#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_69
چند لحظه خشک موندم
ابلیمو بیارن؟
این چرا
نگاه گیجمو که دید پوفی کشید
- برای بخوری
ابروهام بالا پرید
یعنی انقدر من و کم جنبه دیده بود
چون داشتم گیج میزدم
دستشو برداشت
نفس راحتی کشیدم
از اتاق خارج شد و انگار به منشی گفته بود که چند لحظه بعد برگشت دوباره به سمتم
با دقت به صورتم
خیره شد
- گرمته؟
سر تکون دادم
معذب گفتم:
- رئس یکم فاصله میگیری
نچی کرد
- من جام راحته
چشمام با لحنش گرد شد..
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_70
اون باید جاش راحت باشه یا من احیانا؟
حرصی لب زدم
- من راحت نیستم
پرو گفت
-
دیگه حرف زدنم نمی اومدی جدی جدی
الان چی میگفتم؟
یا اینکه رک بگم کل بدنم عرق کرده بود و وقت بود لباسامم خیس شن
نفس بلندی گرفتم
سرم گیج میرفت
هر لحظه حالم داشت بیشتر از قبل خراب میشد
سینا بهم نگاه کرد
یهو اخمی کرد
- چرا صورتت سرخه؟
سرفه ای کردم
حساسیتم خودشو نشون داده بود
خشدار گفتم:
- من...من به..
حساسیت بدی دارم
چشماش درشت شد
عصبی غرید
- اینو الان داری میگی؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۴۰
اگه بلایی سرمون میاومد.
اون موقع شب هیچ کس نمیدونست کجا هستیم تا به کمک مون بیان.
خیلی از خونه دور شده بودیم
تا بالاخره ماشین رو کنار یه درخت تنومند قدیمی نگه داشت.
با همون خشم و عصبانیت که پیاده شد چسبیدم به صندلی.
من توی اون لحظه از اون دیو خشمگین از همیشه بیشتر میترسیدم.
اما اون بی توجه به ترسم در رو محکم کوبید
و با قدمای بلند ماشین رو دور زد و در سمت من رو باز کرد.
به موهام چنگ زد
و ب.دن خیس و تبدارم رو از ماشین پیاده کرد و به طرف درخت پرتم کرد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۴۱
در حالیکه روی زمین لغزنده تعادل نداشتم
به درخت برخورد کردم و دست دردناکم تیر کشید.
بازوم رو چنگ زدم اما درد بیشتری در انتظارم بود.
اینو استرس کشنده ای که داشتم میگفت.
ایزد راه رفته رو برگشت.
رد پاهاش رو دنبال کرد
به خیالم داره دنبال ترکه ای،شاخه نرم درختی،کمربند یا...
یا شاید هم دنبال طناب میگشت
تا منو به همون درخت ببنده و کت.کم بزنه.
اما وقتی که برگشت شبیه کارتون های دیزنی حس میکردم
یه نفر یه گلوله یخی به سمتم پرتاب کرد و توی قفسه سینه ام نشست.
سینه ام یهو یخ زد و نگاهم میخ دستش شد.
وقتی با اون چشمای به خون نشسته به طرفم اومد نگاهم فقط به کارد توی دستش بود:
-می...میخوای چکار کنی؟
دی...دیوونه شدی؟
نمیشد بیشتر حرف بزنم
انگار سکته کرده بودم.
ایزد دندون قروچه ای کرد و غرید:
-فکر کردی ایزد سرش گرمه نمیفهمه داری چه غلطی میکنی؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
eitaa: Saye_orginalکانال تلگرام Charkhessh Energy Manfi_2026_09_30_03_53_47.mp3
زمان:
حجم:
20M
ریمیکسش خیلی قفلیه ❤️🩹👌🏼
میکس پیشنهادی>>>>
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
-
ⁱᵗ ⁱˢ ᵃ ᵐⁱˢᵗᵃᵏᵉ ᵗᵒ ᵒᵛᵉʳᵉˢᵗⁱᵐᵃᵗᵉ ᵃⁿʸᵒⁿᵉ ᵒʳ ᵃⁿʸᵗʰⁱⁿᵍ
زیاد بها دادن اشتباست به هر کی به هر چی
همراهان عزیز رمان های دیگمون بازدید کنید
بزنید رو لینک هر کدوم لینکش جدا زده شده
خیلی رمان های جذاب قشنگن لطفا حمایت کنید .....
رمان در هوای تو
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
رمان بیا با هم یکی بشیم
https://eitaa.com/Dochar_To
رمان گناه شیرین
https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd
رمان خط قرمز
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
رمان شریک پنهانی
https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c
رمان اس ام اس سیاه
https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58
هدایت شده از تبادل موقت
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️