🥂♥️ ᥫ
#پارت_۵۰۸
حسی که داشتم خوب
مثل راه رفتن رو ابرا.
اولین نگاه عاشقانه عمرم شیرین بود.
دست ایزد رو رودستم
دستشاش تنم رو مح...اصره کرده بودن.
تو اعوشش اروم گرفتم
یه مرد برای اولین بار هوران رو میخواست
مردی که عاشقش بودم.
شکنجه گری که همون چند ساعت پیش برام غیرتی شده بود و هیچ وقت فکر نمیکردم اون لحظه رو کنارش تجربه کنم.
دستش چنان محکم گردنم رو گرفته بود که انگار میترسید فرار کنم.
ضربان قلبش گوشم رو داشت کر میکرد.
تند و محکم میکوبید،حسش میکردم.
انگار که قلب اون توی قفسه سینه ی خودم میکوبید.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۵۰۹
اجازه نمیداد فاصله بگیرم.
بغض مثل یه گلوله کوچیک برفی نشست توی گلوم.
دلم میخواست گریه کنم.
بغضم تا چشمام بالا اومد و نیش زد.
شوهرم بعد از پنج سال من رو ب...وسیده بود و نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم.
قلبم تحمل اون حجم از احساسات رو نداشت.
وقتی ازم دور شد
فقط قلبم جوری محکم میکوبید که میترسیدم از زور هیجان وایسه.
سرم رو با خجالت پایین ننداختم.
چون میخواستم لحظه به لحظه اش رو توی ذهنم ثبت کنم.
ازم که فاصله گرفت شبیه تش..نه ای که به اب ن...یاز داره
انگار احتیاج داشتیم فراموش کنیم.
فراموش کنیم هوران رو نمیخواد و این اولین ب..وسه ست.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
.#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_139
انقدر تو پاساژ گشتیم حس می کردم پام الان میترکه
من استخونم ضعیف بود
اصلا جون زیاد راه رفتن و نداشتم
چه غلطی کردم؟
با تیری که پام از درد کشید
لب زدم
- من اینجا میشینم
شماها برید با بقیه بگردید...
سینا و مهدی نگاهی به من انداختن
مهدی گفت
- چیشده؟
لب رو هم فشردم
- پام درد گرفته ترجیح میدم بشینم
شما برید
مهدی سر تکون داد
اما سینا با اخم بی حوصله ای کنارم نشست
لب زدم
- چرا اومدی کنار من؟
بی اهمیت گفت
- حوصله پاساژ گردی ندارم، اینم کاری بود که تو انداختی گردنمون خودتم هیچی نگرفتی
خسته و حرصی چشم رو هم فشردم
- ولم کن سینا...
یه لحظه متوجه شدم به اسم کوچیک صداش زدم...
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_140
نگاهش برقی زد
نیشخندی زد که رو مخم رفت
سینا نزده میرقصید خدا برسه به داد وقتی که منم بزنم .
پچ زد
- نگرفتم که ولت کنم
میخوای بگیرم؟
از حرف چند پهلوش چشمام ریز شد
کدوم معنی حرفشو بگیرم؟!
اون زشتا..
یا معمولیاش؟!
بهتره خودمو بزنم به کوچه علی چپ...
لب زدم
- نمیزارمم بگیری
نیشخندش کش اومد
هومی کشید
- کجاتو؟
چشمام گرد شد
تازه داشتم اون روی عجیبشو میدیدم
تند گفتم
- با من حرف نزن سینا
اصلااا...
قهقهه بلندی زد
- به هرحال باید تو این پاساژ گردی حوصله سر بر خودمو سرگرم کنم یا نه؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو🥂♥️ ᥫ
#پارت_۵۱۰
با احتیاط لبمو ترکردم
هنوز تشنه محبتشم
شیرین بود و طعم
تا حالا نسخ ب..غل کسی بودید؟
من بودم.
منی که تا به حال تجربه ای از بغ..لش نداشتم اما دلم میخواستش
چند ثانیه بین بازوهاش بودم و همون حالمو خوب میکرد
بغ..لی که هیچ وقت مال من نبود.
از همون اول صاحب داشت.
ولی ایزد اون شب قصد کشتن هوران رو داشت.
مگه میشد دل ندم وقتی اونجوری بهم نگاه میکرد.
انگار داشت م.زه م.زه ام میکرد.
نگاهش رو از روم برنداشت.
اونم داشت نگاهم میکرد عاشقانه
بازم خودش پیش قدم شد.
برا ارزو هوران
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۵۱۱
دلم میرفت برای اون مدل نگاه کردنش.
شایدم توهم داشتم.
والا ایزد که هوران رو نمیدید.
خنده ای کردم وگفتم
جمع ،جمع خوبا بود.
هوران و ایزد و کلبه ای که شاهد اولین تپش های قلب ایزد بود.
شک نداشتم با گوشای خودم شنیده بودم.
ضربان قلبش محکم و قوی بود.
شستش به نرمی زیر چشمام رو لمس کرد.
تا خط مژه ام بالا رفت و نگاهش خیره موند به چشمام :
برای چشمای من زل زده بود؟
حرفای جدیدی ازش میشنیدم.
فردا سرش میپرید باز همون دیو دو سر میشد.
ولی دروغ چرا...
چیزی توی ماهیچه سمت چپ قفسه سینه ام به تقلا افتاده بود.
مثل یه درد بی درمون.
مثل یه غده بدخیم که داشت سر باز میکردم .
ایزد رو تا حالا ندیده بودم.
فکر نمیکردم بیجنبه تر از من باشه.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏