eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
727 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ ترسی که اون لحظه تجربه کرده بودن از مرگ وحشتناک تر و سیاه تر به نظر میرسید،چقدر مهیب بود،چقدر درد داشت. وقتی نور تیزی چاقو توی چشمم افتاد  دلم پیچ خورد و تمام عمر از دست رفته خودم عین فیلم از جلوی چشمام گذشت. من چند باری میخواستم خودم رو ولی تا به حال مرگ برام تا اون حد بهم نزدیک نبود. ایزد با خونسردی چاقو رو بالا اورد و گفت: - تا درس عبرتی بشی برای بقیه گلوم درد میکرد از تقلا افتادم،میترسیدم تکون بخورم و گردنم رو ببره. تیزی چاقو پوست نازک گردنم رو که خراش داد اشک از گوشه های چشمم فرار کرد. دیگه تقلا نمیکردم،وقتش بود که به آرامش برسم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای توو🥂♥️ ᥫ آرامش شاید برای یه زن معمولی یه خواب راحت توی بغ..ل شوهرش بود. یا خوردن یه بستنی فالوده ترک موتورش. اما برای هوران مرگ فقط آرامش داشت. چشمام رو بستم و دیگه تقلا نکردم. شبیه کسی که انگار برای خودش حرف میزنه گفتم: -الناز به همه گفت مواد فروش بودم... نفسش که با صدا از گلو خارج شد ادامه دادم: -به همه گفت کمپ خوابیدم... گفت که بابام و هادی... بغضم شبیه یه ظرف چینی قدیمی و کهنه افتاد ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
!
‌ و تو دوام می‌آوری بی‌آنکه کسی بفهمد که در بارانِ دردها، هنوز ایستاده‌ای. ‌
قرمز... 😝⛔️ با حرف سینا کیش و مات شدم رد نکرد انگشتی به گوشه لبش کشید و نیم نگاهی به من انداخت - همسرم تنها بوده و اشتباهی خورده آروم شیلا داره نقش بازی میکنه جلوی دکتره دکتر سری تکون داد سینا چشمکی به من زد حالا قیافه من؟ شبیه آدمی بودم که جن دیده و دست و پاش از کار افتاده و بی حرکت شل و ول شده خدا کنه فکر کنه بابت حساسیتم واکنشم بای داده و ماتش نشدم وگرنه آبرو برام نمی‌موند دکتر گفت - یه سری دارو نوشتم حتما براشون بگیرید سینا با دقت به حرفاش گوش میداد انگاری زیادی تو نقش شوهر من بودن فرا رفته خدا بده برکت مگه بده؟ دو روزه رئیس شرکت شد شوهرم کاش از این شانسا داشتم ولی تهش یه حساسیت زده بودم که صورتش قرمزکی شده ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
قرمز... 😝⛔️ سینا رفت دارو های ضد حساسیتو گرفت با خجالت لب زدم - آقای امیریان پولش... میخواستم بگم کارتمو بردارید که اخمش شدیدا با همون کلمه اول حرفم تو هم فرو رفت جدی ترسیدم خشدار گفت - ادامه نده - اخه... سرشو بلند کرد و چشم غره ای بهم رفت خشدار گفت - آخر این ماه ترکیه سرمو بلند کردم ابروهام بالا پریده بود - ایونت؟ سر تکون داد - اعضای اصلی مدیریت شرکت ما باید بره و تو هم تقریبا جزوشون محسوب میشی صورتم که میخارید یادم رفت چشمام گرد شد - من؟ من که کلا چند روزه استخدام شدم - جایگاهت مهمه چند لحظه مات موندم خودشم میومد؟ ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
دهوای تو🥂♥️ ᥫ من تو اون لحظه ترحم نمیخواستم! مرگ میخواستم. یه زن از اینجا مونده و از اونجا رونده به کار هیچ کس نمی‌اومد. دستش رو که عقب کشید به مچش چنگ زدم و ...رو روی گلوم فشار دادم: -دستت نلرزه ایزد... بزن تمومش کن... خسته شدم...باور کن خسته ام... گوشیت و بیار فیلم بگیر مدرک داشته باشی خودم خواستم... بعد جنازه مو ببر یه گوشه دفن کن... نیشخندی زد و تنش رو از روی تنم عقب کشید: ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ رمان آبکی این بچه دبیرستانی های تلگرامی و زیاد میخونی؟ کم توهم بزن...پاشو نرورواعصابم چاقو رو که یه گوشه پرت کرد شکسته و درمونده بلند شدم: -حتی عرضه کشتن من و هم نداری ایزد -هوران بفهم چی میگی -مرد نیستی ...غیرت نداری صدای سیلی توی صورتم توی تاریکی و وهم جنگل پیچید و صورتم به یه طرف کج شد. دستم رو روی جای سیلی گذاشتم و به طرفش برگشتم: -بفهم چی میگی الاغ... لبخندی که زدم نمیدونم چه اسمی داشت فقط لبخند زدم تا عریضه خالی نمونه: -ازت بیزارم ایزد توتونچی... ازت متنفرممممم...!! تو هر روز با الناز جلوم رژه رفتی و من هیچی نگفتم... لم  دادی جلوی تلوزیون...!! با هم فیلم دیدید و من از حسادت مردم ولی باز سکوت کردم... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏