درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۵۴
چشم بستم تا نبینم شوهرم،مردی که بهم محرمه برای اولین بار
با درموندگی گفتم:
-حالم خوب نی..آخه چجوری دلت میاد
-تو که طاقتش و نداری غلط میکنی گنده تر از دهنت حرف میزنی
غرید و با حرص لیف رو از دستم بیرون کشید.
خـ..ون روی زمین با دوش سیار تمیز کرد و لیف کفمالی شده رو برداشت.
خودم وقتی پ...ریود میشدم با اکراه تنم رو میشستم.
از بوی ب.دنم توی اون دوره بدم میاومد اما ایزد بدون اینکه خم به ابرو بیاره اینکارو کرد.
وقتی نشست تنم یخ زد، لیف رو کشید و نچ کلافه ای گفت:
-این همه و از کجا میاری؟
همیشه اینقدر خ.. داری؟
سرم رو بی حال تکون دادم:
-همیشه
-چجوری هنوز زنده ای!
میخواستم بگم به قول خودت سگ جون تر از این حرفام اما لال شدم.
لیف روم کشید و هنوز دستش بود که صدای در باعث شد تکون سختی بخورم:
-ایزد جان...غذا...
اما با دیدن وضعیت حرف توی دهنش ماسید و با چشمای گرد شده بهمون خیره شد.
انگار که روح دیده بود.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
قانونی نانوشته وجود دارد که گاهی
انسان را به خاموشی در باب احساس
هایش ناگزیر میکند؛ «نباید بیش از حد
مهر ورزید وگرنه رنج بسیار خواهی برد:)!»