هدایت شده از حکایت های بهلول
شدم زن پنهانی حاج غفار صاحب کارگاهی که من کارگرش بودم
هرشب توی کوچه پشتی کارگاه پنهان میشدم تا سوارم کنه و باهاش برم خونه
عجیب بود که حاج رسول حتی دستش هم بهم نمی خورد اما اصرار داشت هر شب باهاش به خونه برم ...
این داستان مهیج و اینجا بخون 👇
https://eitaa.com/joinchat/4221174009C413eb79274
لینک به زودی باطل میشه ❌
هدایت شده از حکایت های بهلول
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤
برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو...
⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ...
https://eitaa.com/joinchat/2243691384C24a55434dd
بزرگ ترین پشیمانی ام ساعت ها جمله ساختن برای کسانی بود که لیاقت یک کلمه را هم نداشتند.
#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_73
همین که در آسانسور بسته شد
خودمو تکون دادم
- ولم کن
میتونم بیام
ال...
بین حرفم پرید:
- سر جات بمون تا ببرمت داخل ماشین
ناخوادگاه بی حواس مشتی به شونس اش کوبیدم
بغض کردم
-
تازه فهمیدم چیکار کردم
دست و پای خودمو جمع کردم
خاک بر سرم
تک خندی زد
- حالا چرا دو روزه؟
لب زدم
- دو روزه اومدم اینجا دیگه...
ادامه حرفم با دیدن صورتم تو آینه آسانسور تو گلوم خفه شد...
خودمو نشناختم
پوستم همش سرخکی بود
اشکم چکید
نگاهش با اخم پایین اومد که با دیدن چشمام...
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز..😝⛔️
#پــــارت_74
با دیدن چشام نچی کرد
- گریه چرا؟
شبیه بچه های بهونه گیر دوساله لب زدم
- صورتمو ببین چه بد شده همش تقصیر تو و شرکت لعنتیته آبرومم رفت
خودمو تکون دادم
-
- اینجا چه خبره پسردایی؟
بین حرفام از آسانسور خارج شده بودیم و تو لابی پایین شرکت یه دختر اینو گفت
حرفم قطع شد
کمی بیشتر به سینا چسبیدم
به جون خودم ناخوادگاه بود اصلا هم واکنش ارادی خودم نبود
سینا سرد گفت:
- سروناز بالا منتظرته
سروناز
همون دختر چند ساعت قبلی
اینم که گفت پسردایی
با همین صورت نیمه کاره ام داشتم رابطه هاشونو فضولی میکردم
دختره وای بلندی کشید
- این کیه پسردایی چرا...چرا صورتش اینجوریه
حس بدی گرفتم
باز داشتم بغض میکردم که سینا...
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۴۴
زانوش رو بی رحمانه روی کمرم گذاشت و گفت:
-این بازی دیگه قدیمی شده عسلم...
خودکشی و ترحم خریدن
یبار ایزد و باهاش خر کنی و یبار کیان و...
اون شب جنگل بود و بارون بود و چراغ روشن ماشین
و مردی که چاقو گذاشته بود روی گلوی یه زن
چه فیلم دراماتیکی میشد:
-وصیتت و کن...
هر چند،چه وصیتی؟
تو گور نداری که کفن داشته باشی بدبخت
دندون روی هم سابید و چاقو رو توی دستش چرخوند.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۴۶
از وحشت قالب تهی کرده بودم
ایزد از همیشه ترسناک تر و دیوونه تر به نظر میرسید.
شروع کردم به تقلا،به جیغ زدن و گریه کردن.
به دستش مشت میکوبیدم و چنگ میزدم تا خودم رو آزاد کنم.
التماس میکردم،خواهش میکردم.
هر چند که نفس نداشتم و صدام خش گرفته بود.
تو اخبار شنیده بودم بعضی از مردا سر ماجرای ناموسی خون به پا میکنن
و حالا خودم جای اون زن بودم.
جای یه زن تنها و ترسیده که معلوم نبود به حق یا ناحق داشت کشته میشود
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏