در هوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۰
الناز با اشتها یه قاشق دیگه توی دهنش گذاشت و گفت:
-واسه منم بذار ایزد خان...
آخر شب گشنم میشه
-اگه موند واست نگه میدارم
مثل ۲ تا بچه ی سرتق سر غذا با هم بحث میکردن
و من نمیدونستم بخندم یا غذا بخورم.
ایزد از غذاش به الناز نمیداد و اونم جیغ جیغ میکرد.
مرد گنده خوشش میاومد سر به سر الناز میذاشت.
البته من بهتر از همه میدونستم اون دیس کتلت چیزی ازش باقی نمیمونه که به الناز برسه:
-هوران جون...تو یه چیزی بهش بگو...
منم کتلت میخوام
ایزد منتظر جواب من بود و جوری با چشماش خط و نشون میکشید که انگار زندگیش به اون کتلتا بنده.
نگاه از ایزد گرفتم و گفتم:
-آخر شب ایزد گشنه میشه میره سراغ یخچال
واسه همین بیشتر پختم
اون و با هم بخورید
ایزد نگاهش توی صورتم چرخید،انگار یه حرفی نوک زبونش بود که نمیگفت.
وقتی الناز دوباره شروع کرد به خط و نشون کشیدن
بالاخره ازم نگاه گرفت و بی محل به الناز مشغول غذا شد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏