درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۵۵
همین امشب من ازت دل کندم ایزد خان توتونچی
دیگه نمیخوامت!!
یه قدم که به عقب برداشت حس کردم ضربه ای که زدم زیادی کاری بود:
-با اینکه هیچ محبت و عشقی ازت ندیدم...
تو قلبم بودی ایزد
رو چشمام جا داشتی
از همون لحظه که دیدمت با تمام وجودم عاشقت شدم.
اما حالا از قلبم رفتی
از چشمام افتادی
نمیخوامت...دوستت ندارم
طلاقم و بده،بذار برم
میخوام برم با مردی که لیاقتم و داشته باشه
میخوام ازدواج کنم
صبح از تو بغ.لش بلند برم براش صبحانه آماده کنم بره سر کار
بچه دار شم
بسه هر چقدر حسرت به دلم موند.
نیشخندی زد و با تحقیر به سر تا پام نگاهی انداخت:
-هر دفعه همین و میگی ولی باز بدو بدو برمیگردی تو خونه من..
-دیگه بر نمیگردم ...قول میدم
-میخوای بری؟
سرم رو به علامت آره تکون دادم.
کارد رو از روی زمین برداشت،با نوکش به پشت سرم اشاره کرد و گفت:
-برو...هری...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
من پریسام دختری که به خاطر اولین قرارش با یه پسر بی آبرو شد و همون شب رگش و زد اما از شانس بد عمرش به دنیا بود که ای کاش میمرد
حالا که از بیمارستان برگشته بودم چو افتاده بود که آره پریسا بچه سقط کرده محمد مذهبی ترین پسر محله و متولی مسجد همون که من با مسخرگی همیشه پسر بسیجی صداش میزدم از سر غیرت عقدم کرد
بعد عقد هم بی سرو صدا من و برد خونه اش که تنها دو تا اتاق تو در تو بود از خجالت نمی تونستم تو روش نگاه کنم آخه چند باری مچ ام و با دوست پسرم تو خرابه ی انتهای کوچه گرفته بود ...
ادامه ی این داستان مهیج در لینک زیر 👇
https://eitaa.com/joinchat/4221174009C413eb79274
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
💔آغوش سرد بعد از طلاق 🖤
برگه طلاق را امضا کردیم و طلاق انجام شد دیگه تحمل زندگی با یک زن سرطانی رو نداشتم. وقتی خواستیم از دفتر طلاق خارج بشیم نسرین یهو اومد جلو بدون مقدمه گفت منو در آغوش بگیر… من گیج شده بودم! نمیدونم هدفش چی بود چون از هم جدا شده بودیم دیگه محرم نبودیم ولی رفتم جلو ازش علت درخواستش رو پرسیدم! گفت تحملشو داری؟ گفتم آره بگو...
⛔️ ادامه داستان بزن رو لینک ...
https://eitaa.com/joinchat/2243691384C24a55434dd
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️
هدایت شده از باران | عاشقانه و تپش 💓
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
حسادت ماهو دیدم وقتی
داشتم از قشنگیات براش میگفتم!
شبت بخیر ماهِ قشنگم🌙
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_TAPESH | 💓 باران تپش
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_85
منتظر بودم سینا بره
ولی مامان گفت
- بیا داخل پسرم
بیا
و جلوی قیافه مات من
سينا بدون حتی کوچیکترین تعارفی
لب زد
- شما بفرمایید
اومد؟
الان اومد خونه ما؟!
چرا بیرون از شرکت قیافه رئیس بودنش صد و هشتاد درجه برعکس و عوض میشد؟
اصلا نمیفهمیدم
چی تو اون مغزش میگذره
وارد خونه شدیم
مامان همین که منو کمک کرد رو مبل بشینم
رفت تو آشپز خونه
خوابای عجیبی برای پسره بدبخت نبینه خیلی خوبه.
وگرنه کاری از دستم بر نمیاد
آینه جیبیمو در آوردم
نگاهی به صورتم انداختم که از قیافه خودم ترسیدم
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_86
کلا دونه قرمز بود
لب زدم
- نترسیدی؟
سرشو از داخل گوشیش بیرون کشید
پرسید
- از چی بترسم؟
لب زدم
- از صورتم دیگه
ببین چقدر وحشتناک شده
گوشیشو کنار گذاشت
خونسرد به صورتم خیره شد
لب زد
- چیز وحشتناکی نمیبینم
چشمامو گرد کردم
دوباره با آینه به خودم نگاه کردم و غر زدم
- چرا دروغ میگی ببین...
- شما رئیس دخترمی
پسرم؟
لب رو هم فشردم
مامان اومد
خدا بخیر کنه
یعنی اگه قلبم رو هزارم میزد باز تقصیرم نبود.
مامان کلا بخاطر اینکه پسر نداشت و عاشق پسر بود، شدیدا به داماد داشتن علاقه داشت
خدایا رو سینا نه فقط
طرف رئیسمه!
پای آبرو وسطههه.
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۵۶
با چشمای گشاد شده و ناباور به پشت سرم نگاه کردم
به راه باریکی که معلوم نبود به کجا میرسه.
آب دهنم رو قورت دادم و با وحشتی که سر تا پام رو فرا گرفته بود به طرفش چرخیدم و با لکنت گفتم:
-چی...چی میگی ایزد؟
- مگه نمیخواستی بری؟
برو...آزادی...
فقط یجوری گورت و از زندگیم گم میکنی
و میری که دیگه هیچ وقت چشمم به ریخت نحست نیفته
قبل از اینکه لب باز کنم به طرف ماشین رفت و در رو باز کرد.
یه قدم نامتعادل به طرفش برداشتم.
فکر می کردم داره شوخی میکنه،یا میخواد من رو بترسونه.
ایزد نمیتونست اونقدر نامرد باشه و وسط جنگل ولم کنه.
اما وقتی صدای روشن شدن موتور ماشین توی گوشم پیچید
شبیه کسی که بهش رعد و برق زده به خودم اومدم و به طرف ماشین دوییدم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏