خواهر شوهرم زن زیبایی بود که بعد از جدایی از همسرش اومد خونه ما بمونه روزای اول همه چی عادی بود افسردگی بعد طلاق و توجه های زیاد همسرم به خواهرش ....اما روز ب روز توجه اش به خواهرش بیشتر میشد حتی بعضی شبا بدون من میرفتن بیرون بعد از مدتی همسرم وام گرفت برا خواهرش خونه جدا گرفت اولش خوشحال شدم که رفت ولی همسرم خیلی از شب ها میرفت خونه خواهرش همونجا هم میموند به رفتارهای همسرم شک کردم تصمیم گرفتم سر از رفتارهای عجیبش در بیارم تا اینکه . . . . .
تا اینکه 👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cd7a72a6a99
حتما بخونید خیلی جالبه👌
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۵۳
حس میکردم یه نفر قلبم رو توی مشتش گرقته و فشار میده
لعنتی به قصد کشت قلب بینوای هوران رو فشار میداد و نمیدونست دیگه چیزی از من باقی نمونده.
با نیشخند توی چشماش زل زدم ،توی اون ۲ تا گوی تریاکی که عمیق زل زده بود بهم تا تاثیر حرفاش و شکستنم رو با لذت ببینه:
-اره بهتر شد!
مهربونی بهت نمیومد کاپیتان
من به همون دیوی که بودی بیشتر عادت دارم
و بعد لیف رو ازش گرفتم و بدنم رو عقب کشیدم،بدنی که اونقدر ضعیف و زخمی و رنجور بود که میلرزید:
-برو خودم میتونم...
ولی یادم نبود من با ایزد طرفم،حرف اضافه بزنم بال و پرم رو میچینه.
نفسم رو میبره.
زندگی رو به کامم زهر میکنه.
وقتی مچ دستم رو گرفت و از جلوم کنار زد لب هام از بغضِ توی گلوم لرزید.
نگاهش به طرف پایین لغزید و با لحنی که مو به تنم سـ..یخ میکرد گفت:
-نظرم عوض شد...
بذار ببینم خانومم طفلی ۵ ساله ارزو شوهر به دلشه
وحشت زده مچ دستش رو چنگ زدم،چرا واقعا یادم میرفت سر به سرش نذارم:
-ایزد...چرا اذیتم میکنی؟
ابرویی بالا انداخت و تک خنده ای تحویلم داد:
-اقا دیوه بیرحم شده
۵ سال آکـ..بند نگهت داشتم دیگه بسه
سر انگشت های داغش حرکت کرد و چشم بستم تا از خجالت نمیرم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۵۴
چشم بستم تا نبینم شوهرم،مردی که بهم محرمه برای اولین بار
با درموندگی گفتم:
-حالم خوب نی..آخه چجوری دلت میاد
-تو که طاقتش و نداری غلط میکنی گنده تر از دهنت حرف میزنی
غرید و با حرص لیف رو از دستم بیرون کشید.
خـ..ون روی زمین با دوش سیار تمیز کرد و لیف کفمالی شده رو برداشت.
خودم وقتی پ...ریود میشدم با اکراه تنم رو میشستم.
از بوی ب.دنم توی اون دوره بدم میاومد اما ایزد بدون اینکه خم به ابرو بیاره اینکارو کرد.
وقتی نشست تنم یخ زد، لیف رو کشید و نچ کلافه ای گفت:
-این همه و از کجا میاری؟
همیشه اینقدر خ.. داری؟
سرم رو بی حال تکون دادم:
-همیشه
-چجوری هنوز زنده ای!
میخواستم بگم به قول خودت سگ جون تر از این حرفام اما لال شدم.
لیف روم کشید و هنوز دستش بود که صدای در باعث شد تکون سختی بخورم:
-ایزد جان...غذا...
اما با دیدن وضعیت حرف توی دهنش ماسید و با چشمای گرد شده بهمون خیره شد.
انگار که روح دیده بود.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏