درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۶۶
توی زمین گِلی و گودال های پر از تند تر قدم بر میداشتم.
به این فکر نمیکردم که یه زن تنها،توی جنگل اگه گیر چند تا آدم ناتو بیفته چه بلایی سرش میاد.
به این فکر نمیکردم گرگ در کمینه.
به این فکر نمیکردم من یه لقمه چرب و نرم برای یه عده ح.رومزاده ام.
فقط میخواستم یکی رو پیدا کنم که به دادم برسه.
رد صداها رو دنبال کردم و جلو رفتم و به یه محوطه ی خالی از درخت رسیدم.
درختایی که دیگه رو به آسمون نبودن و روی زمین افتادن.
تنه های برده شده و ریشه هایی که هنوز توی خاک بودن.
اونا هم مثل هوران رگ و ریشه شون قطع شده بود.
آب دهنم رو پر صدا قورت دادم و وحشت زده به اطراف نگاه کردم.
سرفه بلندی کردم تا صدام در بیاد.
با صدای بلندی که به خاطر سرما خشدار شده بود گفتم:
-کسی صدام و میشنوه...آقا؟
لطفا کمکم کنید...
تو رو خدا به دادم برسید...
یه قدم نا متعادل جلو رفتم و بلند تر گفتم:
-اینجا کسی نیست
من گم شدم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۶۷
کم کم داشتم ناامید میشدم.
حس میکردم توی اون بارون و سرما توهم زدم.
آخه اون موقع شب کی جز هوران بدبخت زیر بارون میموند.
به تنه های درخت که روی هم انباشته شده بود تکیه دادم و حق زدم:
-لطفا یکی بهم کمک کنه
من...من میترسم
صدام از عمق چاه بالا میومد اما انگار یکی شنیده بود.
یه مرد که بارونی و کلاه به سر داشت از پشت درختایی که روی هم تلنبار شده بودن بیرون اومد.
چراغ قوه ی توی دستش رو توی محوطه چرخوند
و وقتی بهم رسید با تعجب و چشمایی که از حدقه بیرون زده بود گفت:
-جلل الخالق
توی حوری ای یا پری؟
و بعد با همون چشمای گرد شده به اطراف نگاه کرد تا ببینه خوابم یا توهم:
-یعنی دارم خواب میبینم یا توهمه؟
پری دریایی شنیده بودیم ولی پری جنگلی نه
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏