eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10.1هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
744 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
قرمز..😝⛔️ بس کنم؟! چیو‌..... موهامو کنار زدم رد زخمی که از تصادف اون روز بود نشون داده شد بابا اخم کرد مامان یهو گاردش پایین اومد و با نگرانی به سمتم اومد - این جای زخم چیه شیلا؟ پوزخندی زدم، الان یادش اومد نگران شه؟! - تصادف کردم رنگ از رخسار مامان پرید سامیار غرید - شیلاا! بابا فهمید یه خبریه اخمالود از جاش بلند شد و به سمتم اومو موهامو کنار زد و سرمو گرفت - درست تعریف کن دخترمون تصادف کرده و ما خبر نداشتیم؟ اینجا چه خبرره؟؟ نگاهمو بالا آوردم آروم گفتم - از مرد جلوتون بپرسید گردنمو به سمت سامیار سرخ شده گردوندم لب زدم - یادته چی دیدم که باعث شد حتی با وجود تصادفمم از جام بلند شم که فقط دستت بهم نرسه؟ ‌ ─━─━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━─━─
قرمز.... 😝⛔️ همه با بهت فقط نگاه می‌کردن انگار منتظر بودن، که بگم چی دیدم باعث شده تصادف کنم و به پیشونیم پاره شه. سر کج کردم ضربه نهایی و بهش زدم غریدم - چه خبر از دختره؟ قسم میخورم نفس همه قطع شد. صداشون بالا نميومد یهو بابا گفت - چ..چی میگی؟! به سمت بابا چرخیدم - حقیقته بابا یه دختر تو اتاقش بود و من بی اجازه رفتم درحالی که داشتن... حرفمو ادامه ندادم صورتم از خجالت سرخ شده بود. فقط میدونم بعد از این حرفم و تشرای بابا بلند شدن که برن مادر سامیار ناراحت عذرخواهی کرد همین که رفتن سامیار با صورت سرخ تو صورتم غرید - من با تو یکی چموش کار دارم فکر نکن تموم شده! کسی صداشو نشنید...جز من! ─━─━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━─━─
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ خاتون با لبخند گرمی پشت دستم رو نوازش کرد : -چیزی نیست... به خاطر شلوغی و صدای آهنگه... منم ته دلم یجوریه همش حس میکردم واسه خاطر ابراست ولی از غروب هر بار زنگ میزنم باباعلی میگه حالش خوبه باز نفس عمیقی کشیدم و خیره شدم خاتون یکم خودش رو جلو کشید و گفت: -یه چیزی بپرسم؟ سرم رو به علامت آره تکون دادم: -ایزد خان...یعنی میدونم فضولیه ها ولی اگه نپرسم حناق میگیرم... -بپرس دختر...چی شده... -میگم...آقا ایزد، الناز و فقط گرفته برای بچه دار شدن؟ یعنی به خاطر مشکل تو... فکرم بدجوری درگیر شده بود،به الناز و ایزد نگاهی انداختم و گفتم: -یعنی چی؟ متوجه نمیشم؟ خاتون که از سؤالش خجالت زده بود رنگ به رنگ شد و گفت: -راستش ...من چند روزه دارم دقت میکنم... ایزد خان اصلا با الناز هیچ کاری نداره این از مدل لباس پوشیدنش ... اون از خنده هاش... اونم...ببخشید اونجوری که توماج میگه ایزد خان از اون مردای سختگیره رفتارشم با تو دیدم... نمیذاره هر چیزی رو بپوشی ... گفتم شاید... -نه همدیگه رو خیلی دوست دارن ایزد قبل از من باهاش عاشقش بود ولی به خاطر ازدواج مون دیگه نشد... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ مشغول حرف زدن بودم که یکی از مهمونها افتاد غش کرد خاتون وحشت زده جیغ بلندی کشید افتادرومن داشتم خفه میشدم و دستم جوری زیرش مونده بود که نمیتونستم تکون بخورم. حتی نمیتونستم جیغ بکشم. چند ثانیه نگذشته بود که ایزد سر رسید. شبیه یه گوله آتیش. انگار نفت ریخته بودن روش که اونجوری گر گرفته و عصبی به نظر میرسید. همه توجه ها به طرف ما جلب شد و ایزد به یقه اون چنگ زد و با خشونت از روی تنم بلندش کرد. با برداشتن سنگینی تنش بالاخره تونستم نفس عمیقی بکشم و از درد دستم توی خودم جمع شدم. ایزد وحشیانه افتاده بود به جون اون بدبخت. مشت و لگد بود که نثارش میکرد. به گمونم انرژی چند روزی که کتکم نزده بود رو داشت روی ت.ن و بدن اون خالی میکرد. توماج و کیان بالاخره پادرمیونی کردن و بیچاره رو از زیر دست  ایزد بیرون کشیدن. الناز شوهرش رو عقب کشید و گفت: -داری چکار میکنی ایزد...کشتی بدبختو - چهارتا آدم حسابی نبود بگی بیان -من‌نگفتم که...شایان گفته... ایزد سر چرخوند و با دیدن حالم  بی توجه به حرص خوردن الناز به طرفم اومد،دست سالمم رو گرفت و جلوی پاهام نشست: -چت شد؟ افتاد رو دستت؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
- 𝗡𝗼 𝗼𝗻𝗲 𝗸𝗻𝗼𝘄𝘀 𝘄𝗵𝗮𝘁 𝗜 𝘄𝗲𝗻𝘁 𝘁𝗵𝗿𝗼𝘂𝗴𝗵 𝘁𝗼 𝗯𝗲𝗰𝗼𝗺𝗲 𝘁𝗵𝗶𝘀 𝗻𝘂𝗺𝗯. هیچ‌کس نمی‌فهمد چه‌ها گذشت تا این‌همه بی‌حس شدم. ‌‌
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی ادامه داستان واقعی ☝️
.قرمز... 😝⛔️ تنم از تهدیدش لرزید تهدید بود! داشت می‌گفت تاوان امشب و ازم می‌گیره. حرصی دستمو مشت کردم همین نه رفتن سرمو بلند کردم عصبی به مامان گفتم: - تقصیر توعه مامان، تقصیر توعه که پسره بیشعور بعد از اون کار کثیفش تو خونمون تهدیدم کرد! چشمای بابا گرد شد - تهدید؟ حرصی خندیدم - بله همین الان قبل از رفتن گفت باهام کار داره بابا بلند و عصبی غرید - غلط کرده مرتیکه احمق توجهی به غر غرای مامان نکردم و رفتم تو اتاقم نفس نفس می‌زدم تموم نشده بود، حداقل نه از نظر سامیار. مطمئنم نیش امشبو میزد، کاری کرده بودم جلوی خانواده خودم و خودش شرمنده بشه. گوشیم زنگ خورد از کیفم آوردمش بیرون، شماره غریبه بود.. ─━─━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━─━─
.قرمز...😝⛔️ با فکر اینکه سامیاره رد کردم باز زنگ زد مجددا رد کردم این بار پیامک داد - سینام جواب بده! جفت ابروهام بالا پرید و نفسم یه لحظه بند اومد. سینا بود؟ چرا داشت به من زنگ میزد جای اینکه خودم بهش زنگ بزنم، جواب پیامکشو دادم - بله رئیس کاری داشتید؟! بلافاصله جوابش اومد - جواب بده و سریع زنگ زد آب دهنمو قورت دادم حالم یه جوری بود، چرا باید رئیسم این وقت شب به من زنگ میزد؟ جوابشو دادم - بله رئیس! صدای خشدار و بمش اومد - کجایی؟! ─━─━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━─━─