هدایت شده از باران | جملات ناب ✍️
-
If you need a friend, get a dog!
اگه به دوست نیاز داری، یه سگ بگیر..!
#خط قرمز..😝⛔️
#پــــارت_51
بس کنم؟!
چیو.....
موهامو کنار زدم
رد زخمی که از تصادف اون روز بود
نشون داده شد
بابا اخم کرد
مامان یهو گاردش پایین اومد و با نگرانی به سمتم اومد
- این جای زخم چیه شیلا؟
پوزخندی زدم، الان یادش اومد نگران شه؟!
- تصادف کردم
رنگ از رخسار مامان پرید
سامیار غرید
- شیلاا!
بابا فهمید یه خبریه
اخمالود از جاش بلند شد و به سمتم اومو
موهامو کنار زد و سرمو گرفت
- درست تعریف کن
دخترمون تصادف کرده و ما خبر نداشتیم؟ اینجا چه خبرره؟؟
نگاهمو بالا آوردم
آروم گفتم
- از مرد جلوتون بپرسید
گردنمو به سمت سامیار سرخ شده گردوندم
لب زدم
- یادته چی دیدم که باعث شد حتی با وجود تصادفمم از جام بلند شم که فقط دستت بهم نرسه؟
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
#خط قرمز.... 😝⛔️
#پــــارت_52
همه با بهت فقط نگاه میکردن
انگار منتظر بودن، که بگم چی دیدم باعث شده تصادف کنم و به پیشونیم پاره شه.
سر کج کردم
ضربه نهایی و بهش زدم
غریدم
- چه خبر از دختره؟
قسم میخورم نفس همه قطع شد.
صداشون بالا نميومد
یهو بابا گفت
- چ..چی میگی؟!
به سمت بابا چرخیدم
- حقیقته بابا
یه دختر تو اتاقش بود و من بی اجازه رفتم درحالی که داشتن...
حرفمو ادامه ندادم
صورتم از خجالت سرخ شده بود.
فقط میدونم بعد از این حرفم و تشرای بابا بلند شدن که برن
مادر سامیار ناراحت عذرخواهی کرد
همین که رفتن
سامیار با صورت سرخ
تو صورتم غرید
- من با تو یکی چموش کار دارم فکر نکن تموم شده!
کسی صداشو نشنید...جز من!
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۲۲
خاتون با لبخند گرمی پشت دستم رو نوازش کرد :
-چیزی نیست...
به خاطر شلوغی و صدای آهنگه...
منم ته دلم یجوریه
همش حس میکردم واسه خاطر ابراست
ولی از غروب هر بار زنگ میزنم باباعلی میگه حالش خوبه
باز نفس عمیقی کشیدم و خیره شدم
خاتون یکم خودش رو جلو کشید و گفت:
-یه چیزی بپرسم؟
سرم رو به علامت آره تکون دادم:
-ایزد خان...یعنی میدونم فضولیه ها ولی اگه نپرسم حناق میگیرم...
-بپرس دختر...چی شده...
-میگم...آقا ایزد، الناز و فقط گرفته برای بچه دار شدن؟
یعنی به خاطر مشکل تو...
فکرم بدجوری درگیر شده بود،به الناز و ایزد نگاهی انداختم و گفتم:
-یعنی چی؟ متوجه نمیشم؟
خاتون که از سؤالش خجالت زده بود رنگ به رنگ شد و گفت:
-راستش ...من چند روزه دارم دقت میکنم...
ایزد خان اصلا با الناز هیچ کاری نداره
این از مدل لباس پوشیدنش ...
اون از خنده هاش...
اونم...ببخشید
اونجوری که توماج میگه ایزد خان از اون مردای سختگیره
رفتارشم با تو دیدم...
نمیذاره هر چیزی رو بپوشی ...
گفتم شاید...
-نه همدیگه رو خیلی دوست دارن
ایزد قبل از من باهاش عاشقش بود
ولی به خاطر ازدواج مون دیگه نشد...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۲۳
مشغول حرف زدن بودم که یکی از مهمونها افتاد غش کرد
خاتون وحشت زده جیغ بلندی کشید افتادرومن
داشتم خفه میشدم و دستم جوری زیرش مونده بود که نمیتونستم تکون بخورم.
حتی نمیتونستم جیغ بکشم.
چند ثانیه نگذشته بود که ایزد سر رسید.
شبیه یه گوله آتیش.
انگار نفت ریخته بودن روش که اونجوری گر گرفته و عصبی به نظر میرسید.
همه توجه ها به طرف ما جلب شد و ایزد به یقه اون چنگ زد و با خشونت از روی تنم بلندش کرد.
با برداشتن سنگینی تنش بالاخره تونستم نفس عمیقی بکشم و از درد دستم توی خودم جمع شدم.
ایزد وحشیانه افتاده بود به جون اون بدبخت.
مشت و لگد بود که نثارش میکرد.
به گمونم انرژی چند روزی که کتکم نزده بود رو داشت روی ت.ن و بدن اون خالی میکرد.
توماج و کیان بالاخره پادرمیونی کردن و بیچاره رو از زیر دست ایزد بیرون کشیدن.
الناز شوهرش رو عقب کشید و گفت:
-داری چکار میکنی ایزد...کشتی بدبختو
-
چهارتا آدم حسابی نبود بگی بیان
-مننگفتم که...شایان گفته...
ایزد سر چرخوند و با دیدن حالم بی توجه به حرص خوردن الناز به طرفم اومد،دست سالمم رو گرفت و جلوی پاهام نشست:
-چت شد؟ افتاد رو دستت؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
-
𝗡𝗼 𝗼𝗻𝗲 𝗸𝗻𝗼𝘄𝘀 𝘄𝗵𝗮𝘁 𝗜 𝘄𝗲𝗻𝘁 𝘁𝗵𝗿𝗼𝘂𝗴𝗵 𝘁𝗼 𝗯𝗲𝗰𝗼𝗺𝗲 𝘁𝗵𝗶𝘀 𝗻𝘂𝗺𝗯.
هیچکس نمیفهمد چهها گذشت تا اینهمه بیحس شدم.