eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
731 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ سرم رو به علامت نه بالا انداختم، نمیخواستم پیش کیان چیزی بگم. به هر حال اونا خواهر و برادر بودن و تعریف کردن ماجرا مثل تف سر بالا بود. هر چند که خبرا زود می‌پیچید و بزودی میفهمید . کیان سرش رو نزدیک آورد و گفت: -ببین منو...من خواهرم و از همه بهتر میشناسم هنوز بچه ننه و لوسه مثل همون موقعا که بچه بودیم... اگه عروسک مورد علاقه شو ازش میگرفتم یه شری درست میکرد که بیا و ببین همیشه احساسی رفتار میکنه... الانم میدونم یکاری کرده یه حرفی زده که خواستی خودت و بکشی نفسم از شدت گریه بالا نمیاومد،چجوری بهش میگفتم هوران یه مواد...بوده و خواهرت رازش رو برملا کرده. نفسی گرفتم تا بتونم حرف بزنم،اما صدام به سختی در میاومد: -فقط به خاطر الناز نیست... دیگه بریدم... -همه ماها یکجایی می‌بریم... به تو هم حق میدم که خسته بشی هوو سرت اومده... محبت شوهرت نصف شده... حتی اون ماجرای پولم واسم نگفتی... ولی خودکشی راهش نیست... کیان چه دل خوشی داشت،کدوم محبت نصف شده بود: -وقتی برگشتیم برات از یه تراپیست نوبت میگیرم...خواستی خودمم... هنوز حرفش تموم نشده بود که اینبار با صدای ایزد انگار صاعقه به تنم برخورد: -اونجا چه خبره؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ ایزد همیشه شر بود،برای دعوا اون کوه عضله رو میساخت. کیان فورا خودش رو عقب کشید و گفت: -بذار توضیح بدم اونجوری که فکر می کنی نیست ایزد به طرفش یورش آورد و غرید: -چیو توضیح بدی همه چیو با چشمام دیدم قبل از اینکه بلند شم  و بتونم جلوش رو بگیرم به طرف کیان حمله کرد و اولین مشت رو توی صورتش کوبید. کیان تلو تلو خوران به عقب رفت اما ایزد فورا به یقه اش چنگ زد و تنش رو جلو کشید. تنش رو با یه دست بالا کشید تا مقابل صورتش قرار بگیره و مشت بعدی رو که توی صورتش کوبید کیان نعره ای  زد و گفت: -نزن...بذار بگم، هوران داشت... -خفه شو ...اسمش و به زبون نجست نیار اومدی با زن من ...تو خونه خودم... حرفش رو خورد و بازم مشت کوبید. ایزد قد بلند و چهار شونه بود و کیان هیکل یه مرد معمولی رو داشت. زورش بهش نمی‌رسید. می‌خواست از خودش دفاع کنه اما ایزد چنان مشت میزد که صدای شکستن دماغش رو شنیدم. وقتی خون تمام صورتش رو پر کرد بالاخره به طرفش رفتم و دستش رو گرفتم: -ولش کن ایزد... بخدا اونجوری که فکر می کنی نیست... ایزد با غیظ به عقب هلم داد و غرید: -خفه شو... به حساب تو هم میرسم... تنم از حرفش یخ زد. توی حالت عادی جنازه از زیر دستش بیرون می‌اومدم، حالا که من رو با مرد دیگه ای دیده بود حکم مرگم رو صادر میکرد. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
👽قلعه وحشتناک آدمخوار در اردبیل صورت مسئله این است، می گویند که سال ۱۳۱۴  مردمانی که به روستای کورعباسلو در استان اردبیل می رفته اند، پس از بازدید از قلعه ی باستانی بوینی یوغون به صورت کاملاً مرموز ناپدید می شده اند. چون معلوم نبود که چه بر سر این افراد آمده است محلیان می گفتند گویی این قلعه آن ها را بلعیده است! با ادامه داشتن این روند، کم کم این دژ در میان اهالی روستا به قلعه ی آدم خوار مشهور شد و داستان های بی شمار و بسیار زیادی درباره ی آن دهان به دهان در میان مردم محلی میچرخید تا اینکه روزی ۳جوان گفتن ما خواهیم رفت داخل... https://eitaa.com/joinchat/1558904853C13eee7720b ادامه داستان👆 اینجا سرچ کنید قلعه میاره بالا سریع
هدایت شده از حکایت های بهلول
خواهر شوهرم زن زیبایی بود که بعد از جدایی از همسرش اومد خونه ما بمونه روزای اول همه چی عادی بود افسردگی بعد طلاق و توجه های زیاد همسرم به خواهرش ....اما روز ب روز توجه اش به خواهرش بیشتر می‌شد حتی بعضی شبا بدون من میرفتن بیرون بعد از مدتی همسرم وام گرفت برا خواهرش خونه جدا گرفت اولش خوشحال شدم که رفت ولی همسرم خیلی از شب ها میرفت خونه خواهرش همونجا هم میموند به رفتارهای همسرم شک کردم تصمیم گرفتم سر از رفتارهای عجیبش در بیارم تا اینکه . . . . . تا اینکه 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c حتما بخونید خیلی جالبه👌
𝒆𝒎𝒑𝒕𝒚 𝒚𝒆𝒕 𝒇𝒖𝒍𝒍 𝒐𝒇 𝒆𝒎𝒐𝒕𝒊𝒐𝒏𝒔 خالی ام اما پر از احساس
𝐻𝐸𝐴𝑅𝑇 𝐹𝑈𝐿𝐿 𝑂𝐹 𝑆𝐼𝐿𝐸𝑁𝐶𝐸 قلبی پر از سکوت
قرمز.. 😝⛔️ خب انگاری زیادی زبون درازی کردم ولی حقش بود بی ادب. انگار من از خدا خواسته اومدم تو اتاقش ور دل یه برج زهرمار نشستم کار می‌کنم نگاهش خیلی طولانی شد زبون دراز گفتم - رئیس چیزی تو صورتمه؟ فکشو رو هم سایید کمی به سمتم خم شد که فاتحمو خوندم اشهد؟ کلمه هاش یادم نبود وگرنه اینم لازم داشتم از وحشت سرفه ای کردم - آقای امیریان فاصله اسلامی رو رعایت کنید خواهشا! غرید - اگه رعایت نکنم؟ لبخند دندون نمایی زدم خواستم بگم نکردی هم فدا سرت ولی جلوی زبون وا موندمو گرفتم امروز زرنگ شده بود کمی عقب کشیدم - بوی عطرتون..من حساسیت دارم نیمچه اخمی کرد - عطر من؟ تند تند سرمو تکون دادم که یقه پیراهنشو به بینیش نزدیک کرد قیافش عوض شد و تخس گفت - میدونی چقدر آدم کشته مرده همین ادکلنن؟ ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
قرمز..😝⛔️ چشمام تا آخر گرد شد جوری تخس و شبیه یه پسربچه عصبی گفته بود که دهنم باز موند. تک خندی زدم - کشته مرده یه ادکلن رئیس؟ اخماشو تو هم کشید فکشو رو هم سایید که فکش برجسته شد ته دلم داشتم میخندیدم به حرص خوردن واضحش به سمتم خم شد هومی کشید - که به عطرم حساسیت داری سرمو به نشونه تایید بازم تکون دادم - بله عقب رفت پوزخندی زد - به هرحال از کوچولوهای فضول خوشم نمیاد! این بار من بودم که حرصی داشتم بهش نگاه می‌کردم دستمو مشت کردم غر زدم - میتونید اتاق منو جدا کنید که حریمتون امن باشه برای... بین حرفم پرید - لازم نکرده و جلوی چشمای گردم از اتاق رفت بیرون ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا