درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۱۱
آروم آروم قفسه سینه ام رو ماساژ دادم تا درد کمتر بشه،برای اون شب پیمونه ام پر بود.
تحمل حرف و بحث اضافه رو نداشتم.
همون لبه تخت دراز کشیدم و گفتم:
-داری میری برقم خاموش کن...
نکردی هم مهم نیست...از تو به ما زیاد رسیده ایزد خان
تنم توی آتیش میسوخت.خیس عرق بودم.
بازم تب داشتم.
مثل تمام وقتایی که اذیتم میکرد و تا صبح از غصه تب میکردم.
کم کم چشمام داشت گرم میشد که بالاخره برق رو خاموش کرد.به خیالم که داره میره پتو رو روی بدنم کشیدم
اما وقتی تشک بالا و پایین شد با چشمای گرد شده به طرفش چرخیدم.
توی اون اتاق کاناپه نداشتم.
حتی رخت خواب اضافه هم نبود که جام رو عوض کنم.
اخم هام رو توی هم کشیدم و به اون کوه عضله که کنارم دراز کشیده بود با حرص گفتم:
- برو واسه خودت رخت خواب بیار...
اعصابم و بهم نریز
بی توجه به حرفم پاش رو جلو آورد و یکی از پاهام رو قفل کرد ،تو اون لحظه مثل انبار باروت آماده انفجار بودم:
-داری چکار میکنی امشب؟ ولم کن ببینم
-به تو نمیشه اعتماد کرد
ممکنه باز بری خودت و بکشی...اینجوری تکون بخوری متوجه میشم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
⭕️سنگسار شدن یک زن توسط شوهرش
ساعت 7:30
دیروز تو تهران میخواستن حکم رو اجرا کنن، خیلی وحشتناک بود!
زن رو گذاشته بودن تو چاله و تا سینه زیر خاک بود
به شوهرش التماس میکرد که ببخشتش، اما مرد دستش را پر از سنگ کرده بود و منتظر دستور قاضی بود و با تمام انزجار نگاهش میکرد و میگفت که باید قصاص بشه
زن التماسش میکرد، اما مرد فقط دنبال قصاص بود و فریاد میزد و به زن لگد میزد... کاملا دچار جنون شده بود و میگفت مگه من چیکارت کرده بودم و خودش رو میزد.
خیلی دردناک بود... ترس در چشمان زن موج میزد و با صدای بلند داد میزد که منو ببخش، بخاطر دختر کوچیکمون منو ببخش، قول میدم که جبران میکنم...
عده ای داد میزدن ببخشش و عده ای دیگر میگفتن بکشش!
شوهر رو به قاضی کرد و گفت حکم رو اجرا کن، قاضی به زن گفت که وصیتی نداری؟
زن گفت فقط به من اجازه بدید یک بار دیگه بچه ی خودم را شیر بدم...
بچه ی ۲۰ ماهه را براش آوردن و زن را از خاک بیرون کشیدن تا به بچه شیر بدهد.
اما در عین ناباوری ....👇👇🔞❌
https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b
چه صبری داری خدا😭👆#واقعی 😔
هدایت شده از حکایت های بهلول
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤
برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو...
⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ...
https://eitaa.com/joinchat/4221174009C413eb79274
👽قلعه وحشتناک آدمخوار در اردبیل
صورت مسئله این است، می گویند که سال ۱۳۱۴ مردمانی که به روستای کورعباسلو در استان اردبیل می رفته اند، پس از بازدید از قلعه ی باستانی بوینی یوغون به صورت کاملاً مرموز ناپدید می شده اند.
چون معلوم نبود که چه بر سر این افراد آمده است محلیان می گفتند گویی این قلعه آن ها را بلعیده است! با ادامه داشتن این روند، کم کم این دژ در میان اهالی روستا به قلعه ی آدم خوار مشهور شد و داستان های بی شمار و بسیار زیادی درباره ی آن دهان به دهان در میان مردم محلی
میچرخید تا اینکه روزی ۳جوان گفتن ما خواهیم رفت داخل...
https://eitaa.com/joinchat/1558904853C13eee7720b
ادامه داستان👆
اینجا سرچ کنید قلعه میاره بالا سریع