم.ربند م ککش هم نگزید.
بدن آش و لاشم ثمره کتک هایی بود که هر روز نوش جان میکردم.
بازم زبونم چرخید و حرف زدم:
-زنت نیستم...کیسه بوکستم
-ببین منو ...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۵۲
جوری از بین دندونای کلید شده غرید که ضربان قلبم به شماره افتاد.
انگشتاش رو زیر چونه م انداخت و سرم رو بالا گرفت.
خم شد و سایه ش افتاد روم ،فقط چند سانت باهاش فاصله داشتم:
-برای من فرقی نداره کیسه بوکس باشی یا یه کیسه سیب زمینی کنج انباری
همینکه سایم بالا سر دختر رضا شیره ای هست باید خدات و شکر کنی
لعنتی هر کلمه ش نیش داشت.چونم که از بغض لرزید لبش به سمت بالا کج شد:
-تو هیچ وقت نمیتونی جای الناز و تو قلبم بگیری
ضربه آخر کاری تر بود،زمین گیرم کرد.
وقتی دستش رو زیر بغ..لم انداخت و وادارم کردم بلند شم توان ایستادن نداشتم.
یه دستم رو به دیوار گرفتم تا پس نیفتم و با دست دیگه خودم پوشوندم.
با لگن روی تنم آب گرم ریخت و کف ها رو شست و اینبار شروع کرد به شستن شک...م و کم..رم.
تن سست و لرزونم رو عقب کشیدم:
-بهم دست نزن...
- چیزی نداری که میخم کنه عسلم
پس بتمرگ سرجات
تو حالت عادی بگردی بهت نگاه نمیکنم
الان که دیگه هیچ
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
اگه کسی امروز پول نداشت.،؛
ممکنه فرداداشته باشه....
امااگه کسی امروزتعهد.ذات.خصلت پاک نداشت تا صدسال دیگه هم نخواهدداشت..!!👍👍