درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۷۱
احساس حقارت میکردم.
انگار با نگاه هاشون تنم کثیف شده بود.
توی همون مدت کم به غلط کردن افتاده بودم.
پیش خودم فکر میکردم همون هوران سابقم.
همون هوران دست قشنگه.
یه دزد حرفه ای که پلیس به گرد پاش نمیرسید.
دختری که از پس اون همه خلافکار قمه به دست که جای سالم تو سر و صورت شون نداشتن بر میاومد.
پر از خط و تتو بودن.
حالا گیر ۳ تا پیلوری افتاده و میترسیدم.
اون یکی مرد جوری که انگار یه غذای خوشمزه و لذید دیده
-ول کن این حرفا رو خانومی
بیا بریم تو چادر اینجا هوا سرده
یه چایی داغ بدم بهت
بعد در مورد شوهرت و گم شدنت حرف میزنیم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۷۲
حرفاشون زشت و خجالت آور بود.
درست مثل خنده های کریه و کثیف شون.
اونقدر حالم از لحن حرف زدن شون بهم میخورد که عق زدم.
دستم رو جلوی دهنم گذاشتم و عق زدم.
کاش ایزد میومد.
اون هیچ وقت نمیذاشت دست هیچ مردی بهم بخوره.
اون یکی که اول دیده بودمش با صدای پایین به رفیقش گفت:
-خوشگلم هست لامصب
امشب حوری امده
صدا ها و حرف ها نشون از حماقت و ساده لوحیم بود.
-نگران نباش جیگر...
ما مثل شوهر بی غیرتت ولت نمیکنیم
تازه اگه بخوای کمکت میکنیم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏