eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
9.9هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
722 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از حکایت های بهلول
🔥 « راز » تکان‌دهنده پدرشوهر به عروس! باورتون نمیشه که ...! 😱 نامه‌ای که پیدا شد و همه چیز را به هم ریخت... من چرا ...🔞🔥 سحر وای 😱👉 رازی که تمام خانواده را به آتش کشید! برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید: https://eitaa.com/joinchat/1929773226Cca6a0192ad سنجاق شد 😍
هدایت شده از حکایت های بهلول
♨️ «وقتی شوهرم خواب بود، گوشیش زنگ خورد... یک پیام از شماره‌ای که با اسم "تعمیرگاه" ذخیره شده بود!»🔞 «کنجکاو شدم. پیام رو باز کردم و با دیدن عکس و متنی که فرستاده شده بود، بدنم داغ شد! باوری که بهش داشتم در یک ثانیه دود شد رفت هوا.😱 فردا صبح هیچی به روی خودم نیاوردم، اما تصمیمی گرفتم که تمام زندگیمون رو وارد یک بازی خطرناک و پر از حسادت و انتقام کرد...» 👇 ادامه این داستان واقعی و اتفاقات بعدی را اینجا بخوانید: 🔗 [ورود به کانال و خواندن ادامه داستان](سنجاق کانال شده ) https://eitaa.com/joinchat/3545235789C4c623726db
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- ترکی،ویناک،حصین،مسلک،شایع❤️‍🩹 ‌‌
Saye_orginal_2026_10_11_23_14_26.mp3
زمان: حجم: 9.5M
📦آهنگ‌کامل‌پست‌بالا ✈️@saye_orginal
‌ مهربان بود، اما در مواجه با خودش بی‌رحمانه عمل می‌کرد. ‌
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی ادامه داستان واقعی ☝️
قرمز.. 😝⛔️ سر جام قفل شدم به سینا امیریان چه ربطی داشت این وسط؟ به عقب برگشتم اخمی کردم - چه ربطی به اون داره؟ به مبل تکیه داد کلافه غرید - ازش خوشم نمیاد بهت زده تک خند مسخره ای زدم حس می‌کردم با وجود حال خرابم از حساسیت، بخاطر این حرف نويد کارد بزنی خونم در نمی‌اومد این الدنگ بی سرو پایی دوهزاری کی برای من آدم شد؟ دو خط به روش خندیدم نظرات بدرد نخورشو ول میداد برام خونسرد گفتم: - نظر تو مگه مهمه؟ نسیم زیر لبی ریز ریز خندید دستای نوید از حرص زیادش مشت شد حقش بود بی حوصله ادامه دادم: - هرچیم سامیار گفته رو باور کن من حوصله نقل قول کردن ندارم پسرعمو برامم مهم نیست ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
قرمز... 😝⛔️ چمدونمو بستم کیف کوچیک ست چمدونمو برداشتم و لوازم آرایشی و بهداشتیامو داخلش گذاشتم بابا بلند گفت - شیلا دخترم از طرف شرکت اومدن دنبالت ابروهام بالا پرید مگه نباید همه خودمون می رفتیم فرودگاه؟ قرار نبود ماشین شخصی بفرستن که.. چمدونارو برداشتم شالمو روی موهام انداختم یه ماه از روزی که حساسیت زده بودم گذشته بود امروز باید می‌رفتیم ترکیه بلند گفتم - الان میام بابا با کمک بابا چمدونمو بردیم پایین نگاهم به ماشین جلوی در افتاد فکم جمع نمیشد خود سینا؟ تز کی تاحالا راننده شخصی شده بود لب زدم - بابا شما برو... سینا سریع پیاده شد - بده به من با تعجب گفتم - رئیس شما چرا اومدی؟ ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ توی زمین گِلی و گودال های پر از تند تر قدم بر میداشتم. به این فکر نمیکردم که یه زن تنها،توی جنگل اگه گیر چند تا آدم ناتو بیفته چه بلایی سرش میاد. به این فکر نمیکردم گرگ در کمینه. به این فکر نمیکردم من یه لقمه چرب و نرم برای یه عده ح.رومزاده ام. فقط میخواستم یکی رو پیدا کنم که به دادم برسه. رد صداها رو دنبال کردم و جلو رفتم و به یه محوطه ی خالی از درخت رسیدم. درختایی که دیگه رو به آسمون نبودن و روی زمین افتادن. تنه های برده شده و ریشه هایی که هنوز توی خاک بودن. اونا هم مثل هوران رگ و ریشه شون قطع شده بود. آب دهنم رو پر صدا قورت دادم و وحشت زده به اطراف نگاه کردم. سرفه بلندی کردم‌ تا صدام در بیاد. با صدای بلندی که به خاطر سرما خشدار شده بود گفتم: -کسی صدام و میشنوه...آقا؟ لطفا کمکم کنید... تو رو خدا به دادم برسید... یه قدم نا متعادل جلو رفتم و بلند تر گفتم: -اینجا کسی نیست من گم شدم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ کم کم داشتم ناامید میشدم. حس میکردم توی اون بارون و سرما توهم زدم. آخه اون موقع شب کی جز هوران بدبخت زیر بارون میموند. به تنه های درخت که روی هم انباشته شده بود تکیه دادم و حق زدم: -لطفا یکی بهم کمک کنه من...من میترسم صدام از عمق چاه بالا میومد اما انگار یکی شنیده بود. یه مرد که بارونی  و کلاه به سر داشت از پشت درختایی که روی هم تلنبار شده بودن بیرون اومد. چراغ قوه ی توی دستش رو توی محوطه چرخوند و وقتی بهم رسید  با تعجب و چشمایی که از حدقه بیرون زده بود  گفت: -جلل الخالق توی حوری ای یا پری؟ و بعد با همون چشمای گرد شده به اطراف نگاه کرد تا ببینه خوابم یا توهم: -یعنی دارم خواب میبینم یا توهمه؟ پری دریایی شنیده بودیم ولی پری جنگلی نه ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏