eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.2هزار دنبال‌کننده
782 عکس
643 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
مرگ، با پوزخندی کنار گوشم گفت : مجازات تو اینست که زنده بمانی..!
قانونی نانوشته وجود دارد که گاهی انسان را به خاموشی در باب احساس هایش ناگزیر میکند؛ «نباید بیش از حد مهر ورزید وگرنه رنج بسیار خواهی برد:)!»
➖➖➖➖➖➖➖ J O I N : @Saye_orginal
و در نهایت فقط کسانی با تو میمانند که زیبایی را در روحت دیده‌اند مدهوش شدگان ظاهر یکی یکی خواهند رفت.
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه‌زخمام‌خوب‌شد‌ولی‌ردش‌موند🪽❤️‍🩹
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ ایزد به طرفش چرخید و من چیزی برای گفتن نداشتم. فقط خودم رو پوشوندم تا هووم منو نبینه. اما آدم باید کور می‌بود که اون همه زخم و کـ.بودی رو نمیدید. الناز نگاهش بین من و ایزد رفت و آمد کرد و در حالیکه اشک به چشماش نیش زده بود گفت: -متاسفم برات...برای اینکه بهت توجه کنه دست به هر کاری میزنی آخه چقدر حقیری زن... قلبم برای بار هزارم سقوط آزاد رو تجربه میکرد. ایزد نفس کلافه ای کشید و غرید: -الناز...تمومش کن... -چیو تموم کنم؟ دیگه بسه...جونم به لبم رسیده... ۵ سال عین بختک افتاد رو زندگی مون الانم شده آیینه دقم...!! خونه رو به گند کشیده تا تو... ایزد که از جاش بلند شد و لیف رو توی وان پرت کرد ساکت شد. بدون هیچ حرفی دستاش رو شست و به طرفش رفت. اگه من اون حرف ها رو میزدم زیر مشت و لگد هاش زنده نمیموندم. اما الناز عشق زندگیش بود،فرق داشت. پیش چشمای به اشک نشسته م به طرف الناز رفت . دستاش رو دو طرف گونه هاش گذاشت و صورتش رو قاب گرفت. سرش رو نزدیک برد و پیش چشمام گونش رو بـ.وسید. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ بعد از حموم کردنم ایزد رفته بود و خدمتکار غذا آورد. هیچی از گلوم پایین نمی‌رفت اما بزور هم که شده چند تا لقمه خوردم تا جون بگیرم والا باز فشارم می‌افتاد،نمیخواستم باز اتفاق صبح تکرار بشه. تمام روز خوابم نبرد اما نمیتونستم از تخت بیرون برم. هنوز حالم جا نیومده بود. تقریبا نیمه های شب بود و با خاموش شدن ماشین توی حیاط متوجه شدم که ایزد و الناز بالاخره برگشتن. صدای خنده های سر مست الناز نشون میداد خوب از دلش در آورده. پتو رو روی سرم کشیدم و سعی کردم بخوابم اما صدای در باعث شد قلبم بریزه. ایزد اونقدرا هم سنگدل نبود و برگشته بود تا حالم رو بپرسه. اما صدای فریبا مثل آب سرد بود روی تن تبدارم: -خانوم...بیدارید؟ وا رفته و دمق سرم رو از زیر پتو بیرون آوردم و فریبا درحالیکه به طرف کمد میرفت گفت: -آقا گفتن وسیله هاتون و جمع کنم فردا میرید شمال گفتن خودتونم صبح آماده باشید پتو رو روی سرم کشیدم : -بگو من نمیرم -به خودشون بگید خانوم به من گفتن چمدون تون و ببندم کاش ایزد دست از زورگویی برمیداشت اصلا با چه دلخوشی ای باید میرفتم مسافرت اونم با آدمایی که نمی‌شناختم. توی اون حال و روز دل و دماغ مسافرتم نداشتم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ سر میز صبحانه الناز با هیجان در مورد سفر حرف می‌زد. لقمه تو دهنش رو قورت داد و گفت: -ایزد...واسه دفعه بعد با بچه ها بریم کیش من بلیط و بقیه چیزا رو هماهنگ میکنم ایزد سرش رو فقط تکون داد و یه جرعه از قهوه ش رو نوشید. الناز رو بهم کرد و گفت: -هوران جون تو هم میای؟ -من زیاد اهل مسافرت نیستم... شما برید خوش بگذره بهتون -بیا دیگه...خیلی دست جمعی حال میده اکیپ مون خیلی پایه ست...تو هم... -اصرار نکن...هر طور راحته ایزد بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت و از جاش بلند شد: -وسیله هاتون و بردارید تا نیم ساعت دیگه حرکت می‌کنیم با همون یه جمله اشتهام کور شده بود توی دورهمی هاشون من شرکت نمیکردم چون ایزد هیچ وقت ازم نمیخواست که برم. اینبار هم چون مریض بودم همچون لطفی در حقم میکرد والا هر چقدر ازش دورتر میبودم براش بهتر بود. لقمه آخر رو توی دهنم گذاشتم و از جام بلند شدم. ساک کوچیکم رو که لوازم دم دستیم رو توش گذاشته بودم برداشتم و وارد حیاط شدم. چمدونم رو که توی صندوق بود رو چک کردم و در ماشین رو باز کردم تا ساک رو روی صندلی عقب بذارم که نگهبان به طرفم اومد و گفت: -خانوم...برادرتون جلوی دره میخواد شما رو ببینه دعوت کردم بیان داخل ولی گفتن عجله دارن میخوان چند لحظه شما رو جلوی در ببینن ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو....🥂♥️ ᥫ وقتی میگفتم از همه بدم میاد، وقتی میگفتم از همه خسته شدم وقتی میگفت دلم میخواد همه چیز رو ول کنم و برم؛ منظورم دقیقا همون بود. چرا من نباید یه روز خوش میدیدم. حالا میفهمیدم استرسی که از سر صبحی داشتم برای چیه. فورا به عقب برگشتم،اگه ایزد میشنید رسما بیچاره میشدم. اون مرد فقط دنبال یه بهونه کوچیک بود تا آوار بشه روی سرم. از همه بدتر اگه الناز میفهمید دیگه ابرویی برام نمیموند. هادی با چه جراتی دوباره برگشته بود به اون خونه. حتما باز پول می‌خواست. گلوم رو که مثل کویر خشک شده بود رو چنگ زدم و تازه میخواستم بهش بگم که یجوری دست به سرش کنه اما برگشته بود توی اتاق نگهبانی. چنان فشاری رو تحمل میکردم که دستام دوباره میلرزید. باید میرفتم والا آبروریزی میکرد. روی لب های خشکم زبون کشیدم و با عجله به طرف در دوییدم. وارد کوچه شدم و به اطراف نگاهی انداختم،چند قدم دورتر پشت یکی از درختا دیدمش. پنهون شده بود چون سر و وضع خوبی نداشت. دستام رو مشت کردم تا لرزشش ابروم رو نبره. به طرفش پا تند کردم و جلوش که وایسادم با دیدن آدم روبروم حرف توی دهنم ماسید: -به به هوری خانوم...خوشتیپ کردی! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏