eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
9.9هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
722 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ اگه از اونجا میرفتن و دیگه کسی نبود که بهم کنه چی. باید تند تر قدم بر میداشتم. باید از ایزد دور میشدم و دیگه هیچ وقت بهش برمیگشتم. پناه می‌بردم به آدمایی که شاید انسان تر بودن. دوباره گریه ام شدت گرفت. نمیدونستم باید کجا برم. به کی پناه ببرم. گمشده بودم. سرگشته و حیرون ول شدم تو سیاهی و تاریکی. چون ایزد دیگه حتی نمیخواست نزدیکش باشم. چون ایزد کسی نبود که فکر میکردم. منی که فکر میکردم میتونم بهش تکیه کنم حالا داشت سرم رو... بغضم بیشتر ترکید. قلبم بیشتر شکست. زیر بارون و توی دل سیاه شب زار میزدم و از خدا کمک می‌خواستم. اونقدر گیج شده بودم که قدرت تشخیص نداشتم. هر لحظه به یه چیزی فکر می کردم. فقط حواسم بود که زمین نخورم. بیشتر زخمی نشم. بیشتر آسیب نبینم. با احتیاط به جلو قدم برمی‌داشتم تا دوباره دست بیچاره ام تاوان زندگی نکبتی من رو پس نده‌. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ با سردرگمی به اطراف نگاه کردم. توی دل سیاه شب به هر چیزی چنگ مینداختم تا بلکه خودم رو نجات بدم. مثل ۵ سال پیش که به ایزد چنگ انداختم . اون روزنه امید داشت از بین میرفت که  دوباره  صدای صحبت کردن چند نفر رو شنیدم. دوباره گوش دادم. با دقت. سعی می‌کردم حتی نفس نکشم تا از لابلای صدای بارون جهت صدا رو تشخیص بدم. صداها واضح نبود ولی بهم قدرت میداد که سر پا بمونم‌. با گریه لبخند زدم: -خدایا نوکرتم... خودت کمکم کن میدونی که دیگه بریدم... نذار تو این خراب شده تو تنهایی بمیرم انگار مغزم از کار افتاده بود. احساس خطر هم توی وجودم مرده و اثری ازش پیدا نمیکردم اونم هورانی که حتی به سایه خودش مشکوک بود حالا توی جنگل بارونی از غریبه ها کمک می‌خواست تا زنده بمونه. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
🔥 « راز » تکان‌دهنده پدرشوهر به عروس! باورتون نمیشه که ...! 😱 نامه‌ای که پیدا شد و همه چیز را به هم ریخت... من چرا ...🔞🔥 سحر وای 😱👉 رازی که تمام خانواده را به آتش کشید! برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید: https://eitaa.com/joinchat/1929773226Cca6a0192ad سنجاق شد 😍
هدایت شده از حکایت های بهلول
♨️ «وقتی شوهرم خواب بود، گوشیش زنگ خورد... یک پیام از شماره‌ای که با اسم "تعمیرگاه" ذخیره شده بود!»🔞 «کنجکاو شدم. پیام رو باز کردم و با دیدن عکس و متنی که فرستاده شده بود، بدنم داغ شد! باوری که بهش داشتم در یک ثانیه دود شد رفت هوا.😱 فردا صبح هیچی به روی خودم نیاوردم، اما تصمیمی گرفتم که تمام زندگیمون رو وارد یک بازی خطرناک و پر از حسادت و انتقام کرد...» 👇 ادامه این داستان واقعی و اتفاقات بعدی را اینجا بخوانید: 🔗 [ورود به کانال و خواندن ادامه داستان](سنجاق کانال شده ) https://eitaa.com/joinchat/3545235789C4c623726db
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- ترکی،ویناک،حصین،مسلک،شایع❤️‍🩹 ‌‌
Saye_orginal_2026_10_11_23_14_26.mp3
زمان: حجم: 9.5M
📦آهنگ‌کامل‌پست‌بالا ✈️@saye_orginal
‌ مهربان بود، اما در مواجه با خودش بی‌رحمانه عمل می‌کرد. ‌
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی ادامه داستان واقعی ☝️
قرمز.. 😝⛔️ سر جام قفل شدم به سینا امیریان چه ربطی داشت این وسط؟ به عقب برگشتم اخمی کردم - چه ربطی به اون داره؟ به مبل تکیه داد کلافه غرید - ازش خوشم نمیاد بهت زده تک خند مسخره ای زدم حس می‌کردم با وجود حال خرابم از حساسیت، بخاطر این حرف نويد کارد بزنی خونم در نمی‌اومد این الدنگ بی سرو پایی دوهزاری کی برای من آدم شد؟ دو خط به روش خندیدم نظرات بدرد نخورشو ول میداد برام خونسرد گفتم: - نظر تو مگه مهمه؟ نسیم زیر لبی ریز ریز خندید دستای نوید از حرص زیادش مشت شد حقش بود بی حوصله ادامه دادم: - هرچیم سامیار گفته رو باور کن من حوصله نقل قول کردن ندارم پسرعمو برامم مهم نیست ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
قرمز... 😝⛔️ چمدونمو بستم کیف کوچیک ست چمدونمو برداشتم و لوازم آرایشی و بهداشتیامو داخلش گذاشتم بابا بلند گفت - شیلا دخترم از طرف شرکت اومدن دنبالت ابروهام بالا پرید مگه نباید همه خودمون می رفتیم فرودگاه؟ قرار نبود ماشین شخصی بفرستن که.. چمدونارو برداشتم شالمو روی موهام انداختم یه ماه از روزی که حساسیت زده بودم گذشته بود امروز باید می‌رفتیم ترکیه بلند گفتم - الان میام بابا با کمک بابا چمدونمو بردیم پایین نگاهم به ماشین جلوی در افتاد فکم جمع نمیشد خود سینا؟ تز کی تاحالا راننده شخصی شده بود لب زدم - بابا شما برو... سینا سریع پیاده شد - بده به من با تعجب گفتم - رئیس شما چرا اومدی؟ ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا