درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۶۷
کم کم داشتم ناامید میشدم.
حس میکردم توی اون بارون و سرما توهم زدم.
آخه اون موقع شب کی جز هوران بدبخت زیر بارون میموند.
به تنه های درخت که روی هم انباشته شده بود تکیه دادم و حق زدم:
-لطفا یکی بهم کمک کنه
من...من میترسم
صدام از عمق چاه بالا میومد اما انگار یکی شنیده بود.
یه مرد که بارونی و کلاه به سر داشت از پشت درختایی که روی هم تلنبار شده بودن بیرون اومد.
چراغ قوه ی توی دستش رو توی محوطه چرخوند
و وقتی بهم رسید با تعجب و چشمایی که از حدقه بیرون زده بود گفت:
-جلل الخالق
توی حوری ای یا پری؟
و بعد با همون چشمای گرد شده به اطراف نگاه کرد تا ببینه خوابم یا توهم:
-یعنی دارم خواب میبینم یا توهمه؟
پری دریایی شنیده بودیم ولی پری جنگلی نه
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_97
چمدونمو گرفت
صندوق ماشینشو بالا زد
داخل صندوق گذاشت و بستش
به سمتم برگشت
- پس انتظار داشتی کی بیاد دنبالت؟
ابروهام بالا پرید
خب هیچکس
بابا قرار بود منو برسونه فرودگاه
- مگه همه نباید می اومدیم فرودگاه؟
با بابام می اومدم
اخمی کرد
- نه سوارشو
چیو نه؟
چرا انقدر عجیب غریب بود
سوار ماشینش شدم که خودشم جلو نشست
پاسپورت و همه چی رو از قبل به خودشون تحویل داده بودیم
خشدار گفت:
- چیزی لازم نداری؟
ابرویی بالا انداختم
- چی؟
گوشه لبشو خاروند
- هرچی که قرار باشه قبل از رفتن بری بگیری
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_98
لبمو جوییدم
نچی کردم
- نه چیزی نمیخوام رئیس
اخمی کرد
چرا حس میکردم یه چیزیش هست؟
کلافه بود
دیگه حرفی نزد و به سمت فرودگاه روند که از نیم رخ زیر چشمی ریز نگاش کردم
هربار میدیدمش
صحنه اون شب یادم میوفتاد
نفسی گرفتم و فوت کردم بیرون
بهش فکر نکن شیلا
لعنتی تو دو سوت گونه هات سرخ میشه میفهمه آبروت میره
از پنجره
به بیرون خیره شدم
یهو گفت
- یه هفته ترکیه میمونیم
تو یه هتل و یه طبقه، زیاد حواسپرت نباش شیلا
شیلا؟
فامیلیمو خورد؟!
اصلا چرا یهو انقدر پسرخاله شد
نزدیک فرودگاه بودیم که گوشیش زنگ خورد
با دیدن اسکرینش
چنان اخمی کرد که من ترسیدم
زیر لب غرید
- زنیکه....
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۶۸
با حالت حرف زدن مرد یهو خوف کردم.
با چه دل و جراتی اومده بودم تو دل شیر.
چرا فکر میکردم بقیه مردا از ایزد بهترن.
چرا گرگ رو با گرگ مقایسه میکردم.
انگار یکی یه لگد محکم بهم زده بود و تازه فهمیدم توی چه دردسری افتادم.
به آنی ترس به دلم نشست و فهمیدم توی دردسر بدتری افتادم.
ولی دیگه راه برگشت نداشتم:
-هی خوشگله ...
بیا جلو ببینمت...
ترس موذیانه ای افتاده بود به جونم و با احتیاط گفتم:
-اقا...لطفا بهم کمک کنید !
شوهرم و این اطراف گم کردم...
اومده بودیم جنگل
آب دهنم رو قورت دادم و به عقب اشاره کردم:
-همین نزدیکیا چادر زده بودیم
به تاریکی خوردیم شب موندیم
اومدیم این اطراف قدم بزنیم گمش کردم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۶۹
مرد با یه حالت کثیفی زل زده بود بهم و نور چراغ قوه رو انداخته بود روم تا خوب ببینه هوران چه غلطی کرده.
عین احمقا تند تند حرف میزدم.
ترسم رو پشت پر حرفی هام پنهون میکردم تا راه فراری پیدا کنم.
میخواستم بدونن ایزد همون اطرافه و فکر بد نکنن.
ایزد بی غیرت و بد ذات نبود.
نامرد بود اما پشتم بهش گرم میشد.
هنوز نگاه اون مرد رو هضم نکرده بودم که بلای بعدی نازل شد.
با شنیدن صدام ۲ تا مرد دیگه از توی چادر بیرون اومدن و اوضاع ترسناک تر هم شد.
اون نفر هم با تعجب به رفیق شون نگاه کردن و به من خیره شدن.
یکی شون با تمسخر گفت:
-پری تور کردی ؟
ما هم بازی؟
مرد اولی گفت:
-خانوم میفرمایند شوهرش و گم کرده!
سه نفری زدن زیر خنده و یکی با تمسخر گفت:
-شوهرت و گم کردی ..
دیگه واسه ما فیلم بازی نکن خودمون اینکاره ایم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏