#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_121
چشمامو تو حدقه چرخوندم
از رو هم
که اصلا نمی رفت!
به سمت لباسام رفتم و برداشتمشون
حرصی گفتم
- خجالتم نکشیا
اصلا جوابمو نداد
وارد حموم شدم و پوشیدمشون
اومدم بیرون مشغول مرتب کردن موهام شدم
صورتمم مرتب کردم
رژ لب زدم
خشدار گفت
- آماده ای؟
سر تکون دادم
- بریم
هومی کشید
- شالتک بنداز راه بیوفت
اخمی کردم
- کلاه دارم شال لازمه مگه؟
و کلاهمو بالا آوردم
عصبی گفت
- نکنه با کلاه قراره بگردی شیلا؟
چشمامو تو حدقه چرخوندم
- مگه کلاه چه مشکلی داره؟ تو ایرانم وقتی بیرونم کلاه میزارم
گیر نده به من
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_122
عصبی گفت
- بیخود
سریع عوضش کن
لجباز کیفمو روی میز کوبیدم
تند گفتم
- اگه اینم باز بهونتونه تا من نیام مشکلی نداره، شما برید
زیر لب اروم ادامه دادم
- از اولم نباید باور می کردم
اماده میشدم
کلاهمو در آوردم
که گفت
- لازم نکرده
بیا برو
نگاهی به صورتم انداخت
- نمیام
لبخند عصبی زد
از اون لبخندا که انگار میخواست کله امو بکنه بعدش...
- میگم راه بیوفت شیلا
اذیت میکنی!
چشمامو تو حدقه چرخوندم و لجبازی نکردم
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۹۲
چند قدم که به عقب برداشتم
حس کردم سرم گیج میره،یهو پاهام خالی کرد و قبل از اینکه نقش زمین شم بین زمین و هوا تنم رو توی بغلش کشید:
-ولت نکردم...
فقط میخواستم بدونی دنیای بی ایزد برات چه شکلیه
بدنم عین بید مجنون میلرزید، بین بازوهاش محکم من رو گرفت و به طرف ماشین رفت:
-دنیای با ایزدم...همش درده و شکنجه...
همش کتکم میزنی...
میخواستی...سرم رو ببری...
-دست بذاری رو غیرتم این دفعه واقعا میبرم
به ماشین که رسیدیم سریع در رو باز کرد و تنم رو روی صندلی شاگرد گذاشت:
-الان بخاری و روشن میکنم گرمت بشه
کاپشنش رو از صندلی عقب برداشت و روی تنم انداخت.
سریع در رو بست و سوار ماشین شد و راه افتاد.
سرما تا مغز و استخونم نفوذ کرده بود و دندونام بهم میخورد.
بخاری هم نمیتونست گرمم کنه.
موقع رانندگی گاهی بهم نگاه میکرد و با سرعت بیشتری میرفت.
از چاله چوله ها که رد میشدیم دستش رو روی تنم میذاشت تا به جلو پرت نشم:
-الان میرسیم شهر میبرمت دکتر...
وقتی ماشین وایساد به خیال اینکه به شهر رسیدیم لای پلک هام رو باز کردم، ایزد با حرص مشت محکمی به فرمون کوبید:
-پل و سیل برده...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۹۳
توی اون تاریکی و بارون همون یکی روکم داشتیم،خدا اون شب همه جوره برامون سنگ تموم گذاشته بود:
-الان زنگ میزنم یکی بیاد کمک
با صداش نگاهم رو از پل خراب شده گرفتم و به ایزدی خیره شدم که گوشیش رو از روی داشبورد برداشت و تماس گرفت.
چندین بار هم تماس گرفت اما وقتی آنتن نبود نمیشد به کسی زنگ بزنی.
کلکسیون بدبختی هامون که تکمیل شد با حرص گوشی رو روی صندلی عقب پرت کرد و مشت محکمی روی فرمون کوبید.
سردم بود.پوستم که مور مور میشد سرما رو بیشتر حس میکردم.
توی تمام عمرم مثل اون لحظه محتاج گرما نبودم.
استخوونام از زور سرما زوزه میکشیدن.
کاپشن رو تا زیر چونه ام بالا کشیدم و بریده بریده گفتم:
-سر...سر...دمه
-بخاری زیاده...
اون پشت یه پتو مسافرتی دیدم بذار بیارم...
باید لباسای خیست و در بیاریم...
اما قبل از پیاده شدن دستش رو گرفتم:
-ن...نمی خواد...اول بگو میخوای...چکار...کنی؟
ایزد عصبی بود،وقتی دستاش مشت میشد میفهمیدم اعصابش بهم ریخته ست
به پل خراب شده خیره شد:
-نمیدونم...با هیچ کسم نمیشه تماس گرفت
یهو انگار که یه چیزی یادش افتاده بود لبخندی زد و گفت:
-یادم اومد...تو مسیر یه کلبه دیدم...
بریم اونجا...از تو ماشین بهتره...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
کرمیتارا+
حسینتیام+
ویناک+
محمدامیری+
شایع❤️🩹
Saye_orginal4_5974127229007830349.mp3
زمان:
حجم:
10.1M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal