eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
729 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
- هزاران بار دزدیدم نگاهم را ولی حالا به چشمانت هزاران دوستت دارم بدهکارم ‌‌
- باید گذر کنیم..🫠 ‌‌
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی ادامه داستان واقعی ☝️
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- ‌حسادت ماهو دیدم وقتی داشتم از قشنگیات براش میگفتم! شبت بخیر ماهِ قشنگم🌙 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_TAPESH | 💓 باران تپش ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
قرمز.. 😝⛔️ منتظر بودم سینا بره ولی مامان گفت - بیا داخل پسرم بیا و جلوی قیافه مات من سينا بدون حتی کوچیکترین تعارفی لب زد - شما بفرمایید اومد؟ الان اومد خونه ما؟! چرا بیرون از شرکت قیافه رئیس بودنش صد و هشتاد درجه برعکس و عوض میشد؟ اصلا نمی‌فهمیدم چی تو اون مغزش می‌گذره وارد خونه شدیم مامان همین که منو کمک کرد رو مبل بشینم رفت تو آشپز خونه خوابای عجیبی برای پسره بدبخت نبینه خیلی خوبه. وگرنه کاری از دستم بر نمیاد آینه جیبیمو در آوردم نگاهی به صورتم انداختم که از قیافه خودم ترسیدم ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
قرمز.. 😝⛔️ کلا دونه قرمز بود لب زدم - نترسیدی؟ سرشو از داخل گوشیش بیرون کشید پرسید - از چی بترسم؟ لب زدم - از صورتم دیگه ببین چقدر وحشتناک شده گوشیشو کنار گذاشت خونسرد به صورتم خیره شد لب زد - چیز وحشتناکی نمیبینم چشمامو گرد کردم دوباره با آینه به خودم نگاه کردم و غر زدم - چرا دروغ میگی ببین... - شما رئیس دخترمی پسرم؟ لب رو هم فشردم مامان اومد خدا بخیر کنه یعنی اگه قلبم رو هزارم میزد باز تقصیرم نبود. مامان کلا بخاطر اینکه پسر نداشت و عاشق پسر بود، شدیدا به داماد داشتن علاقه داشت خدایا رو سینا نه فقط طرف رئیسمه! پای آبرو وسطههه. ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ با چشمای گشاد شده و ناباور به پشت سرم نگاه کردم به راه باریکی که معلوم نبود به کجا میرسه. آب دهنم رو قورت دادم و با وحشتی که سر تا پام رو فرا گرفته بود به طرفش چرخیدم و با لکنت گفتم: -چی...چی میگی ایزد؟ - مگه نمیخواستی بری؟ برو...آزادی... فقط یجوری گورت و از زندگیم گم میکنی و میری که دیگه هیچ وقت چشمم به ریخت نحست نیفته قبل از اینکه لب باز کنم به طرف ماشین  رفت و در رو باز کرد. یه قدم نامتعادل به طرفش برداشتم. فکر می کردم داره شوخی میکنه،یا میخواد من رو بترسونه. ایزد نمیتونست اونقدر نامرد باشه و وسط جنگل ولم کنه. اما وقتی صدای روشن شدن موتور ماشین  توی گوشم پیچید شبیه کسی که بهش رعد و برق زده به خودم اومدم و به طرف ماشین دوییدم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ فقط میخواستم سوار شم و از اون جهنم برم. اما قبل از اینکه دستم به در برسه پاش رو روی گاز گذاشت‌ و ماشین از جاش کنده شد. به سرعت از کنارم گذشت و  بعد از دور زدن ماشین رو سر و ته کرد و با همون سرعت سرسام اور ازم دور شد و رفت. به همون راحتی. هوران رو وسط جنگل و توی تاریکی شب تنها گذاشت‌. گلوم از شدت سرما میسوخت اما باز اسمش رو جیغ کشیدم: -ایزززززد زیر اون بارون و توی سرما دنبالش دوییدم و با درموندگی صداش کردم: -ایزد ...اینجا ولم نکن من میترسم... ایزددد... هق زدم و از سرما گلوم به خارش افتاد: -بی غیرتِ عوضی حالم ازت بهم میخوره بی ن..اموس مرد نیستی... زورت فقط به من میرسه بیشرف بی وقفه بهش فحش میدادم و به خودم که اومدم دیدم از ترس و سرما دارم میلرزم. وحشت زده به درختایی که محاصره ام کرده بودن نگاه کردم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
وصیتنامه ای که آتیشم زد 😭❌ من مریمم 22سالمه، یکی دو ماه از فوت پدرم گذشته بود یه شب برادرم وصیتنامه‌ پدرم رو آورد و شروع کرد به خوندن، پدرم برای همه نصیحت و وصیتی نوشته بود، همینجوری داشت میخوند تا رسید به اسم من زمزمه کرد : «برای مریم...» یهو ساکت شد و نگاه وحشت‌زده‌اش روی صورت تک تک‌مون نشست، دوباره به وصیتنامه نگاه کرد و با بهت و تعجب وصیتنامه رو به خواهر بزرگم داد پرسیدم چیشده؟ چی نوشته؟ خواهرم یهو جیغ کشید یعنی چی با دلهره رفتم سمتش و وصیتنامه رو از دستش کشیدم و خوندم ... خدایا دنیا رو سرم خراب شد ... ادامه این سرگذشت واقعی👇 https://eitaa.com/joinchat/1558904853C13eee7720b
هدایت شده از حکایت های بهلول
🚷اتفاق عجیب و واقعی در غسالخانه🚷 یکی از غسال های بهشت زهرای تهران میگفت یک شب یک خانم سالمندی را آوردند که چند دقیقه پیش در منزلش فوت شده بود، فردا صبح که می خواستیم برای شستشو بفرستیم خانم های غسال گفتند که از گوشه دهان این بنده خدا کرم های ریز زنده در حرکت بودند، خیلی چندش‌آور بود.😨 از روی کنجکاوی ماجرا را برای یکی از بستگانش که کمی آرام تر به نظر می رسید که بعداً فهمیدم دختر دایی مرحومه هستن، تعریف کردم... اون بنده خدا بعد از چند بار استغفار و‌ ناراحتی گفت:ایشون کارشون این بود که.....👇❌ https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c