Tel deldarofficial4_5897785155984039176.mp3
زمان:
حجم:
13.7M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۷۶
ایزد آروم آروم پشت ماشین میرفت و قلب بیچاره منم چیزی نمونده بود بایسته.
بالاخره الناز کفری شد و گفت:
-ایزد جان...قربون رگ غیرت بیرون زده ات...
الهی دورت بگردم...
اونی که زیر پاته گازه...
بابا ظهر شد مردم از گشنگی
هورانم خون دماغ شده حتما ضعف کرده
ول کن این مادر مرده ها رو ...
بریم تو رو خدا...مگه نه هوران جون؟
نگاهم از توی آیینه بهش افتاد،به اون چشمای به خون نشسته که نفس پر حرصی کشید و پا رو روی گاز گذاشت.
توی دلم الناز رو دعا میکردم.
فقط اون رگ خواب ایزد رو میدونست.
از کنار ماشین شون که رد شد پسرا حتی حواس شون به ما هم نبود.
همین یکم خیالش رو راحت کرد و به سرعت ازشون رد شدیم.
دستمال رو از روی دماغم برداشتم و باز از پنجره به جاده خیره شدم.
اونقدر ازم انرژی گرفته بود که چشمام سیاهی میرفت.
چند دقیقه بعد جلوی یه رستوران وایساد و با حال خرابی که داشتم پیاده شدم.
سرم رو داخل بردم و گفتم:
-صندوق و بزن لباس بردارم
بی حرف صندوق رو زد و ۲ نفری پیاده شدن.
یه هودی جدید از توی چمدون برداشتم و گفتم:
-شما برید داخل...
من برم لباسام و عوض کنم و بیام
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۷۶
ایزد اصلا حرف نمیزد،واقعا شبیه برج زهرمار شده بود.
ـ
الناز هم تمام تلاشش رو میکرد تا حال و هواش رو عوض کنه.
بالاخره ایزد لبخند کم جونی زد و گفت:
-خیلی خب...کشتی خودت و من خوبم...
-خوبی؟...خیالم راحت؟
دیگه هاپو نیستی؟
ایزد پشت دستش رو دو بار آروم روی لبش کوبید و گفت:
-مراقب باش چی میگی...
الناز نیشش باز شد و گفت:
-خب...خدا رو شکر...انگار حالت خوبه.
ایزد و الناز داخل رستوران رفتن و منم بالاخره تنها شدم.
هوای تازه رو یه نفس عمیق کشیدم و به طرف دستشویی راه افتادم.
بدجوری دل ضعفه داشتم،اما با لباسای خونی نمیشد برم توی رستوران.
هیچ وقت اجازه نمیدادم کسی هوران رو توی همچون حال و روز ببینه.
وارد توالت شدم و دست و صورتم رو با آب خنک شستم تا نفسم جا بیاد.
دماغم رو تمیز کردم و هودی کثیفم رو در آوردم.
هودی جدیدم رو پوشیدم.
موهام رو زیر کلاه کاموایی پنهون کردم و یکم کرم به صورتم مالیدم تا رنگم پریده به نظر نرسه.
روبراه که شدم وسایلم رو توی کیفم چپوندم
و به طرف در راه افتادم اما قبل از اینکه در رو باز کنم از بیرون باز شد
و همون پسرای دردسر ساز داخل اومد.
یکی شون سوت بلندی کشید و گفت:
-بچه ها ببینید کی اینجاست
خانوم پرسینگی
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
با يكي باشین که از
حرف زدن باهاش لذت ببری
يكی که وقتی حرف ميزنی سروپا
گوش باشه برات ، يكی که
حرف زدنتو تمجید کنه و بدونه تو پیش هرکس حرف نميزنی !
آخرش با اونی میمونیم که کنارش
حالمون خوبه احساس آرامش داریم
نه اونی که همش باید مواظبش باشی نره با اینو اون .
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۷۷
باورم نمیشد بعد از شری که راه افتاده بود اونا بازم سر راهم سبز بشن.
هنوز ضرب دست ایزد رو روی صورتم حس میکردم و سرگیجه داشتم.
بی حوصله نفسم رو بیرون فرستادم و به طرف در راه افتادم
میخواستم بی تفاوت باشم بجای اینکه از اومدن ایزد بترسم.
اما درست جلوی در وایساده بودن و کنار نمیرفتن.
یکی از پسرا با پررویی جلوم رو گرفت و گفت:
-ناهار و با هم بزنیم ،به حساب من
در جوابش نیشخند زدم:
-پولت و بذار تو حسابت یه وقت ددی تو زحمت نیفته حسابت و دوباره شارژ کنه
-چه بداخلاق...بابا تو هم تنهایی
ما هم تنهاییم
دیدیم اون پسره با زنش بود
واسه خودت میگیم...
بیا دور هم از تنهایی درایم
با دستم به کنار هلش دادم:
-بیا برو کنار بچه خوشگل...اعصاب مصاب درست و حسابی ندارم پاره ت میکنم
-اوه...خانوم لاتیش و پر کرده...
اصلا من عاشق دخترای وحشیم
و بعد دوبار پارس کرد و دندون نشون داد.
با کلافگی "بر خر مگس معرکه ای" زمزمه کردم و باز به طرف در قدم برداشتم.
اما پسری که تا حالا ساکت بود در رو از داخل قفل کرد و گفت:
-ناز نکن دیگه...
یه حالی بهمون بده...
قول میدیم زود تموم شه
وقتی زی...پ...ش رو پایین کشید نفهمیدم چی شد.
یهو آمپر چسبوندم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۷۸
با هر چیزی کنار میاومدم جز بی نـ.اموسی.
تو یه حرکت محکم به پاهاش چنگ انداختم و توی مشتم گرفتم:
-حالا بلایی سرت بیارم که ت...خمات تو ش...ورتت جوجه کنن بچه خوشگل
-اخ ول کن...ول کن وحشی
-چی شد حمید
پسری که هودی سفید پوشیده بود بازوم رو گرفت اما با دست دیگه به گردنش چنگ انداختم و تنش رو جلو کشیدم.
قبل از اینکه به خودش بیاد پیشونیم رو تو دماغش کوبیدم و صدای شکستن استخوونهای دماغش آب خنکی شد روی دلم.
یادم رفته بود اون بیرون ایزد هست،یادم رفته بود اگه ببینه روزگارم سیاهه.
شده بودم همون هوران وحشیِ ۵ سال پیش.
شر و نترس و یکه بزن.
مثل همون موقع ها که کله ام بوی قرمه سبزی میداد.
پسر سوم که به طرفم یورش آورد کف گرگی رو توی صورتش کوبیدم و صدای فریاد اون یکی بلند شد.
بیچاره هنو توی دستم بود و نعره میکشید.
لبخند خبیثانه ای زدم و گفتم:
-بگو گه خوردم...بگو غلط کردم تا ول کنم
-باشه...باشه هر چی تو بگی
-بگو تا ازشون نیمرو درست نکردم بدم خودت بخوری
-غلط کردم...غلط کردم...
گه خوردم...ول کن سر جدت
-دیگه یه دختر دیدی هسته خ...رمات و نمیندازی بیرون
-نمیندازم...اشتباه کردم...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه میشد رویاهامون واقعی بشه:
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱
• در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را....
👈 خواندن ادامه داستان
https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cd7a72a6a99