درهوای تو🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۲۳
حواسم به خاتون در حالیکه حس میکردم دندوناش و بهم چفت کرده بود گفت:
-این...این...رد کمربنده؟
همه چیز بدجوری بهم پیچیده بود.سوال خاتون هم اوضاع رو بدتر میکرد.
توی اونشرایط تحمل ترحم و سوال و جواب کردن رو نداشتم.
نگاهم به طرفش چرخید،به دختری که حالا دستاش به وضوح میلرزید.
استینم رو اونقدر بالا زده بود که رد کب.ودی ک.مربند کاملا دیده میشد:
-نه...چیزه...
استینم رو با عجله پایین کشیدم اما خاتون نگاهش که پر شده بود بالا اومد و توی چشمام خیره شد و سوالی رو پرسید که نمیخواستم کسی جوابش رو بدونه:
-کتکت میزنه؟
چنان دردی توی چشماش بود که دلم لرزید،خودمم بغض کرده بودم.
سرم رو بالا انداختم:
-نه...نمیزنه...
خاتون نیشخند تلخی زد:
-بهم دروغ نگو...من از همه بهتر رد کم.ربند و میشناسم...
-توماج...کتکت میزنه؟ اره؟
پس چجوری اینقدر دوست داری؟
قبل از اینکه جواب بده توماج با عجله به طرف مون اومد و گفت:
-بابا زنگ زده بود...پاشو بریم انگار ابرا تب کرده
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
-
𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒚𝒐𝒖 𝒌𝒏𝒐𝒘
𝒚𝒐𝒖𝒓 𝒍𝒊𝒎𝒊𝒕, 𝒚𝒐𝒖 𝒂𝒓𝒆 𝒂𝒍𝒘𝒂𝒚𝒔 𝒓𝒆𝒔𝒑𝒆𝒄𝒕𝒆𝒅 !
وقتی حد خودتو بدونی، همیشه محترمی !
-
پسر خوشگله در واقع اون پسریه که باهات خوشگل رفتار میکنه، وگرنه دست بالای دست بسیاره.
#خط.قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_55
باید میگفتم مگه به شما ربطی داره کجام؟
اما نتونستم
لب گزیدم
- خونه
مکثی کرد
حدس میزدم چی میخواد برسه
ناخوادگاه خودم زودتر از اون به حرف اومدم
لب زدم
- رفتن
هومی کشید
- خوبه
دیدم اومدن بیرون
چشمام با این حرفش تا انتها گرد شد
بهت زده گفتم
- شمـ..ا..
بین حرفم پرید
- آره جلوی خونتون بودم دیدم
چطور حتی انگار نمی کرد و انقدر رک جواب میداد جلوی خونمون بوده
به چه دلیل؟!
- چطور نرفتید مگه...
بین حرفم پرید
- منتظر بودم نری داخل و برگردی، این پسره نامزدتت بود.
صداش پر تمسخر بود وقتی گفت این پسره
لب زدم
- آره
حس کردم بی لیاقتی زمزمه کرد.
─━─━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━─━─
#خط.قرمز...😝⛔️
#پــــارت_56
منظورش سامیار بود
بی لیاقت؟
یعنی بنظرش سامیار لیاقت منو نداشت؟!
هومی کشید
- خب
فردا سر ساعت شرکت باش
یهو لحنش مثل زمانی که تو شرکت بودیم جدی شد
خداحافظی کردیم
فکر اون شب
چرا همون لحظه هم زیاد نمیترسیدم؟
آب دهنمو قورت دادم
یه لحظه خشک وحشت کردم
تند گفتم
- حتی بهشم فکر نکن
نه شیلا!
گوشیو شبیه جسم آزاردهنده ای رو میز انداختم
لباسامو در آوردم و با همون لباس داخل تشکم، فردا قبل رفتن به شرکت دوش میگرفتم.
چشمامو بستم
ناخوادگاه قیافه سینا پشت پلکم نقش بست.
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۲۴
خاتون یهو رنگش پرید و سریع بلند شد:
-دیدی دلم الکی شور نمیزد...
از اولم دلم راضی نبود
پاشو بریم
حالا از توماجم نفرت داشتم.
به نظرم دیگه آقا و جنتلمن به نظر نمیاومد،اونم یه ردیِ روانی بود بدتر از رفیقش.
خاتون بدون خداحافظی ازم دور شد.
با عجله از در بیرون رفتن و من رو تنها گذاشتن.
تو فکر اون دختر بودم که صدای الناز به گوشم رسید:
-خودتون کاش میآوردید خب
من حواسم نبود...
بذار ببینم میتونم گیر بیارم
درد دستم رو فراموش کرده بودم و با دلی که عجیب شور میزد بهشون خیره شدم.
میدونستم قراره یه اتفاق بدی بیفته .
الناز بین جمعیت نگاهی انداخت و گفت:
-
-نه بابا...نگفتی که بیارم...
قرار بود شایان اوکی کنه
-
شایان که اینجا بود...از کجا بگیره؟
اصلا دیگه حوصله اون مهمونی رو نداشتم،بدون خاتون اعصاب خرد کن شده بود.
من مال اونجور نبودم
با دستی که بدجور زق زق میکرد بلند شدم اما همون لحظه
-مگه تو نگفتی یکی از اشناهاتون فروشه
هر چی بخوایم ۳ سوت میاره
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
داشتم احساس خطر میکردم،من همیشه حس ششم خوبی داشتم.
الناز که کلافه به نظر میرسید گفت:
-آره بابا ...گفتم...ولی خب...
-ناز نکن دیگه...
-بحث پولش نیست....
-پس بحث چیه...
-اخه شاید دلش نخواد کسی بدونه...
انگار یکی داشت به قلبم مشت میکوبید،دلم گواه بد میداد.
اون مکالمه اصلا خوب به نظر نمیرسید.
نگاهم به الناز گفت:
-این لوس بازیا چیه...زنگ بزن بابا
-خودشم اینجاست...
-یا خدا...
صدای همهمه و پچ پچ بلند شد و همه بهم نگاه میکردن.
الناز که یکم دورتر ازم وایساده بود با خجالت و شرم ساختگی گفت:
-هوران جون...میتونی واسمون جور کنی؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏