درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۵۴
انگار یکی با مشت روی قلبم میکوبید،باید حرف میزدم تا آروم بگیرم:
-تا تونستی اذیتم کردی
من کسی و نداشتم...کسی مراقبم نبود
من بدبخت نه میتونستم به خانواده ام پناه ببرم
نه شوهرم هوام و دشت
تمام تلاشمو کردم که دوستم داشته باشی
اما غلط اضافه بود
دوست داشتن که زورکی نمیشه
فقط از این ناراحتم که اونقدری که روت حساب باز کرده بودم نبودی
ایزد فقط توی سکوت گوش میکرد
خیره بود بهم و چیزی نمیگفت همینم باعث میشد شجاع تر شم:
-ایزد خان زنی که کتک میخوره
دیگه توی قلبش عشق و محبتی نمیمونه
شاید با کتک زدن قدرت تو نشون دادی
و حرفت و بهم تحمیل کردی اما چیزای مهم تری رو از دست دادی
مثلا جات و تو قلب من
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۵۵
همین امشب من ازت دل کندم ایزد خان توتونچی
دیگه نمیخوامت!!
یه قدم که به عقب برداشت حس کردم ضربه ای که زدم زیادی کاری بود:
-با اینکه هیچ محبت و عشقی ازت ندیدم...
تو قلبم بودی ایزد
رو چشمام جا داشتی
از همون لحظه که دیدمت با تمام وجودم عاشقت شدم.
اما حالا از قلبم رفتی
از چشمام افتادی
نمیخوامت...دوستت ندارم
طلاقم و بده،بذار برم
میخوام برم با مردی که لیاقتم و داشته باشه
میخوام ازدواج کنم
صبح از تو بغ.لش بلند برم براش صبحانه آماده کنم بره سر کار
بچه دار شم
بسه هر چقدر حسرت به دلم موند.
نیشخندی زد و با تحقیر به سر تا پام نگاهی انداخت:
-هر دفعه همین و میگی ولی باز بدو بدو برمیگردی تو خونه من..
-دیگه بر نمیگردم ...قول میدم
-میخوای بری؟
سرم رو به علامت آره تکون دادم.
کارد رو از روی زمین برداشت،با نوکش به پشت سرم اشاره کرد و گفت:
-برو...هری...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
من پریسام دختری که به خاطر اولین قرارش با یه پسر بی آبرو شد و همون شب رگش و زد اما از شانس بد عمرش به دنیا بود که ای کاش میمرد
حالا که از بیمارستان برگشته بودم چو افتاده بود که آره پریسا بچه سقط کرده محمد مذهبی ترین پسر محله و متولی مسجد همون که من با مسخرگی همیشه پسر بسیجی صداش میزدم از سر غیرت عقدم کرد
بعد عقد هم بی سرو صدا من و برد خونه اش که تنها دو تا اتاق تو در تو بود از خجالت نمی تونستم تو روش نگاه کنم آخه چند باری مچ ام و با دوست پسرم تو خرابه ی انتهای کوچه گرفته بود ...
ادامه ی این داستان مهیج در لینک زیر 👇
https://eitaa.com/joinchat/4221174009C413eb79274
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤
برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو...
⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ...
https://eitaa.com/joinchat/2243691384C24a55434dd
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️
هدایت شده از باران | عاشقانه و تپش 💓
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
حسادت ماهو دیدم وقتی
داشتم از قشنگیات براش میگفتم!
شبت بخیر ماهِ قشنگم🌙
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_TAPESH | 💓 باران تپش
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_85
منتظر بودم سینا بره
ولی مامان گفت
- بیا داخل پسرم
بیا
و جلوی قیافه مات من
سينا بدون حتی کوچیکترین تعارفی
لب زد
- شما بفرمایید
اومد؟
الان اومد خونه ما؟!
چرا بیرون از شرکت قیافه رئیس بودنش صد و هشتاد درجه برعکس و عوض میشد؟
اصلا نمیفهمیدم
چی تو اون مغزش میگذره
وارد خونه شدیم
مامان همین که منو کمک کرد رو مبل بشینم
رفت تو آشپز خونه
خوابای عجیبی برای پسره بدبخت نبینه خیلی خوبه.
وگرنه کاری از دستم بر نمیاد
آینه جیبیمو در آوردم
نگاهی به صورتم انداختم که از قیافه خودم ترسیدم
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─