درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۲۳
مشغول حرف زدن بودم که یکی از مهمونها افتاد غش کرد
خاتون وحشت زده جیغ بلندی کشید افتادرومن
داشتم خفه میشدم و دستم جوری زیرش مونده بود که نمیتونستم تکون بخورم.
حتی نمیتونستم جیغ بکشم.
چند ثانیه نگذشته بود که ایزد سر رسید.
شبیه یه گوله آتیش.
انگار نفت ریخته بودن روش که اونجوری گر گرفته و عصبی به نظر میرسید.
همه توجه ها به طرف ما جلب شد و ایزد به یقه اون چنگ زد و با خشونت از روی تنم بلندش کرد.
با برداشتن سنگینی تنش بالاخره تونستم نفس عمیقی بکشم و از درد دستم توی خودم جمع شدم.
ایزد وحشیانه افتاده بود به جون اون بدبخت.
مشت و لگد بود که نثارش میکرد.
به گمونم انرژی چند روزی که کتکم نزده بود رو داشت روی ت.ن و بدن اون خالی میکرد.
توماج و کیان بالاخره پادرمیونی کردن و بیچاره رو از زیر دست ایزد بیرون کشیدن.
الناز شوهرش رو عقب کشید و گفت:
-داری چکار میکنی ایزد...کشتی بدبختو
-
چهارتا آدم حسابی نبود بگی بیان
-مننگفتم که...شایان گفته...
ایزد سر چرخوند و با دیدن حالم بی توجه به حرص خوردن الناز به طرفم اومد،دست سالمم رو گرفت و جلوی پاهام نشست:
-چت شد؟ افتاد رو دستت؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
-
𝗡𝗼 𝗼𝗻𝗲 𝗸𝗻𝗼𝘄𝘀 𝘄𝗵𝗮𝘁 𝗜 𝘄𝗲𝗻𝘁 𝘁𝗵𝗿𝗼𝘂𝗴𝗵 𝘁𝗼 𝗯𝗲𝗰𝗼𝗺𝗲 𝘁𝗵𝗶𝘀 𝗻𝘂𝗺𝗯.
هیچکس نمیفهمد چهها گذشت تا اینهمه بیحس شدم.
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️
#خط.قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_53
تنم از تهدیدش لرزید
تهدید بود!
داشت میگفت تاوان امشب و ازم میگیره.
حرصی دستمو مشت کردم
همین نه رفتن
سرمو بلند کردم
عصبی به مامان گفتم:
- تقصیر توعه مامان، تقصیر توعه که پسره بیشعور بعد از اون کار کثیفش تو خونمون تهدیدم کرد!
چشمای بابا گرد شد
- تهدید؟
حرصی خندیدم
- بله همین الان قبل از رفتن گفت باهام کار داره
بابا بلند و عصبی غرید
- غلط کرده
مرتیکه احمق
توجهی به غر غرای مامان نکردم و رفتم تو اتاقم
نفس نفس میزدم
تموم نشده بود، حداقل نه از نظر سامیار.
مطمئنم نیش امشبو میزد، کاری کرده بودم جلوی خانواده خودم و خودش شرمنده بشه.
گوشیم زنگ خورد
از کیفم آوردمش بیرون، شماره غریبه بود..
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
#خط.قرمز...😝⛔️
#پــــارت_54
با فکر اینکه سامیاره رد کردم
باز زنگ زد
مجددا رد کردم
این بار پیامک داد
- سینام
جواب بده!
جفت ابروهام بالا پرید و نفسم یه لحظه بند اومد.
سینا بود؟
چرا داشت به من زنگ میزد
جای اینکه خودم بهش زنگ بزنم، جواب پیامکشو دادم
- بله رئیس
کاری داشتید؟!
بلافاصله جوابش اومد
- جواب بده
و سریع زنگ زد
آب دهنمو قورت دادم
حالم یه جوری بود، چرا باید رئیسم این وقت شب به من زنگ میزد؟
جوابشو دادم
- بله رئیس!
صدای خشدار و بمش اومد
- کجایی؟!
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۲۳
از درد به خودم میپیچیدم اما با سوال ایزد چشمام رو باز کردم و با تعجب بهش خیره شدم.
استینم رو که بالا زد تا دستم رو معاینه کنه آب دهنم رو قورت دادم و لب زدم:
-نمیخوای کتکم بزنی؟
اونقدر صدای موسیقی زیاد بود که حتی خودمم صدای خودم رو نشنیدم.
اما ایزد در حالیکه دستم رو بررسی میکرد نیشخندی زد و گفت:
-دلت میخواد کتکت بزنم؟
-ایزد...
نگاهش که بالا اومد نفسم از اوننگاه رفت،چشماش با حالت عجیبی روشن تر شده بود :
-حالت خوبه؟
-اون تو افتاده حال منو میپرسی؟
نکنه به سرت ضربه خورده!
وقتی روی قسمت در رفتگی رو فشار داد اخ بلندی گفتم:
-ای...ای...ایزد...تو رو خدا...دست نزن...
کیان و توماج اون پسر رو کشون کشون بیرون بردن و الناز رو به مهمونا گفت:
-خب...بخیر گذشت ...بریم به بقیه مهمونی برسیم
ایزد که کلافه به نظر میرسید لیوان آب رو از خاتون گرفت و دستم داد:
-برید اون گوشه خلوت تره بشینید
تا من نزدم تک تک این رونکشتم
حرفش رو خورد و با قدمای بلند ازم فاصله گرفت.
مهمونی دوباره شروع شده بود اما دلشوره من تمومی نداشت.
میترسیدم ایزد دردسری درس کنه
خاتون هم کنارم نشست و به کبودی دستم نگاه میکرد که یکی از
گفت:
-ای بابا...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۲۳
حواسم به خاتون در حالیکه حس میکردم دندوناش و بهم چفت کرده بود گفت:
-این...این...رد کمربنده؟
همه چیز بدجوری بهم پیچیده بود.سوال خاتون هم اوضاع رو بدتر میکرد.
توی اونشرایط تحمل ترحم و سوال و جواب کردن رو نداشتم.
نگاهم به طرفش چرخید،به دختری که حالا دستاش به وضوح میلرزید.
استینم رو اونقدر بالا زده بود که رد کب.ودی ک.مربند کاملا دیده میشد:
-نه...چیزه...
استینم رو با عجله پایین کشیدم اما خاتون نگاهش که پر شده بود بالا اومد و توی چشمام خیره شد و سوالی رو پرسید که نمیخواستم کسی جوابش رو بدونه:
-کتکت میزنه؟
چنان دردی توی چشماش بود که دلم لرزید،خودمم بغض کرده بودم.
سرم رو بالا انداختم:
-نه...نمیزنه...
خاتون نیشخند تلخی زد:
-بهم دروغ نگو...من از همه بهتر رد کم.ربند و میشناسم...
-توماج...کتکت میزنه؟ اره؟
پس چجوری اینقدر دوست داری؟
قبل از اینکه جواب بده توماج با عجله به طرف مون اومد و گفت:
-بابا زنگ زده بود...پاشو بریم انگار ابرا تب کرده
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏