درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۶۸
با حالت حرف زدن مرد یهو خوف کردم.
با چه دل و جراتی اومده بودم تو دل شیر.
چرا فکر میکردم بقیه مردا از ایزد بهترن.
چرا گرگ رو با گرگ مقایسه میکردم.
انگار یکی یه لگد محکم بهم زده بود و تازه فهمیدم توی چه دردسری افتادم.
به آنی ترس به دلم نشست و فهمیدم توی دردسر بدتری افتادم.
ولی دیگه راه برگشت نداشتم:
-هی خوشگله ...
بیا جلو ببینمت...
ترس موذیانه ای افتاده بود به جونم و با احتیاط گفتم:
-اقا...لطفا بهم کمک کنید !
شوهرم و این اطراف گم کردم...
اومده بودیم جنگل
آب دهنم رو قورت دادم و به عقب اشاره کردم:
-همین نزدیکیا چادر زده بودیم
به تاریکی خوردیم شب موندیم
اومدیم این اطراف قدم بزنیم گمش کردم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۶۹
مرد با یه حالت کثیفی زل زده بود بهم و نور چراغ قوه رو انداخته بود روم تا خوب ببینه هوران چه غلطی کرده.
عین احمقا تند تند حرف میزدم.
ترسم رو پشت پر حرفی هام پنهون میکردم تا راه فراری پیدا کنم.
میخواستم بدونن ایزد همون اطرافه و فکر بد نکنن.
ایزد بی غیرت و بد ذات نبود.
نامرد بود اما پشتم بهش گرم میشد.
هنوز نگاه اون مرد رو هضم نکرده بودم که بلای بعدی نازل شد.
با شنیدن صدام ۲ تا مرد دیگه از توی چادر بیرون اومدن و اوضاع ترسناک تر هم شد.
اون نفر هم با تعجب به رفیق شون نگاه کردن و به من خیره شدن.
یکی شون با تمسخر گفت:
-پری تور کردی ؟
ما هم بازی؟
مرد اولی گفت:
-خانوم میفرمایند شوهرش و گم کرده!
سه نفری زدن زیر خنده و یکی با تمسخر گفت:
-شوهرت و گم کردی ..
دیگه واسه ما فیلم بازی نکن خودمون اینکاره ایم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏