eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.6هزار دنبال‌کننده
806 عکس
653 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو... ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ دستای اون زیادی داغ بود و من زیادی سرد. طبیعی بود که یخ بزنم و بلرزم چون من ازش میترسیدم. تجربه خوبی هم از دفعه قبل نداشتم. دستش که لغزید توی بغل...ش لرزیدم،مثل یه جوجه ی ضعیف که از ترس گربه یه گوشه کز کرده. وقتی بدون هیچ خـ...شونتی و نفساش رو روی لال...ه ی گوشم پخش کرد بغضم ترکید: -نکن ایزد بخدا نمیتونم... صداش دیگه مثل قبل زمخت نبود: -امشب گنده تر از دهنت حرف زدی با دلت راه اومدم والا همونجا توی حموم باید یجوری ادبت میکردم که دیگه نتونی بلند شی با تمام توانم زار زدم: -بسه...بسه خستم کردییی پـ..وستم رو به نرمی لمس کرد: -دیگه جای سالم نداره پوسـ...تت ولی من میمیرم براش -نک..ن.. گـون  م  رو ب...وسید: -آره خیلی درد داره یادته دفعه قبل چجوری التماس می کردی ولت کنم؟ ولی نترس این دفعه مهربونم... ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶָ ⠀ִֶ
و کسی چه میداند که من امروز چند بار فروریختم فقط با دیدن کسی که پیراهنش شبیه تو بود..👔
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کجا بودی شبایی که غما میکشتنم بی تو .
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ اونقدر به خودم فشار آورده بودم که دیگه جونی توی تنم نمونده بود تحمل درد بیشتر رو نداشتم: عاشقانه دوست داری؟ من اونشب بریده بودم: -برو پیش زنت ایزد،برو پیش همونی که دوست داری توی گلو خندید و ریش هاش که با گـ..ردنم برخورد می‌کرد تنم مور مور میشد: -تو هم زنمی... میخوام امشب زنم و... -من فقط زنتم... دوستم نداری... اگه باز اذیتم میکرد چیزی ازم باقی نمیموند: -دیگه داری زیاد حرف مفت میزنی عسلم از اون همه فشار عصبی بی حال که شدم بی صدا اشک ریختم. دلم برای خودم میسوخت،برای بی پناهی و بی کسیم. اما دیگه حاضر نبودم التماس کنم،التماس کردن برام مساوی بود با تحقیر بیشتر: -باشه...هر کار میخوای کن... من...من دیگه تحمل ندارم ایزد... فقط زود تمومش کن این درد  رو هم تحمل میکردم،مثل تمام دردایی که بهم داده بود. مثل تمام وقتایی که روح و جسمم رو درید و من باز سکوت کردم: -حالا دختر خوبی شدی یادت باشه تو هم زنمی و هر وقت بخوام باید وظیفه تو انجام بدی... سرم رو به علامت باشه تکون دادم و خودم رو سپردم... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ اما در کمال تعجب عقب کشید. دستاش رو محکم تر دورم پیچید. جسم بی جونم حالا توی ب...غلش بود، چسبیده بودم بهش حتی صدای ضربان قلبش رو هم می‌شنیدم. سرش رو پایین آورد و کنار گوشم زمزمه کرد: -کاری باهات ندارم اینجوری نلرز انتظار زیادی از من داشت که نلرزم به لطف آسیبی که به روح و روانم زده بود و تحت فشار های عصبی گذشته ساعت ها بدنم میلرزید و عضلاتم منقبض میشد. هیچ دارویی هم نداشتم تا بخورم و آروم بگیرم: -نا...نامرد... در حالیکه باز حمله عصبی بهم دست داده بود و دندونام بهم میخورد گفتم: -برو...عقب.. ایزد که تازه متوجه حال غیر عادیم شده بود نگاه مشکوکی بهم انداخت و گفت: -چی شده؟ چرا اینجوری میلرزی؟ به سختی طاق باز خوابیدم و به پتوی روی تنم چنگ زدم: -حمله...عصبی... دیگه نمیتونستم حرف بزنم،فقط باید مدتش تموم میشد تا بتونم بخوابم. ایزد که پایین رفت خوشحال بودم که رفت و تنهام گذاشت،تو تنهایی تحملش راحت تر بود تا زیر نگاهش. سعی میکردم مثل تمام حمله های قبلی آروم نفس بکشم،اولین باری که دچار  حمله شدم خیلی وحشتناک بود. اما به مرور عادت کردم و مهمون شب های تنهاییم شد. هنوز چند لحظه از رفتنش نگذاشته بود که برگشت. بدون هیچ حرفی کنار تختم نشست. نی رو توی دهنم گذاشت و گفت: -آب و عسله...بخور الان حالت جا میاد ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
همرو میبخشم جز اونی که میدونست به بودنش نیاز دارم؛ولی رفت:)🖤
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شروع این قصه از خنده‌های تو بود..🥲
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ راست می‌گفت، با یکم آب و عسل لرزش بدنم خیلی کمتر شده بود،انگار از اون انقباض و سرما چیزی توی تنم باقی نمونده بود. تازه میفهمیدم با یه ازدواج اشتباه چه به سر خودم و ایزد آوردم. من مردی رو میخواستم که التیام زخم هام باشه و اون خودش چوب لای زخمم شد. منم هیچ وقت اون زنی نبودم که ایزد می‌خواست. دوباره کنارم دراز کشید اما با فاصله،طاق باز خوابید و دیگه حرفی بین مون زده نشد. بعد از ۵ سال شوهرم کنارم خ..وابیده بود  تا خودم رو نکشم. این رو خوب میفهمیدم. اونشب خواب به چشمام حـروم شده بود،اولین بار ها همیشه احساس متفاوتی داشتن. مثل من که اولین بار بود که نفس های یه مرد رو  توی تـ..ــخت خودم می‌شنیدم. نمیدونستم چقدر گذشته که متوجه صدای شکمش شدم. ایزد عادت داشت آخر شب ها یه چیزی میخورد و دوباره می‌خوابید. به خیالم که خوابیده،سعی کردم اروم از تخت پایین برم که صدای خمار و خشدارش به گوشم رسید: -کجا؟ -نترس نمیخوام خودم و بکشم برم یه چیزی بیارم بخوری تا صدای شکمت منو نکشته اینبار با صدای کشدار و خوابالود گفت: -زود بیا...نیام ببینم خودت و تو آشپزخونه حلق آویز کردی توی تاریکی اداش رو در آوردم و از اتاق بیرون زدم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ بعد از اون همه بدی که در حقم کرده بود چرا براش غذا میبردم،خودمم نمیدونستم. گرم کردن غذا و چیدن سینی فقط چند دقیقه طول کشید،سینی رو روی تخت گذاشتم و گفتم: -پاشو بخور صدای شکمت کل خونه رو برداشته ایزد به حدی شکمو بود که نمیدونستم عضله ها رو چجوری ساخته؟ با اون همه غذایی که میخورد باید یه مرد شکم گنده میشد. از جاش بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد : -نزدیک بود به خاطر نجات تو خودم از گشنگی بمیرم همون طورکه لبه تخت می‌نشستم با تمسخر گفتم: -خدا این دل رئوف و مهربون و ازت نگیره حاجی با پررویی دستاش رو به طرف آسمون گرفت: -الهی آمین - آثار مهربونیت  هنوز روی ت ن و ب.دنم هست خواستم دراز بکشم که لقمه توی دستش رو به طرفم گرفت: -بخور... سرم رو بالا انداختم: -مسواک زدم نمیخورم... -هنوز یاد نگرفتی یه چیزی میگم فقط بگی چشم؟ -دیگه سر اینم میخوای زور بگی؟ برو با الناز جونت بخور نگاه تند و برزخیش باعث شد بی صدا لقمه رو ازش بگیرم. حتی با یه نگاه هم حساب کار دستم می‌اومد. بحث کردن باهاش هم مثل کوبیدن آب توی هاون بود. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
سنگسار عروس ۱۸ساله شیعه در عربستان😱 افرادی که ناراحتی قلبی دارند وارد نشوند اینجا🥺 https://eitaa.com/joinchat/1558904853C13eee7720b https://eitaa.com/joinchat/1558904853C13eee7720b 🥺فیلمش ببین ☝️☝️🥺😭