#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_98
لبمو جوییدم
نچی کردم
- نه چیزی نمیخوام رئیس
اخمی کرد
چرا حس میکردم یه چیزیش هست؟
کلافه بود
دیگه حرفی نزد و به سمت فرودگاه روند که از نیم رخ زیر چشمی ریز نگاش کردم
هربار میدیدمش
صحنه اون شب یادم میوفتاد
نفسی گرفتم و فوت کردم بیرون
بهش فکر نکن شیلا
لعنتی تو دو سوت گونه هات سرخ میشه میفهمه آبروت میره
از پنجره
به بیرون خیره شدم
یهو گفت
- یه هفته ترکیه میمونیم
تو یه هتل و یه طبقه، زیاد حواسپرت نباش شیلا
شیلا؟
فامیلیمو خورد؟!
اصلا چرا یهو انقدر پسرخاله شد
نزدیک فرودگاه بودیم که گوشیش زنگ خورد
با دیدن اسکرینش
چنان اخمی کرد که من ترسیدم
زیر لب غرید
- زنیکه....
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۶۸
با حالت حرف زدن مرد یهو خوف کردم.
با چه دل و جراتی اومده بودم تو دل شیر.
چرا فکر میکردم بقیه مردا از ایزد بهترن.
چرا گرگ رو با گرگ مقایسه میکردم.
انگار یکی یه لگد محکم بهم زده بود و تازه فهمیدم توی چه دردسری افتادم.
به آنی ترس به دلم نشست و فهمیدم توی دردسر بدتری افتادم.
ولی دیگه راه برگشت نداشتم:
-هی خوشگله ...
بیا جلو ببینمت...
ترس موذیانه ای افتاده بود به جونم و با احتیاط گفتم:
-اقا...لطفا بهم کمک کنید !
شوهرم و این اطراف گم کردم...
اومده بودیم جنگل
آب دهنم رو قورت دادم و به عقب اشاره کردم:
-همین نزدیکیا چادر زده بودیم
به تاریکی خوردیم شب موندیم
اومدیم این اطراف قدم بزنیم گمش کردم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۶۹
مرد با یه حالت کثیفی زل زده بود بهم و نور چراغ قوه رو انداخته بود روم تا خوب ببینه هوران چه غلطی کرده.
عین احمقا تند تند حرف میزدم.
ترسم رو پشت پر حرفی هام پنهون میکردم تا راه فراری پیدا کنم.
میخواستم بدونن ایزد همون اطرافه و فکر بد نکنن.
ایزد بی غیرت و بد ذات نبود.
نامرد بود اما پشتم بهش گرم میشد.
هنوز نگاه اون مرد رو هضم نکرده بودم که بلای بعدی نازل شد.
با شنیدن صدام ۲ تا مرد دیگه از توی چادر بیرون اومدن و اوضاع ترسناک تر هم شد.
اون نفر هم با تعجب به رفیق شون نگاه کردن و به من خیره شدن.
یکی شون با تمسخر گفت:
-پری تور کردی ؟
ما هم بازی؟
مرد اولی گفت:
-خانوم میفرمایند شوهرش و گم کرده!
سه نفری زدن زیر خنده و یکی با تمسخر گفت:
-شوهرت و گم کردی ..
دیگه واسه ما فیلم بازی نکن خودمون اینکاره ایم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
Saye_orginal4_5940329499995414461.mp3
زمان:
حجم:
5M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️
⁉️دخترم هر شب ساعت سه کجا میرفت؟؟
چن شبی بود که متوجه سرو صداهای عجیبی از اتاق دخترم میشدم اما اهمیت نمیدادم ،تا اینکه یک شب سرزده به اتاقش رفتم امادر کمال تعجب دیدم نیست.
برگشتم و همسرم رو بیدار کردم و با عجله به اتاق دخترمون رفتم ولی دیدم تو تختش خوابیده،فکرم بدجور مشغول شده بود.سه شب بعد دوباره همون صداها به گوشم رسید،خیلی آرام به اتاقش رفتم و با صحنه ای رو به رو شدم که تمام بدنم یخ زد.
خدای من دخترم.....👇👇
.
ادامه ی داستان👉
.https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd
#خط قرمز..😝⛔️
#پــــارت_99
زنیکه چه بدبختی بود
که سینا با این شدت از اعصبانیت داشت بهش حرف میزد
یه لحظه
تو فکر فرو رفتم
همون شب یادم افتاد
نکنه همون دختره باشه؟
یعنی سینا انقدر قبلا یکیو دوس داشته؟
حس بدی گرفتم
نمیدونم بخاطر چی بود
اما دلم میخواست این نظریه رو رد کنم
کی به کسی که دوسش داره
میگه زنیکه؟
- رسیدیم
با صداش به خودم اومدم
زمزمه کردم
- میشه اول من برم بعد از چند دقیقه تو...
خشدار گفت
- نه
چشمامو تو حدقه چرخوندم
باهم پیاده شدیم که چمدون منو آورد
لب زدم
- مال خودت کجاست؟
خونسرد گفت
- از قبل بردنش
حتی چمدونشم برده بودن
و اومد دنبال من
پشت سرش به سمت فرودگاه رفتم که بچه های شرکت و همه داخل سالن از دور دیدم
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─