هدایت شده از حکایت های بهلول
👽قلعه وحشتناک آدمخوار در اردبیل
صورت مسئله این است، می گویند که سال ۱۳۱۴ مردمانی که به روستای کورعباسلو در استان اردبیل می رفته اند، پس از بازدید از قلعه ی باستانی بوینی یوغون به صورت کاملاً مرموز ناپدید می شده اند.
چون معلوم نبود که چه بر سر این افراد آمده است محلیان می گفتند گویی این قلعه آن ها را بلعیده است! با ادامه داشتن این روند، کم کم این دژ در میان اهالی روستا به قلعه ی آدم خوار مشهور شد و داستان های بی شمار و بسیار زیادی درباره ی آن دهان به دهان در میان مردم محلی
میچرخید تا اینکه روزی ۳جوان گفتن ما خواهیم رفت داخل...
https://eitaa.com/joinchat/1558904853C13eee7720b
ادامه داستان👆
اینجا سرچ کنید قلعه میاره بالا سریع
هدایت شده از حکایت های بهلول
خواهر شوهرم زن زیبایی بود که بعد از جدایی از همسرش اومد خونه ما بمونه روزای اول همه چی عادی بود افسردگی بعد طلاق و توجه های زیاد همسرم به خواهرش ....اما روز ب روز توجه اش به خواهرش بیشتر میشد حتی بعضی شبا بدون من میرفتن بیرون بعد از مدتی همسرم وام گرفت برا خواهرش خونه جدا گرفت اولش خوشحال شدم که رفت ولی همسرم خیلی از شب ها میرفت خونه خواهرش همونجا هم میموند به رفتارهای همسرم شک کردم تصمیم گرفتم سر از رفتارهای عجیبش در بیارم تا اینکه . . . . .
تا اینکه 👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c
حتما بخونید خیلی جالبه👌
#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_63
خب انگاری زیادی زبون درازی کردم
ولی حقش بود
بی ادب.
انگار من از خدا خواسته اومدم تو اتاقش ور دل یه برج زهرمار نشستم کار میکنم
نگاهش خیلی طولانی شد
زبون دراز گفتم
- رئیس چیزی تو صورتمه؟
فکشو رو هم سایید
کمی به سمتم خم شد که فاتحمو خوندم
اشهد؟
کلمه هاش یادم نبود
وگرنه اینم لازم داشتم از وحشت
سرفه ای کردم
- آقای امیریان فاصله اسلامی رو رعایت کنید خواهشا!
غرید
- اگه رعایت نکنم؟
لبخند دندون نمایی زدم
خواستم بگم نکردی هم فدا سرت ولی جلوی زبون وا موندمو گرفتم امروز زرنگ شده بود
کمی عقب کشیدم
- بوی عطرتون..من حساسیت دارم
نیمچه اخمی کرد
- عطر من؟
تند تند سرمو تکون دادم که یقه پیراهنشو به بینیش نزدیک کرد
قیافش عوض شد و تخس گفت
- میدونی چقدر آدم کشته مرده همین ادکلنن؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز..😝⛔️
#پــــارت_64
چشمام تا آخر گرد شد
جوری تخس و شبیه یه پسربچه عصبی گفته بود
که دهنم باز موند.
تک خندی زدم
- کشته مرده یه ادکلن رئیس؟
اخماشو تو هم کشید
فکشو رو هم سایید که فکش برجسته شد
ته دلم داشتم میخندیدم به حرص خوردن واضحش
به سمتم خم شد
هومی کشید
- که به عطرم حساسیت داری
سرمو به نشونه تایید بازم تکون دادم
- بله
عقب رفت
پوزخندی زد
- به هرحال
از کوچولوهای فضول خوشم نمیاد!
این بار من بودم که حرصی داشتم بهش نگاه میکردم
دستمو مشت کردم
غر زدم
- میتونید اتاق منو جدا کنید که حریمتون امن باشه برای...
بین حرفم پرید
- لازم نکرده
و جلوی چشمای گردم از اتاق رفت بیرون
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
🥂♥️ ᥫدرهوای تو...
#پارت_۴۲۹
کیان بی گناه بود!!
و زیر مشت و لگد داشت له میشد ،اونم فقط به خاطر من.
ایزد اونقدر ذهن شکاکی داشت
که باور نمیکرد چیزی بین ما نبوده.
در حالیکه از خشم و عصبانیتش میترسیدم ولی نمیتونستم کیان رو تنها بذارم.
دوباره به طرفش رفتم
وقتی بازوش رو گرفتم سعی کردم از کیان دورش کنم اما نمیشد.
صدای جیغ و التماس هام توی ساحل پیچیده بود
و خیلی زود الناز و بقیه پیداشون شد.
الناز با تعجب و دهن باز بهشون نگاه کرد و گفت:
-چی شده...چرا داداشم و میزنی؟
ایزد؟...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۳۶
اونم بازوی دیگه ی ایزد رو گرفت و مثل من سعی میکرد
کیان رو نجات بده اما زور مون بهش نمیرسید.
الناز رو به پسرا کرد و جیغ زد:
-مگه نمیبینید داره میکشدش
بیاید کمک...
با جیغ الناز بالاخره پسرا جلو اومدن و سه،چهار نفری عقب کشیدنش.
اما خون جلوی چشماش رو گرفته بود:
-من امشب این رو میکشم...
ولم کنید ببینم.
-ول کن داداشم و ...چرا میزنیش
مگه دیوونه شدی
ولی ایزد انگار حتی صدای الناز رو هم نمیشنید.
بازم به طرفش یورش میبرد و بهش مشت و لگد میزد.
وقتی بالاخره لگد آخر رو توی شکمش کوبید
نگاهش مثل یه شیر زخمی به طرفم چرخید
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏