#خط قرمز..😝⛔️
#پــــارت_120
کجا بریم؟
بعد دو ساعت میخواست منو ببره؟!
سر بالا انداختم
- نمیام
برو
پوفی کشید
- چی چیو نمیای؟ پاشو بریم بقیه منتظرمونن شام بخوریم
اخمی کردم
کجا شام بخوریم
یعنی نخواست بگه بیا ببرمت مهمونی؟
سگ تو روحت
مرتیکه گوساله
پس میخواد ببره رستوران
اومدم بگم گشنم نیست شما برین که دلم بهم مالش خورد
پس گشنمه
مرسی
اخمو گفتم
- پس بیرون باش لباس بپوشم
پرو رفت روی مبل داخل اتاق نشست و اشاره کرد
- برو تو حموم عوض کن
اینجا منتظرم
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو.🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۹۰
در حالیکه سوییچ رو کف دستم میذاشت کنار گوشم زمزمه کرد:
-چشمات و ببند و تا ده بشمار...
بعد بدو طرف اون درختا...
ماشین اون پشت پارکه
سوار شو و برو کمک بیار
دستام رو دورش حلقه کردم و بهش چسبیدم:
-من جایی نمیرم...اونا زیادن...میکشتنت
-فقط تو میتونی ایزد و بکشی اونا وجودش و ندارن
موسی با تمسخر خندید و گفت:
-ای جون...این دو تا قناری عاشق و ببین
ایزد در جوابش نیشخندی زد و گفت:
-یه سوال...تو ش...لوارت و یه نگاه بنداز ببین ...
موسی که چشماش دو کاسه خون شده بود گفت:
-هست...منظور؟
-هیچ...میخواستم مطمئن شم...
تو یه حرکت سریع تنم رو پشت خودش کشید و با همون چوب لای پاهای موسی کوبید.
صدای نعره اش که توی جنگل پیچید ایزد فریاد زد:
-هوران برو...
به طرف درختای بریده شده که هلم داد اون ۵ تا مرد کم کم داشتن محاصره اش میکردن.
درسته که تب داشتم و دستم درد میکرد اما تو قاموس هوران تنها گذاشتن بی معرفتی بود.
نامرد ۲ عالم بودم که اگه میذاشتم و میرفتم.
یه چوب برداشتم و رفتم کمکش.
وقتی محمود بهش حمله کرد از پشت توی سرش کوبیدم.
ایزد چشمکی زد و گفت:
-حالا شد...گنگستری و جنگی
توی اون حال و روز دلم گرم شده بود، کنارش که وایسادم دوباره تنم رو پشت خودش کشید و بی وقفه شروع کرد به زدن.
ایزد بلد بود دعوا کنه.
جوری میزد که هر کدوم که زمین میافتادند دیگه بلند نمیشدن.
...."
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
چقدر خوب ایزد اون همه قدرت داشت،یعنی برای الناز هم اونجوری خودش رو به آب و آتیش میزد و غی.رتی میشد؟
چه خوشبخت بود که هم دوستش داشت هم براش یقه پاره میکرد.
آخرین نفر وحید روی زمین افتاد.
ایزد شبیه یه شکارچی بالای سرش وایساد و چوب رو وسط قفسه سینه اش گذاشت تا تکون نخوره.
و بعد پاش رو روی دستش فشار داد و گفت:
-در مورد وحید کوچولو چی میگفتی ؟
-ناموسن ول کن...اخ اخ غلط کردم
-یه چیزی شنیدم،یه چیزی خوردی دوباره بلند بگو؟
-غلط کردم داداش...اشتباه کردم
نفهمیدم بارون زده به سرم عقلم پریده...
-دِ نَ دِ...نشد...خانوم بهت نگفت بهش دست بزنی میکشم؟
قبل از اینکه مرد جواب بده چنان پاش رو روی ...فشار داد که صدای شکستنرو شنیدم.
چشمام رو با چندش بستم و صورتم توی هم رفت،ایزد از همون اول همه چیز رو دیده و شنیده بود.
وقتی کارش با اون مردا تموم شد شبیه یه بیسبالیست برنده چوبش رو روی شونه اش گذاشت، آب دهنش رو توی صورت موسی انداخت و به طرفم اومد.
دستم رو گرفت و به همون سمتی راه افتاد که ماشین رو پارک کرده بود اما هوران دل رفتن نداشت.
وقتی پاهام میخ زمین شد و دیگه تکون نخوردم به طرفم چرخید:
-دِ بیا...چرا وایسادی؟
-تو...منو ول کردی رفتی...
نچ کلافه ای کشید و من ادامه دادم:
-چجوری دلت اومد...
من دیگه نمیخوام باهات بیام...
امشب به اندازه تمام عمرم ترسیدم...
اخم هاش توی هم رفته بود و قبل از اینکه حرفی بزنه دستم رو از دستش بیرون آوردم و مشت محکمی توی قفسه سینه اش کوبیدم:
-خیلی نامردی
تو ولم کردی...تو تاریکی
زیر بارون...نگفتی هوران میترسه...
نگفتی زیر بارون مونده...
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_121
چشمامو تو حدقه چرخوندم
از رو هم
که اصلا نمی رفت!
به سمت لباسام رفتم و برداشتمشون
حرصی گفتم
- خجالتم نکشیا
اصلا جوابمو نداد
وارد حموم شدم و پوشیدمشون
اومدم بیرون مشغول مرتب کردن موهام شدم
صورتمم مرتب کردم
رژ لب زدم
خشدار گفت
- آماده ای؟
سر تکون دادم
- بریم
هومی کشید
- شالتک بنداز راه بیوفت
اخمی کردم
- کلاه دارم شال لازمه مگه؟
و کلاهمو بالا آوردم
عصبی گفت
- نکنه با کلاه قراره بگردی شیلا؟
چشمامو تو حدقه چرخوندم
- مگه کلاه چه مشکلی داره؟ تو ایرانم وقتی بیرونم کلاه میزارم
گیر نده به من
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_122
عصبی گفت
- بیخود
سریع عوضش کن
لجباز کیفمو روی میز کوبیدم
تند گفتم
- اگه اینم باز بهونتونه تا من نیام مشکلی نداره، شما برید
زیر لب اروم ادامه دادم
- از اولم نباید باور می کردم
اماده میشدم
کلاهمو در آوردم
که گفت
- لازم نکرده
بیا برو
نگاهی به صورتم انداخت
- نمیام
لبخند عصبی زد
از اون لبخندا که انگار میخواست کله امو بکنه بعدش...
- میگم راه بیوفت شیلا
اذیت میکنی!
چشمامو تو حدقه چرخوندم و لجبازی نکردم
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۹۲
چند قدم که به عقب برداشتم
حس کردم سرم گیج میره،یهو پاهام خالی کرد و قبل از اینکه نقش زمین شم بین زمین و هوا تنم رو توی بغلش کشید:
-ولت نکردم...
فقط میخواستم بدونی دنیای بی ایزد برات چه شکلیه
بدنم عین بید مجنون میلرزید، بین بازوهاش محکم من رو گرفت و به طرف ماشین رفت:
-دنیای با ایزدم...همش درده و شکنجه...
همش کتکم میزنی...
میخواستی...سرم رو ببری...
-دست بذاری رو غیرتم این دفعه واقعا میبرم
به ماشین که رسیدیم سریع در رو باز کرد و تنم رو روی صندلی شاگرد گذاشت:
-الان بخاری و روشن میکنم گرمت بشه
کاپشنش رو از صندلی عقب برداشت و روی تنم انداخت.
سریع در رو بست و سوار ماشین شد و راه افتاد.
سرما تا مغز و استخونم نفوذ کرده بود و دندونام بهم میخورد.
بخاری هم نمیتونست گرمم کنه.
موقع رانندگی گاهی بهم نگاه میکرد و با سرعت بیشتری میرفت.
از چاله چوله ها که رد میشدیم دستش رو روی تنم میذاشت تا به جلو پرت نشم:
-الان میرسیم شهر میبرمت دکتر...
وقتی ماشین وایساد به خیال اینکه به شهر رسیدیم لای پلک هام رو باز کردم، ایزد با حرص مشت محکمی به فرمون کوبید:
-پل و سیل برده...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۹۳
توی اون تاریکی و بارون همون یکی روکم داشتیم،خدا اون شب همه جوره برامون سنگ تموم گذاشته بود:
-الان زنگ میزنم یکی بیاد کمک
با صداش نگاهم رو از پل خراب شده گرفتم و به ایزدی خیره شدم که گوشیش رو از روی داشبورد برداشت و تماس گرفت.
چندین بار هم تماس گرفت اما وقتی آنتن نبود نمیشد به کسی زنگ بزنی.
کلکسیون بدبختی هامون که تکمیل شد با حرص گوشی رو روی صندلی عقب پرت کرد و مشت محکمی روی فرمون کوبید.
سردم بود.پوستم که مور مور میشد سرما رو بیشتر حس میکردم.
توی تمام عمرم مثل اون لحظه محتاج گرما نبودم.
استخوونام از زور سرما زوزه میکشیدن.
کاپشن رو تا زیر چونه ام بالا کشیدم و بریده بریده گفتم:
-سر...سر...دمه
-بخاری زیاده...
اون پشت یه پتو مسافرتی دیدم بذار بیارم...
باید لباسای خیست و در بیاریم...
اما قبل از پیاده شدن دستش رو گرفتم:
-ن...نمی خواد...اول بگو میخوای...چکار...کنی؟
ایزد عصبی بود،وقتی دستاش مشت میشد میفهمیدم اعصابش بهم ریخته ست
به پل خراب شده خیره شد:
-نمیدونم...با هیچ کسم نمیشه تماس گرفت
یهو انگار که یه چیزی یادش افتاده بود لبخندی زد و گفت:
-یادم اومد...تو مسیر یه کلبه دیدم...
بریم اونجا...از تو ماشین بهتره...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏