.#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_139
انقدر تو پاساژ گشتیم حس می کردم پام الان میترکه
من استخونم ضعیف بود
اصلا جون زیاد راه رفتن و نداشتم
چه غلطی کردم؟
با تیری که پام از درد کشید
لب زدم
- من اینجا میشینم
شماها برید با بقیه بگردید...
سینا و مهدی نگاهی به من انداختن
مهدی گفت
- چیشده؟
لب رو هم فشردم
- پام درد گرفته ترجیح میدم بشینم
شما برید
مهدی سر تکون داد
اما سینا با اخم بی حوصله ای کنارم نشست
لب زدم
- چرا اومدی کنار من؟
بی اهمیت گفت
- حوصله پاساژ گردی ندارم، اینم کاری بود که تو انداختی گردنمون خودتم هیچی نگرفتی
خسته و حرصی چشم رو هم فشردم
- ولم کن سینا...
یه لحظه متوجه شدم به اسم کوچیک صداش زدم...
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_140
نگاهش برقی زد
نیشخندی زد که رو مخم رفت
سینا نزده میرقصید خدا برسه به داد وقتی که منم بزنم .
پچ زد
- نگرفتم که ولت کنم
میخوای بگیرم؟
از حرف چند پهلوش چشمام ریز شد
کدوم معنی حرفشو بگیرم؟!
اون زشتا..
یا معمولیاش؟!
بهتره خودمو بزنم به کوچه علی چپ...
لب زدم
- نمیزارمم بگیری
نیشخندش کش اومد
هومی کشید
- کجاتو؟
چشمام گرد شد
تازه داشتم اون روی عجیبشو میدیدم
تند گفتم
- با من حرف نزن سینا
اصلااا...
قهقهه بلندی زد
- به هرحال باید تو این پاساژ گردی حوصله سر بر خودمو سرگرم کنم یا نه؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو🥂♥️ ᥫ
#پارت_۵۱۰
با احتیاط لبمو ترکردم
هنوز تشنه محبتشم
شیرین بود و طعم
تا حالا نسخ ب..غل کسی بودید؟
من بودم.
منی که تا به حال تجربه ای از بغ..لش نداشتم اما دلم میخواستش
چند ثانیه بین بازوهاش بودم و همون حالمو خوب میکرد
بغ..لی که هیچ وقت مال من نبود.
از همون اول صاحب داشت.
ولی ایزد اون شب قصد کشتن هوران رو داشت.
مگه میشد دل ندم وقتی اونجوری بهم نگاه میکرد.
انگار داشت م.زه م.زه ام میکرد.
نگاهش رو از روم برنداشت.
اونم داشت نگاهم میکرد عاشقانه
بازم خودش پیش قدم شد.
برا ارزو هوران
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۵۱۱
دلم میرفت برای اون مدل نگاه کردنش.
شایدم توهم داشتم.
والا ایزد که هوران رو نمیدید.
خنده ای کردم وگفتم
جمع ،جمع خوبا بود.
هوران و ایزد و کلبه ای که شاهد اولین تپش های قلب ایزد بود.
شک نداشتم با گوشای خودم شنیده بودم.
ضربان قلبش محکم و قوی بود.
شستش به نرمی زیر چشمام رو لمس کرد.
تا خط مژه ام بالا رفت و نگاهش خیره موند به چشمام :
برای چشمای من زل زده بود؟
حرفای جدیدی ازش میشنیدم.
فردا سرش میپرید باز همون دیو دو سر میشد.
ولی دروغ چرا...
چیزی توی ماهیچه سمت چپ قفسه سینه ام به تقلا افتاده بود.
مثل یه درد بی درمون.
مثل یه غده بدخیم که داشت سر باز میکردم .
ایزد رو تا حالا ندیده بودم.
فکر نمیکردم بیجنبه تر از من باشه.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏