Saye_orginal4_5972017549661970012.mp3
زمان:
حجم:
11M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۷۲
گفتم و پیاده شدم.
احساس خفگی میکردم، احساس می کردم از درون آتیش گرفتم.
درسته منم به عنوان یه زن نیاز داشتم اما هیچ وقت به خیانت فکر نکردم.
ولی انگار اشتباه از طرف من بود،شاید پیش خودش فکر میکرد من نیازم رو جور دیگه ای برطرف میکنم.
مغزم از هجوم اون همه حرف داشت میترکید.
ایزد اینبار به سیم آخر زده بود،درست مثل من
منی که دیگه بریده بودم و فقط دنبال یه راه فرار میگشتم.
با صدای الناز سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم:
-آروم شدی قربونت برم؟
ایزد جواب داد:
-بهترم...
الناز ماشین رو دور زد تا سوار بشه
اما با دیدن هودی خونی و ریخت و قیافه داغونم خرید هاش رو روی صندلی گذاشت و به طرفم اومد:
-وای...چی شدی؟
-هیچی خون دماغ شدم...
الناز چند تا دستمال مرطوب از کیفش بیرون کشید و به طرفم گرفت:
-ای بابا...انگار واقعا قراره این سفر زهرمون بشه...
پسرا که از مغازه خارج شدن ایزد نگاه بدی بهشون انداخت و ماشین رو روشن کرد.
الناز راست میگفت.
شروع سفر نشون میداد آخرش قراره چی بشه.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۷۳
الناز پوف کلافه ای کشید و گفت:
-خدا بخیر کنه...
معلوم نیست اینا چی گفتن آقا سگ شد...
بیا سوار شیم ...
الان پیاده میشه دعوا راه میندازه
با حرف الناز موافق بودم.
دلشوره بدی به جونم افتاده بود.
قبل از اینکه شر درست بشه و پسرا متلک بندازن سریع سوار شدم.
ایزد از توی آیینه نگاه برزخی ای بهم انداخت.
از اوننگاه ها که توش کلی کتک پنهون شده بود.
توی دلم دعا میکردم پسرای احمق دردسر درست نکنن.
اونقدر نذر و نیاز کرده بودم که نمیدونستم چطوری باید ادا کنم.
توی صندلی فرو رفتم و پسرا در حالیکه لودگی میکردن سوار ماشین شدن.
چشمام رو بستم و بیشتر توی صندلی فرو رفتم.
ایزد حرکت نمیکرد تا ازشون آتو بگیره و بعدش یه دعوایی راه مینداخت که کارمون به کلانتری میکشید.
وقتی ماشین کناری استارت زد و راه افتاد یکم خیالم راحت شد.
انگار به خیر گذشته بود.
نفس عمیقی کشیدم و توی جام صاف نشستم.اما ایزد که پشت سرشون حرکت کرد فهمیدم ماجرا همونجا ختم نمیشه.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
Tel deldarofficial4_5897785155984039176.mp3
زمان:
حجم:
13.7M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۷۶
ایزد آروم آروم پشت ماشین میرفت و قلب بیچاره منم چیزی نمونده بود بایسته.
بالاخره الناز کفری شد و گفت:
-ایزد جان...قربون رگ غیرت بیرون زده ات...
الهی دورت بگردم...
اونی که زیر پاته گازه...
بابا ظهر شد مردم از گشنگی
هورانم خون دماغ شده حتما ضعف کرده
ول کن این مادر مرده ها رو ...
بریم تو رو خدا...مگه نه هوران جون؟
نگاهم از توی آیینه بهش افتاد،به اون چشمای به خون نشسته که نفس پر حرصی کشید و پا رو روی گاز گذاشت.
توی دلم الناز رو دعا میکردم.
فقط اون رگ خواب ایزد رو میدونست.
از کنار ماشین شون که رد شد پسرا حتی حواس شون به ما هم نبود.
همین یکم خیالش رو راحت کرد و به سرعت ازشون رد شدیم.
دستمال رو از روی دماغم برداشتم و باز از پنجره به جاده خیره شدم.
اونقدر ازم انرژی گرفته بود که چشمام سیاهی میرفت.
چند دقیقه بعد جلوی یه رستوران وایساد و با حال خرابی که داشتم پیاده شدم.
سرم رو داخل بردم و گفتم:
-صندوق و بزن لباس بردارم
بی حرف صندوق رو زد و ۲ نفری پیاده شدن.
یه هودی جدید از توی چمدون برداشتم و گفتم:
-شما برید داخل...
من برم لباسام و عوض کنم و بیام
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۷۶
ایزد اصلا حرف نمیزد،واقعا شبیه برج زهرمار شده بود.
ـ
الناز هم تمام تلاشش رو میکرد تا حال و هواش رو عوض کنه.
بالاخره ایزد لبخند کم جونی زد و گفت:
-خیلی خب...کشتی خودت و من خوبم...
-خوبی؟...خیالم راحت؟
دیگه هاپو نیستی؟
ایزد پشت دستش رو دو بار آروم روی لبش کوبید و گفت:
-مراقب باش چی میگی...
الناز نیشش باز شد و گفت:
-خب...خدا رو شکر...انگار حالت خوبه.
ایزد و الناز داخل رستوران رفتن و منم بالاخره تنها شدم.
هوای تازه رو یه نفس عمیق کشیدم و به طرف دستشویی راه افتادم.
بدجوری دل ضعفه داشتم،اما با لباسای خونی نمیشد برم توی رستوران.
هیچ وقت اجازه نمیدادم کسی هوران رو توی همچون حال و روز ببینه.
وارد توالت شدم و دست و صورتم رو با آب خنک شستم تا نفسم جا بیاد.
دماغم رو تمیز کردم و هودی کثیفم رو در آوردم.
هودی جدیدم رو پوشیدم.
موهام رو زیر کلاه کاموایی پنهون کردم و یکم کرم به صورتم مالیدم تا رنگم پریده به نظر نرسه.
روبراه که شدم وسایلم رو توی کیفم چپوندم
و به طرف در راه افتادم اما قبل از اینکه در رو باز کنم از بیرون باز شد
و همون پسرای دردسر ساز داخل اومد.
یکی شون سوت بلندی کشید و گفت:
-بچه ها ببینید کی اینجاست
خانوم پرسینگی
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
با يكي باشین که از
حرف زدن باهاش لذت ببری
يكی که وقتی حرف ميزنی سروپا
گوش باشه برات ، يكی که
حرف زدنتو تمجید کنه و بدونه تو پیش هرکس حرف نميزنی !
آخرش با اونی میمونیم که کنارش
حالمون خوبه احساس آرامش داریم
نه اونی که همش باید مواظبش باشی نره با اینو اون .
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۷۷
باورم نمیشد بعد از شری که راه افتاده بود اونا بازم سر راهم سبز بشن.
هنوز ضرب دست ایزد رو روی صورتم حس میکردم و سرگیجه داشتم.
بی حوصله نفسم رو بیرون فرستادم و به طرف در راه افتادم
میخواستم بی تفاوت باشم بجای اینکه از اومدن ایزد بترسم.
اما درست جلوی در وایساده بودن و کنار نمیرفتن.
یکی از پسرا با پررویی جلوم رو گرفت و گفت:
-ناهار و با هم بزنیم ،به حساب من
در جوابش نیشخند زدم:
-پولت و بذار تو حسابت یه وقت ددی تو زحمت نیفته حسابت و دوباره شارژ کنه
-چه بداخلاق...بابا تو هم تنهایی
ما هم تنهاییم
دیدیم اون پسره با زنش بود
واسه خودت میگیم...
بیا دور هم از تنهایی درایم
با دستم به کنار هلش دادم:
-بیا برو کنار بچه خوشگل...اعصاب مصاب درست و حسابی ندارم پاره ت میکنم
-اوه...خانوم لاتیش و پر کرده...
اصلا من عاشق دخترای وحشیم
و بعد دوبار پارس کرد و دندون نشون داد.
با کلافگی "بر خر مگس معرکه ای" زمزمه کردم و باز به طرف در قدم برداشتم.
اما پسری که تا حالا ساکت بود در رو از داخل قفل کرد و گفت:
-ناز نکن دیگه...
یه حالی بهمون بده...
قول میدیم زود تموم شه
وقتی زی...پ...ش رو پایین کشید نفهمیدم چی شد.
یهو آمپر چسبوندم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏