eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.2هزار دنبال‌کننده
782 عکس
642 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ وقتی عقب کشید بالاخره تونستم نفس بکشم. یه نفس عمیق تا اکسیژن رو به عمق ریه هام برسونم. ایزد به راهی که اومده بودیم اشاره زد و گفت: -بیا بریم...الناز تنها مونده... توی تمام لحظه هایی که یکم حس خوب داشتم الناز پررنگ ترین آدمی بود که گند میزد به همه چیز. سرم رو به علامت باشه تکون دادم و سعی کردم خودم رو جمع و جور کنن و پشت سرش راه افتادم. ماشین پسرا رو اون اطراف نمیدیدم و این یعنی اینکه بعد از اون کتک رفته بودن. با ایزد وارد رستوران شدیم و الناز شاکی و عصبی گفت: -منو اینجا کاشتید رفتید کجا؟ -در دستشویی خراب شده بود هوران گیر کرده بود توش تا باز کردیم طول کشید الناز با حرص دستش رو تکون داد: -از شروع این سفر بد اومده... آخرش معلومه چی میشه ایزد با خنده بـ.غلش کرد و روی موهاش رو بوسید: -غر نزن الناز خانوم...اینجا دست و بالم بسته ست الناز با چشم غره آرنجش رو توی شکم ایزد کوبید: -ایزد خان همینجوری نمیبخشما باید قشنگ از دلم در بیاری -قربون دلت برم که همیشه باید یه چیزی ازش در بیارم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو....🥂♥️ ᥫ تمام طول ناهار توی سکوت غذام رو میخوردم. سرم پایین بود و سعی می‌کردم  اتفاقایی که افتاده رو فراموش کنم. الناز و ایزد اما برعکس من با هم حرف میزدن. مثل یه زوج خوشبخت که من کنارشون وصله ناجور بودم. واقعا من اونجا چکار میکردم؟ اصلا چرا قبول کردم بیام،مثل همیشه توی خونه میموندم و اون دو تا زوج عاشق میرفتن خوش گذرونی. تنها موندن شرافت داشت به نادیده گرفته شدن. با صدای الناز بالاخره به خودم اومدم: -نظر تو چیه هوران جون؟ گیج بودم و در حالیکه از هیچی خبر نداشتم گفتم: -در مورد چی؟ -ای بابا ...پس حواست کجاست میگم چند تا از بچه ها رو هم گفتیم بیان ایزد اون دوستش توماج و زنش و دعوت کرده من میگم چرا با بچه گفتی بیان حالا تا صبح باید گریه بچه رو تحمل کنیم بعد از چند ساعت به معنای واقعی لبخندم کش اومد. اون بهترین خبری بود که میتونستم بشنوم: -خیلی خوب میشه اگه بیان... بچه شون آرومه فکر نکنم گریه کنه ایزد هم سری تکون داد و گفت: -دو سه شب بی خوابی که ما رو نمی‌کشه پس زنگ بزن کیان و بقیه هم بیان الناز گوشیش رو در آورد و بلافاصله شماره برادرش رو گرفت و من از خوشحالی دیدن دوباره خاتون و دخترش دل توی دلم نبود. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
. 'خَریدآرِت‌بُودَن‌فِکر‌کَردِی‌نمیِفروشَنِت!🦈💵 .
در هوای تو....🥂♥️ ᥫ شام رو پخته بودم چون گرسنگی که بهم فشار می‌آورد مغزم کار نمیکرد. النار و ایزد هم دقیقا موقع شام بیدار شدن. از بعد از ظهر که رسیده بودیم خوابیدن و خستگی در کردن. برعکس من که رفتم دریا و یه دل سیر تو ساحل قدم زدم. بعد برگشتم و چایی خوردم و شام پختم. میز رو که می‌چیدم هر دو وارد آشپزخونه شدن. الناز پشت میز نشست و گفت: -وای...چه کردی هوران جون... من عاشق ماکارونی ام... -نوش جان میدونستم ایزد دوست نداره برای همین براش کتلت پخته بودم. اما هنوز روی میز نیاورده بودم ایزد بی میل یکم از ماکارونی خورد و پشتبندش یه لیوان آب سر کشید،برعکس الناز که با اشتها میخورد. قیافه ایزد موقع خوردن ماکارونی دیدنی میشد. ترجیح میداد گرسنه بمونه اما ماکارونی نخوره. پارچ آب رو که روی میز گذاشتم گفت: -از تو یخچال پنیر و بیار من نون پنیر میخورم الناز با دهن پر گفت: -وا...غذا به این خوشمزگی...بخور دیگه آخه نون پنیر شد غذا؟ دیس کتلت رو جلوش گذاشتم و گفتم: -ماکارونی دوست نداره -مگه میشه ...آره ایزد؟ ایزد که انگار دنیا رو بهش داده بود لبخندی زد و گفت: -به این میگن غذا ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو....🥂♥️ ᥫ الناز با اشتها یه قاشق دیگه توی دهنش گذاشت و گفت: -واسه منم بذار ایزد خان... آخر شب گشنم میشه -اگه موند واست نگه میدارم مثل ۲ تا بچه ی سرتق سر غذا با هم بحث میکردن و من نمیدونستم بخندم یا غذا بخورم. ایزد از غذاش به الناز نمیداد و اونم  جیغ جیغ  میکرد. مرد گنده خوشش می‌اومد سر به سر الناز میذاشت. البته من بهتر از همه میدونستم اون دیس کتلت چیزی ازش باقی نمیمونه که به الناز برسه: -هوران جون...تو یه چیزی بهش بگو... منم کتلت میخوام ایزد منتظر جواب من بود و جوری با چشماش خط و نشون می‌کشید که انگار زندگیش به اون کتلتا بنده. نگاه از ایزد گرفتم و گفتم: -آخر شب ایزد گشنه میشه میره سراغ یخچال واسه همین بیشتر پختم اون و با هم بخورید ایزد نگاهش توی صورتم چرخید،انگار یه حرفی نوک زبونش بود که نمی‌گفت. وقتی الناز دوباره شروع کرد به خط و نشون کشیدن بالاخره ازم نگاه گرفت و بی محل به الناز مشغول غذا شد. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
باورتان را تغییر دهید تا زندگیتان تغییر کند..‌
چند تا زخم رو نادیده گرفتی فقط برای اینکه اونیکه چاقو دستش بود رو دوست داشتی؟!
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ شام رو خورده بودیم و الناز مثل همیشه به بهونه تلفن  از زیر بار ظرف شستن  فرار کرد. برای من فرقی نداشت. چون عاشق کار خونه بودم. غذا پختن و ظرف شستن اذیتم نمیکرد،برعکس مشغول میشدم و به چیزی فکر نمیکردم. اما اون شب برعکس همیشه ایزد که از پشت میز بلند شد ظرفای خودش و الناز رو برداشت و بعد از تمیز کردن توی ماشین ظرفشویی گذاشت. برام عجیب بود چون اون اولین باری بود که بعد از شام نرفت و داشت کمک می‌کرد. بروی خودم نیاوردم که چقدر تعجب کردم و ایزد نون های تیکه تیکه شده رو برداشت و گفت: -کجا بریزم؟ -بریز تو اون بشقاب میبرم برای گربه ی تو حیاط فقط سری تکون داد و خورده های نون رو توی بشقاب ریخت. چایی ساز رو روشن کرد و همون لحظه صدای الناز از توی هال بلند شد: -ایزد ...بیا فیلم گذاشتم ببینیم بشقاب خودمم توی ماشین گذاشتم و گفتم: -تو برو من بقیه رو جمع میکنم کابینت رو باز کردم تا چند تا لیوان برای چایی بردارم اما دستم بهش نمی‌رسید. روی نوک پا بلند شدم تا بلکه قد یکم قد بکشم که حضورش رو پشت سرم حس کردم و تنم از گرماش گر گرفت. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ گرمای تنش رو پشت سرم حس کرده بودم و وقتی سرم رو بالا گرفتم دقیقا بالای سرم بود. جوری که صورتش فقط چند سانت با پیشونیم فاصله داشت. دستم رو که دراز شده بود رو گرفت و به طرف بالا کشید،انگار انتظار داشت دستم کش بیاد و لیوان رو بگیره. و در کمال تعجب دستم به لیوان رسید و یکی از اونا رو برداشتم و در حالیکه مچ دستم توی دستش بود لیوان رو توی سینی گذاشتم. دوباره دستم رو بالا برد و لیوان بعدی رو برداشتم. ایزد اونقدر بهم نزدیک بود که حتی گرمای نفس هاش  رو حس میکردم. بدون هیچ حرفی لیوان دوم رو توی سینی گذاشتیم و رفتیم برای برداشتن لیوان سومی که عقب تر بود. الناز از توی هال دوباره غر زد: -ایزد بیا دیگه...حوصله ام سر رفت اما ایزد بی توجه دوباره مچ دستم رو گرفت و بلند کرد. وقتی بهش نرسیدم دستش رو اینبار دور شکمم پیچید و یکم تنم رو بالا کشید. با همون حرکت ساده ضربان قلبم توی دهنم میکوبید. معلوم نبود اونشب چه مرگش شده. حالا تنم کاملا چسبیده به تن..ش و توی بغ..لش بودم. توی همون حالت دستم رو بالا برد و من لیوان سوم رو برداشتم. اگه یکی از دور ما رو میدید شبیه فیلمای عاشقانه و مثل یه زوج خوشبخت به نظر می‌رسیدیم. لیوان سوم رو که برداشتم تنم رو روی زمین گذاشت. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏