eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.5هزار دنبال‌کننده
801 عکس
650 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ اگه فحش میداد برام قابل تحمل تر از اون نوبت فرمالیته بود که هر وقت عشقش می‌کشید به من‌میرسید. حس یه تیکه زباله بهم دست می‌داد. نیشخندی زدم و به طرف تخت رفتم: -اها پس برای همونه که  الناز خانوم نگران نباشه پیش من میخوابی؟ میگفتی بهش نگران نباش من پیش هوران کبریت بی خطرم اون حرفا مثل کوبیدن سنگ به دیوار بود. هر چقدر محکم تر میزدم محکم تر برمی‌گشت و توی صورتم ‌. تک خنده اش باعث شد به طرفش بچرخم،ابرویی بالا انداختم و پرسیدم: -چیز خنده داری گفتم؟ با اون چشمای روشن که حالا برق تفریح رو توش میدیدم جلو اومد و یقه تیشرتم رو یکم پایـ..ین کشید تا سرشـ....ونه ام کاملا معلوم بشه: -نگو که ما رو دیدی واسه همین میخواستی خودت و بکشی؟ حسودی کردی؟ پوف کلافه ای کشیدم و دستش رو پس زدم: -برو تو یکی از اتاقا بخواب ... امشب اصلا حوصله تو ندارم اینا یه چیز طبیعی بین من و النازه تو نباید بهش حسودی کنی لبه تخت نشستم و سعی کردم اروم نفس بکشم،از وقتی من رو از وان بیرون کشیده بود قفسه سیـ.نه ام سوزن سوزن میشد. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ آروم آروم قفسه سینه ام رو ماساژ دادم تا درد کمتر بشه،برای اون شب پیمونه ام پر بود. تحمل حرف و بحث اضافه رو نداشتم. همون لبه تخت دراز کشیدم و گفتم: -داری میری برقم خاموش کن... نکردی هم‌ مهم نیست...از تو به ما زیاد رسیده ایزد خان تنم توی آتیش میسوخت.خیس عرق بودم. بازم تب داشتم. مثل تمام وقتایی که اذیتم میکرد و تا صبح از غصه تب میکردم. کم کم چشمام داشت گرم میشد که بالاخره برق رو خاموش کرد.به خیالم که داره میره پتو رو روی بدنم کشیدم اما وقتی تشک بالا و پایین شد با چشمای گرد شده به طرفش چرخیدم. توی اون اتاق کاناپه نداشتم. حتی رخت خواب اضافه هم نبود که جام رو عوض کنم. اخم هام رو توی هم کشیدم و به اون کوه عضله که کنارم دراز کشیده بود با حرص گفتم: - برو واسه خودت رخت خواب بیار... اعصابم و بهم نریز بی توجه به حرفم پاش رو جلو آورد و یکی از پاهام رو قفل کرد ،تو اون لحظه  مثل انبار باروت آماده انفجار بودم: -داری چکار میکنی امشب؟ ولم کن ببینم -به تو نمیشه اعتماد کرد ممکنه باز بری خودت و بکشی...اینجوری تکون بخوری متوجه میشم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
یکم ‌شبیه‌ حرفاتون ‌باشید‌ نه‌ ادعاهاتون🕸
هدایت شده از حکایت های بهلول
پارت جدیدمون...
هدایت شده از حکایت های بهلول
درد میداند چگونه وارد قلبم شود ؛ میزند در بعد با لحن تو میگوید [ منم ] .
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ ایزد بدون نقشه کاری نمیکرد،شک نداشتم بازم قرار بود ته ماجرا هوران رو له و داغون رها کنه و برگرده توی تخت و کنار زنش. نمیتونستم بهش خوشبین باشم. حس میکردم داره با احساساتم بازی میکنه تا ضربه محکم تری به روح خسته ام بزنه. دندون قروچه ای کردم و تلاش کردم خودم رو آزاد کنم. حالا که اون لجبازی میکرد و نمیرفت خودم میرفتم و تو  اتاق دیگه ای میخوابیدم. اما لعنتی پام رو محکم گرفته بود و ول نمیکردم. زورم بهش نمیرسید: -ولم کن ایزد ... بخدا خستم کردی...اذیتم نکن... چرا اینجوری میکنی مریضِ روانی ؟ اونقدر تحت فشار بودم که با کلمات آخر بغض به گلوم چنگ زد و صدام لرزید. بی تفاوت به حال و روزم چشم هاش رو بست و دستش رو دورم گره زد و منورو به خودش چسبوند،کنار گوشم زمزمه کرد: -شب بخیر عسلم تو خواب لگد که نمیزنی؟ -چرا اتفاقا...مخصوصا جاهای حساس و خیلی بد میزنم ممکنه عقی..م شی دیگه نتونی با اون یکی عسلت بخوابی در حالیکه چشماش بسته بود گفت: -اگه تونستی و جرات همچین غلطی رو داشتی انجام بده... -خودت خواستی  اون‌ یکی پام رو عقب کشیدم بین پاهاش کوبیدم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ اما اون مرد ایزد بود،بلد بود مهارم کنه. قبل از اینکه کاری کنم خیلی سریع اون پام رو هم اسیر کرد: -اروم بگیر سگ نشم هنوز برای گـ.هی که خوردی یه کتک ازم طلب داری -مگه خودت نگفتی خواستم خـ.ودکشی کنم بهم تیغ میدی پس حالا چی میگی؟ اونقدر حرصم در اومده بود که مشت محکمی توی شکمش کوبیدم اون شب حال روحیم داغون بود و اونم اومده بود سوهان روحم بشه. مشت بعدی رو که توی شکمش کوبیدم  از سفتی عضله هاش مچم درد وحشتناکی گرفت. اما از رو نرفتم. سکوتش بهم این مجوز رو میداد که بزنم. شاید اگه میزدمش دلم اروم میگرفت. مشتای بعدی  رو هم کوبیدم، محکم میزدم و جیغ میکشیدم  تا نفرتم خالی بشه. دندون سابیدم و اینبار مشتم رو سمت صورتش پرت کردم اما یهو میون راه مچ دستم رو گرفت و تنم رو به طرف خودش کشید. مثل یه عروسک چینی توی بغـ...لش بودم،با تلنگری می‌شکستم. وحشیانه به موهام چـ.نگ زد و سرم رو عقب کشید و وادارم کرد توی اون چشمای برزخی نگاه کنم: -صبر منو امتحان نکن  هوران عین بچه آدم بتمرگ سر جات اگه فضولی نمیکردی ما رو نمی‌دیدی ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
👽قلعه وحشتناک آدمخوار در اردبیل صورت مسئله این است، می گویند که سال ۱۳۱۴  مردمانی که به روستای کورعباسلو در استان اردبیل می رفته اند، پس از بازدید از قلعه ی باستانی بوینی یوغون به صورت کاملاً مرموز ناپدید می شده اند. چون معلوم نبود که چه بر سر این افراد آمده است محلیان می گفتند گویی این قلعه آن ها را بلعیده است! با ادامه داشتن این روند، کم کم این دژ در میان اهالی روستا به قلعه ی آدم خوار مشهور شد و داستان های بی شمار و بسیار زیادی درباره ی آن دهان به دهان در میان مردم محلی میچرخید تا اینکه روزی ۳جوان گفتن ما خواهیم رفت داخل... https://eitaa.com/joinchat/1558904853C13eee7720b ادامه داستان👆 اینجا سرچ کنید قلعه میاره بالا سریع
❌مواظب دخترهاتون باشید و به کسی اعتماد نکنید❌ من خواستم تجربه ای تلخی رو که داشتم بگم دختری دارم الان یازده سالشه چندسال پیش که 7یا 8سالش بود تابستون بود هوای خوزستان گرم گرم سوپری داشتیم تو محله نزدیک خونمون بود در هوای گرم کوچه خلوت بود همه زیر کولر بودن ی روزدخترم برا خرید بستنی به سوپری رفت ما با خانواده سوپری خیلی راحت بودیم خصوصا با حاجی که خیلی مرد خوبی بود بهش اعتماد داشتم حاجی مردی میانسال بود دخترم تا آمد احساس کردم لنگ. می‌زند و گریه کرده😭😭🤯 دخترم از دنیا بی خبر گفت ماما پیر مرده بهم گفت بعدا بیا با هم بازی کنیم بهش گفتم چه بازی گفت ماما من که وارد مغازه شدم منو نشوند.....😱😕 🚫ادامه داستان👇🏻😰🤯 https://eitaa.com/joinchat/2017461287Ca296a7e08c https://eitaa.com/joinchat/2017461287Ca296a7e08c ⭕️جزئیات این سنجاق شده😳☝️🏼☝️🏼
🔴کفن دزد و جنازه ی دختر جوان جوانی به گورستان می‌ رفت و قبر مردگان را نبش می کرد و کفن آن ها را می‌دزدید.تا اینکه شنید دختری از دنیا رفته. طبق معمول به منظور سرقت کفن سر قبرش رفت. سیاهی شب همه جا را فرا گرفته بود آمد سر قبر دختر و قبرش را شکافت جنازه دختر را از قبر بیرون آورده! وقتی چشم اش به جنازه دختر افتاد ....... 👈کلیک کنیدادامه ی داستان را درکانال بخوانید