هدایت شده از حکایت های بهلول
زن حاملهای که در سرمای استخوانسوز، در برف و بوران، توسط مادرشوهر سنگدلش از خانه بیرون انداخته شد…
این داستانیست که دردش واقعیست؛ داستان ظلم، بیرحمی، صبر زنانه و کارمایی که دیر یا زود بازمیگردد.
داستانی پندآموز از زندگی، روایت رنج یک زن باردار، خشونت خانوادگی، مادرشوهر ظالم، بیعدالتی، اشک، تنهایی و امتحان الهی.
قصهای تلخ اما عبرتآموز درباره صبر، ایمان، سرنوشت، و تاوان ظلم.
📌 این داستان مناسب کسانیست که به: داستان غمگین، داستان پر اشک، داستان عبرتآموز، ظلم به زن باردار، مادرشوهر بدجنس، زن تنها، قصه زندگی واقعی، داستان تأثیرگذار، داستان احساسی، روایت سرنوشت و عدالت الهی علاقه دارند.
✨ تا آخر داستان همراه باشید تا ببینید سرنوشت با ظالمان چگونه رفتار میکند 👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/4221174009C413eb79274
هدایت شده از حکایت های بهلول
🔴آخرین درخواست این زن قبل از اعدام: دیدن سگش بود😨تا اینکه راز وحشتناکش فاش شد 😱
شمارش معکوس شروع شده بود ، و زمان مرگ سارا زن جوون نزدیک میشد ، فقط ۴ ساعت مونده بود تا عمر سارا تموم بشه
همه میگفتن سارا شوهرش رو به بدترین شکل کشته همه ظاهر شوهرش رومیدیدن و اون رو واقعا دوست داشتن ولی کسی نمیدونست زیر این نقاب طلایی چی پنهانه !!!در لحظات پایانی عمرش سارا فقط یه درخواست داشت فقط دیدن سگش!
سگ که وارد سلول شد اتفاقی افتاد که همه شوکه شدن.....🔞
https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۵
ایزد و الناز طبق معمول کنار هم دراز کشیده و فیلم میدیدن.
هر بار که بعد از پرواز برمیگشتن
همون طوری با هم فیلم میدیدن.
ایزد دستش رو دور ش....کمش حلقه میکرد
و الناز هم سرش رو میذاشت روی ب..ازوش.
صحنه رمانتیک به اون میگفتن.
بدون ترس توی بغـ..ل شوهرش دراز کشیده
و بی دغدغه از اون آغوش و فیلم لذت میبرد
اما هوران حتی از یه لم...س کوچیک هم واهمه داشت.
میترسیدم بعدش چنان آسیبی بهم بزنه که دیگه نتونم سر پا شم.
چاییم رو پشت پنجره و در حالیکه زل زده بودم به بارون خوردم.
برام شبیه یه موسیقی بیکلام بود
روحم رو نوازش میکرد.
بعد از خوردن چایی و مسواک زدن رفتم
توی تخت،از خستگی ب..دنم بی حس بود اما خوابم نمیبرد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۶
هر بار که پلکام رو روی هم میذاشتم اون صحنه ی توی آشپزخونه میومد جلوی چشمم.
درسته که ترسیده بودم
دلشوره ولم نمیکرد و مدام حس میکردم یه چیزی میگه یا یکاری میکنه
که قلبم بشکنه اما همچون اتفاقی نیفتاد و
اونقدر بهم چسبیده بود که با یادآوریش لبخندم کش میاومد.
شبیه نور سبز بود که توی قلبم ظاهر شده بود.
شبیه خوردن نون و پنیر بعد از ۲ روز گرسنگی بود،همونقدر بهم میچسبید.
وقتی از بیخوابی کلافه شدم بلند شدم و روی تخت نشستم.
اما کاش همون موقع میخوابیدم و پام رو از تخت بیرون نمیذاشتم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏