eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.2هزار دنبال‌کننده
784 عکس
643 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ چند باری لب زدم تا صدا از گلوم خارج شد،انگار که روح دیده باشم با لکنت گفتم : -اِ...اِسی...تو...تو اینجا چکار... میکنی؟ نگاهی به سر تا پام انداخت و به سیگارش پوک عمیقی زد. بیخیال شونه ای بالا انداخت و جواب داد: -وقتی تلفنم و جواب نمیدی مجبورم خودم بیام... دله دیگه...خرت شده هوری جون میدونستم توی بد دردسری افتادم،خدا میدونست اگه ایزد منو با اسی میدید چی میشد. بخدا که اینبار پوستم رو می‌کند و توش کاه می‌ریخت. به بازوش چنگ زدم و به طرف خیابون هلش دادم: -اسی...سر جدت برو...واسم دردسر درست نکن... آخه چرا دست از سرم برنمیداری! -چه دردسری دختر...اومدم ببینمت -من نمیخوام ببینمت...از اون خراب شده فرار کردم که دیگه شما ها رو نبینم... تو رو قرآن برو الان شوهرم... یهو چشمام رو دستم خشک شد. روی رد کبودی ترکه ای که پریشب توی باغ خورده بودم. رگ گردنش ورم کرده و فکش رو روی هم فشار میداد. درست مثل اون موقع ها که واسه خاطرم غیرتی میشد. به مچ دستم چنگ زد و آستین هودی رو با چشمای سرخ بالا کشید و گفت: -کتکت میزنه اره؟ اون بیشرفِ کتکت میزنه؟ سرت زن گرفته بس نیست؟ دستم رو از دستش بیرون و آستینم رو پایین کشیدم: -چی میگی تو...باز شیشه کشیدی توهم زدی؟ داشتم آشپزی میکردم دستم سوخته با غیظ به طرف در خونه رفت و غرید: -مادرش و به عزاش مینشونم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ ۵ سال سختی رو تحمل نکرده بودم که حالا اسی  توی زندگیم دخالت کنه. اصلا حق نداشت. اگه ایزد میدید روزگارم سیاه میشد. بعد از اون اتفاق هنوز سرپا نشده بودم،تحمل درد و کتک بیشتر نداشتم. قبل از اینکه به در برسه بازوش رو گرفتم و بزور عقب کشیدمش. من هنوز همون هوران بودم،زورم به مرد جماعت میرسید. با حرص  هلش دادم و گفتم: - رابطه منو شوهرم  به تو چه ربطی داره اصلا ته پیازی یا سر پیاز عین قاشق نشسته پریدی وسط که چی بشه؟ -هوری اون روی سگ منو بالا نیار مردک چرا دست روت بلند میکنه؟ واسه چی سرت زن گرفته مگه من مردم خودت و انتر و منتر این مردک کردی؟ -تو رو سَنَنَ...ها...تو رو سَنَنَ رات و بکش برو و دیگه این طرفا پیدات نشه... به جون هادی که میخوام دنیاش نباشه یه دفعه دیگه اینجا ببینمت کاری میکنم که تو کتابا واسه درس عبرت بنویسن -دِکی...خانوم و باش... دِ خب لعنتی...تو که صد تای منو حریفی واسه چی موندی اینجا اون نسناس کتکت بزنه؟ -میخوای بدونی واسه چی؟ نگاه منتظرش رو که دیدم ادامه دادم: -واسه خاطر توئه الدنگ و بابای معتادم و برادر بدبختم برگردم تو اون خونه که دوباره مواد واست جابه‌جا کنم و صدقه سری چند گرم مصرفم و بندازی جلوم؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
من همیشه رو حرف آدم‌ها حساب کردم ولی متاسفانه چیزی که فهمیدم این بود که حقیقت رو باید از رفتار آدم‌ها فهمید نه حرف‌هایی که میزنن!
دردها به مرور زمان خوب میشن ولی تنها چیزی که ممکنه بعدها اذیتت کنه اینه که دیگه به هیچ آدمی توی زندگیت نمیتونی اعتماد کنی. دوست داشتن و علاقه نشون دادن نسبت به آدم‌ها برات سخت و نهایتا غیرممکن میشه.
هدایت شده از حکایت های بهلول
خواهر شوهرم زن زیبایی بود که بعد از جدایی از همسرش اومد خونه ما بمونه روزای اول همه چی عادی بود افسردگی بعد طلاق و توجه های زیاد همسرم به خواهرش ....اما روز ب روز توجه اش به خواهرش بیشتر می‌شد حتی بعضی شبا بدون من میرفتن بیرون بعد از مدتی همسرم وام گرفت برا خواهرش خونه جدا گرفت اولش خوشحال شدم که رفت ولی همسرم خیلی از شب ها میرفت خونه خواهرش همونجا هم میموند به رفتارهای همسرم شک کردم تصمیم گرفتم سر از رفتارهای عجیبش در بیارم تا اینکه . . . . . تا اینکه 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c حتما بخونید خیلی جالبه👌
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ اسی گردنش رو ماساژ داد و با بیچارگی گفت: -به مولا عوض میشم... آشپزخونه رو میبندم ...یه کار واسه خودم راه ميندازم واست یه زندگی جدید می‌سازم... -نه اسی خان... مواد فروشی بی غیرتی میاره عادت کردی جوونای مردم و بدبخت کنی و پول به جیب بزنی پول حلال بهت نمیسازه... -واسه خاطر تو هر کاری میکنم،بفهم خره -من نمیخوام...تو بفهم...من شوهر دارم اونقدرم میخوامش که دست از پا خطا کنی میشم همون هوری ای که پاچه پاره میکرد حالا هم برو نمیخوام شوهرم تو رو اینجا ببینه هوران اونروزا پیمونه اش پر بود. یه قدم به طرفش برداشتم و گفتم: -برو اسی...دیگه هم برنگرد من به زندگی قبلم برنمیگردم... اینجا...خونه منه... اون مردم...شوهرمه اگه میتونستم براش بچه بیارم هیچ وقت سرم زن نمیگرفت خیالتم راحت...اونقدر میخوامش که هیچ وقت ازش طلاق نمیگیرم شیر فهم شد؟ اسی هیچ حرفی نمیزد،توی چشماش پر از حرف نگفته بود اما به زبون نمی‌آورد. کلاه هودیم رو روی سرم کشیدم و گفتم: -امیدوارم دیگه نبینمت... بذار به حرمت نون و نمکی که قبلا با هم خوردیم رفیق روزای سخت هم باقی بمونیم ازش رو گرفتم و بدون اینکه به عقب برگردم وارد خونه شدم و در رو پشت سرم بستم. وقتی کنار ماشین رسیدم ایزد هم از خونه بیرون اومد. اخم هاش توی هم رفت و گفت: -کجا رفته بودی؟ روی لب های خشکم زبون کشیدم و به دروغ  گفتم: -جلوی در ...خب...راستش...هادی اومده بود دیدنم... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ ایزد همیشه باعث میشد دست و پاهام رو گم کنم. همیشه با اون طرز نگاه حس میکردم همه چیزی رو میدونه و میخواد از زیر زبونم حرف بکشه. چمدونش رو که توی صندوق گذاشت  گفت: -هادی! ...بازم پول میخواست؟ هادی طفلک رو خراب میکردم تا خودم توی دردسر نیفتم. سعی می‌کردم آروم باشم و سرم رو به علامت آره تکون دادم، بدون اینکه بهم نگاه کنه دوباره پرسید : -دستات برای چی میلرزه؟ خودم متوجه نشده بودم چون یه چیز عادی توی زندگیم شده بود،یه درد که یادم مینداخت من از اون مرد وحشت دارم: -دستام...خب...چون هادی...اومده بود...میترسیدم ناراحت بشی بیرون از اون در برای هیچ کس کوتاه نمیاومدم،زندگی با گرگا ،گرگم کرده بود. اما توی اون خونه یه بره ضعیف و ترسو بودم: -دوربینا رو چک میکنم اگه حرف نامربوطی زده باشه... دیگه بعد از اون نشنیدم که چی میگفت ،گوشام زنگ میزد. چرا یادم میرفت من با ایزد طرفم،یه مرد شکاک و ریزبین که روی هر چیزی که مربوط به من بود حساسیت چند برابری به خرج میداد. حالا باید چجوری درستش میکردم. دروغم اونقدر بزرگ بود که هیچ جوره نمیشد جمعش کرد. ‌ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
دیگه‌قهرنمیکنم. فقط‌تا‌ابدراجب‌اون‌موضوع‌ناراحت‌میمونم.
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ ایزد که به طرف خونه راه افتاد شبیه کسی بودم که سکته کرده. قسم میخوردم اون دفعه من رو میکشت. یه قدم نامتعادل به طرفش  برداشتم اما الناز  فرشته نجاتم شد. چمدون سنگینش رو جلوی در گذاشت و گفت: -بریم دیگه من آماده ام... ایزد سری تکون داد و گفت: -تا من ماشین و روشن میکنم برو لپ تاپ منم بیار...یادم رفته... -وای ایزد ...بخدا خسته شدم پاهام درد میکنه اینقدر وسیله جمع کردم... از فرصت استفاده کردم و در حالیکه هنوز تنم بی حس بود گفتم: -من میارم... -نمیخواد...تو نمیدونی چی میخوام... راست می‌گفت،من نمیدونستم. من هیچی از شوهرم نمیدونستم. شونه ای بالا انداختم و  سوار شدم،اگه بیشتر اصرار میکردم تابلو میشد. باید عادی رفتار میکردم تا به چیزی شک نکنه اما خودم که میدونستم دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. طبق عادت عقب نشستم اما خوشحال بودم که پشت صندلی پنهون میشم و جلوی چشمش نیستم. الناز هم  سوار ماشین شد و راه افتادیم. ولی تمام تمرکزم روی صندوق عقب بود،جایی که لپ تاپ و توش گذاشت. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏