#خط.قرمز...😝⛔️
#پــــارت_54
با فکر اینکه سامیاره رد کردم
باز زنگ زد
مجددا رد کردم
این بار پیامک داد
- سینام
جواب بده!
جفت ابروهام بالا پرید و نفسم یه لحظه بند اومد.
سینا بود؟
چرا داشت به من زنگ میزد
جای اینکه خودم بهش زنگ بزنم، جواب پیامکشو دادم
- بله رئیس
کاری داشتید؟!
بلافاصله جوابش اومد
- جواب بده
و سریع زنگ زد
آب دهنمو قورت دادم
حالم یه جوری بود، چرا باید رئیسم این وقت شب به من زنگ میزد؟
جوابشو دادم
- بله رئیس!
صدای خشدار و بمش اومد
- کجایی؟!
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۲۳
از درد به خودم میپیچیدم اما با سوال ایزد چشمام رو باز کردم و با تعجب بهش خیره شدم.
استینم رو که بالا زد تا دستم رو معاینه کنه آب دهنم رو قورت دادم و لب زدم:
-نمیخوای کتکم بزنی؟
اونقدر صدای موسیقی زیاد بود که حتی خودمم صدای خودم رو نشنیدم.
اما ایزد در حالیکه دستم رو بررسی میکرد نیشخندی زد و گفت:
-دلت میخواد کتکت بزنم؟
-ایزد...
نگاهش که بالا اومد نفسم از اوننگاه رفت،چشماش با حالت عجیبی روشن تر شده بود :
-حالت خوبه؟
-اون تو افتاده حال منو میپرسی؟
نکنه به سرت ضربه خورده!
وقتی روی قسمت در رفتگی رو فشار داد اخ بلندی گفتم:
-ای...ای...ایزد...تو رو خدا...دست نزن...
کیان و توماج اون پسر رو کشون کشون بیرون بردن و الناز رو به مهمونا گفت:
-خب...بخیر گذشت ...بریم به بقیه مهمونی برسیم
ایزد که کلافه به نظر میرسید لیوان آب رو از خاتون گرفت و دستم داد:
-برید اون گوشه خلوت تره بشینید
تا من نزدم تک تک این رونکشتم
حرفش رو خورد و با قدمای بلند ازم فاصله گرفت.
مهمونی دوباره شروع شده بود اما دلشوره من تمومی نداشت.
میترسیدم ایزد دردسری درس کنه
خاتون هم کنارم نشست و به کبودی دستم نگاه میکرد که یکی از
گفت:
-ای بابا...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۲۳
حواسم به خاتون در حالیکه حس میکردم دندوناش و بهم چفت کرده بود گفت:
-این...این...رد کمربنده؟
همه چیز بدجوری بهم پیچیده بود.سوال خاتون هم اوضاع رو بدتر میکرد.
توی اونشرایط تحمل ترحم و سوال و جواب کردن رو نداشتم.
نگاهم به طرفش چرخید،به دختری که حالا دستاش به وضوح میلرزید.
استینم رو اونقدر بالا زده بود که رد کب.ودی ک.مربند کاملا دیده میشد:
-نه...چیزه...
استینم رو با عجله پایین کشیدم اما خاتون نگاهش که پر شده بود بالا اومد و توی چشمام خیره شد و سوالی رو پرسید که نمیخواستم کسی جوابش رو بدونه:
-کتکت میزنه؟
چنان دردی توی چشماش بود که دلم لرزید،خودمم بغض کرده بودم.
سرم رو بالا انداختم:
-نه...نمیزنه...
خاتون نیشخند تلخی زد:
-بهم دروغ نگو...من از همه بهتر رد کم.ربند و میشناسم...
-توماج...کتکت میزنه؟ اره؟
پس چجوری اینقدر دوست داری؟
قبل از اینکه جواب بده توماج با عجله به طرف مون اومد و گفت:
-بابا زنگ زده بود...پاشو بریم انگار ابرا تب کرده
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
-
𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒚𝒐𝒖 𝒌𝒏𝒐𝒘
𝒚𝒐𝒖𝒓 𝒍𝒊𝒎𝒊𝒕, 𝒚𝒐𝒖 𝒂𝒓𝒆 𝒂𝒍𝒘𝒂𝒚𝒔 𝒓𝒆𝒔𝒑𝒆𝒄𝒕𝒆𝒅 !
وقتی حد خودتو بدونی، همیشه محترمی !
-
پسر خوشگله در واقع اون پسریه که باهات خوشگل رفتار میکنه، وگرنه دست بالای دست بسیاره.
#خط.قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_55
باید میگفتم مگه به شما ربطی داره کجام؟
اما نتونستم
لب گزیدم
- خونه
مکثی کرد
حدس میزدم چی میخواد برسه
ناخوادگاه خودم زودتر از اون به حرف اومدم
لب زدم
- رفتن
هومی کشید
- خوبه
دیدم اومدن بیرون
چشمام با این حرفش تا انتها گرد شد
بهت زده گفتم
- شمـ..ا..
بین حرفم پرید
- آره جلوی خونتون بودم دیدم
چطور حتی انگار نمی کرد و انقدر رک جواب میداد جلوی خونمون بوده
به چه دلیل؟!
- چطور نرفتید مگه...
بین حرفم پرید
- منتظر بودم نری داخل و برگردی، این پسره نامزدتت بود.
صداش پر تمسخر بود وقتی گفت این پسره
لب زدم
- آره
حس کردم بی لیاقتی زمزمه کرد.
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
#خط.قرمز...😝⛔️
#پــــارت_56
منظورش سامیار بود
بی لیاقت؟
یعنی بنظرش سامیار لیاقت منو نداشت؟!
هومی کشید
- خب
فردا سر ساعت شرکت باش
یهو لحنش مثل زمانی که تو شرکت بودیم جدی شد
خداحافظی کردیم
فکر اون شب
چرا همون لحظه هم زیاد نمیترسیدم؟
آب دهنمو قورت دادم
یه لحظه خشک وحشت کردم
تند گفتم
- حتی بهشم فکر نکن
نه شیلا!
گوشیو شبیه جسم آزاردهنده ای رو میز انداختم
لباسامو در آوردم و با همون لباس داخل تشکم، فردا قبل رفتن به شرکت دوش میگرفتم.
چشمامو بستم
ناخوادگاه قیافه سینا پشت پلکم نقش بست.
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─